نافراموشی

ساعت پنج و چهل دقیقه صبح است. در روزهای آخر اردیبهشت. تهران خانه‌ای در انتهای خیابان جمالزاده که همسایه بالایی این وقت صبح حمام است و سقف آشپزخانه چکه می‌کند. شیر آب دستشویی خراب است و دارد چکه می‌کند. کمی سرما خورده‌ام و گاهی دماغم چکه می‌کند.

چهارزانو روی صندلی نشسته‌ام و کیمیا روی پایم نشسته است. ساکت است اما گاهی صدای کوتاه نامفهومی از او می‌شنوم. هنوز آن قدر کوچک است که می‌تواند این طوری بنشنید.

می‌ترسم فراموش کنم. می‌نویسم چون می‌ترسم مثل همه‌ی نوشتن‌ها

Advertisements

10 دیدگاه

دسته کیمیا خواجه‌پور

10 پاسخ به “نافراموشی

  1. نوشتن هم شکلی از مواجهه با دنیای بیرون است
    و دنیای درون

  2. نوشتن مثل عکس گرفتنُ وقتی چند سالی ازش می گذره و می ری نگاهشون می کنی خاطرات اون روز کامل از جلوت رد میشه

  3. فرزانه استوار

    اگر گرفتاری‌های آینده بگذارد به گذشته برگردیم

  4. خیلی به سیدابرام شبیه شده ای. اینقدر به کتابهایش نچسب!

  5. الان هفت سالی می شود که کارهایش را نخوانده‌ام

  6. ولي تاثير خودش را گذاشته است

  7. لارستان کهن را بشناسیم و به دیگران بشناسانیم…

  8. حرف هایی برای گفتن.

  9. جهان

    حالا مجبورت کرده بودن این مطلبو بنویسی؟

  10. راست میگفت مثل همیشه «فقط باید به نوشتن و خلسه آن عادت کرد.»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s