نوزدهمین نمایشگاه کتاب تهران 1385

دیگر باید پول‌ها را جمع می‌کردیم تا بشود برای نمایشگاه کتاب خرید.

اردیبهشت 1385 سخت‌ترین سفر نمایشگاه بود. با پیکان سفید مسعود شروع کردیم . من بودم و مسعود و سعید توکلی و محمود باقری. بودن محمد مزیتی بود که خستگی راه کمتر باشد. مثل همیشه مقصد ما خانه‌ی مصطفی جباری در نواب بود.


اتوبان کاشان تازه افتتاح شده بود و کیلومترها می‌رفتی و ماشینی در آن دیده نمی‌شد. از اصفهان که حرکت کردیم ماشین 40 کیلومتر قم خوابید. حدس می‌زدیم بنزین تمام شده ولی مطمئن نبودیم. سرانجام امداد خودرو آمد و به جای دادن بنزین ما را تا قم کشید.

آخرین سالی بود که نمایشگاه کتاب و نمایشگاه مطبوعات همزمان برگزار می‌شد. عکس‌های ورزشی نمایشگاه دیدنی بود این عکس و آن یکی پیرمردی سبیل‌هایش را رنگ کرده بود.

این فاجعه دوران سفرهای نمایشگاهی. در سرازیری سئول حرکت می‌کردیم. یک لحظه ماشین‌ها پشت چراغ قرمزی ایستاده بودند. مسعود ترمز نگرفت و یک تصادف زنجیره‌ای اتفاق افتاد. با سه ماشین درب و داغون وسط سئول ایستاده بودیم. نمایشگاه زهر مار شد. یک روز هم گرفتار دادن خسارت و این کارها بودیم.


آن سفر یک خاطره‌ی دیگری هم داشت. یک خاطره‌ی ناکام با سعید. فکر کنم همان سالی بود که در طول راه شاهنامه شنیدیم. شاید تمام آن چیزی که از شاهنامه خوانده‌ایم همان پانزده ساعتی که قائم‌مقام برای‌مان از ضبط ماشین مسعود شاهنامه خواند.

از سفر که برگشتیم مسعود دیگر دست‌اش را داغ کرد که با ماشین شخصی سفر کنیم. تمام هزینه ماشین و خسارت را هم بر خلاف قانون دنگ خودش داد.

گذشته‌ها:

1381: آغاز یک رویا

1382: یک خاطره یک عکس

1383: آیین‌های جشنواره‌نوردی

1384: خانه‌های اصفهان

1385: سفر پرحادثه

1386: ماه عسل

1387: با محمودها

1388: میزبانی

Advertisements

5 comments

  1. شاهنامه خوانی مال سال قبل بود. سالی که تصادف شد من نبودم اما خوب یادمه که توی مدت پخش شاهنامه کامل خوابیده بودم

  2. من هنوز درك نميكنم كه چرا اين موضوع اينقدر ادامه پيدا كرده. يك مونولوگ بيست دقيقه‌اي كه هيچ جوابي نداشته. لزوما به اين معني نيست كه شكستي بوده و يا مخاطب از شعور كافي و ارده‌اي برخوردار نبوده. بسه ديگه. هميشه از يك زاويه به يك موضوع نگاه كردن بيشتر جنبه نوستالژ‍يك مسئله رو پررنگ مي‌كنه حتا اگه هيچ، هيچ، هيچ موضوعي در ميان نبوده. يك خيال كه هي تكرار بشه و فكر كني واقعيتي تلخ بوده. ول كن.

    • دیگه نوستالژی نیست. حرف زدن برای تمام شدن است. من تا چیزی را ننویسم از شرش راحت نمی‌شم. این چیزی بود که باید همان موقع نوشته می‌شد و نشد به خاطر همین در من مانده

  3. فكر كنم قسمت سخت ماجرا همراهي من با اون غرفه سازه بود كه باهاش رفتم بيمارستان و وسط راه فهميدم كه طرف اصالتاً…..ه!!
    صدقه دادن منو كه يادتون هست؟
    هميشه نتيجه برعكس مي‌داد!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s