مادرها

مادرهای ما بیش از یک مادر هستند. وقتی سال‌ها شوهری نباشد تو باید هم زن باشی و هم بچه‌هایت جمع کنی که ولو نشوند. به خاطر همین مادرهای ما هر چقدر هم مهربان باشند باید مواظب باشند که بیش از حد مهربان نباشند و خیلی از ما آن لوس‌بازی‌های عاشقانه را یاد نگرفته‌ایم. حرکت کردن روی همین مرز باریک دوست داشتن و مواظبت کردن کار مادرها را سخت کرده است.

مادر همیشه کنار توست به خاطر همین بودن‌اش را کمتر احساس می‌کنی تا وقتی نوبت سفر برسد. سربازی، دانشگاه یا رفتن بندر این جور وقت‌ها گوشه‌ای از دلت یک جا خالی می‌ماند کسی که باید به یادش بیاوری. معمولاً هم وقتی داری قاشق را ته دیگ پلوی سوخته می‌کشی یا لباس‌های چروک‌ات را از بند رخت جمع می‌کنی یاد مادر بر می‌گردد انگار مادر تنها برای همین‌ها تعریف شده است.


نه ساله بودم. پدر دو سال قبل رفته بود و تا یک سال بعد هم نیامد. از آن دعواهای بچه‌گانه شاید سر خواستن یک ده تومانی، یا سر غذایی، چیزی. بعد این جور وقت‌ها هر وقت شبانه‌روز بود قهر می‌کردم و می‌زدم بیرون مسجدی بود که تنهایی خودم را در گوشه‌ی آن قایم کنم. آن وقت‌ها درِ مسجدها همیشه باز بود. می‌رفتم مسجد حاج شیخ حسن یا مسجد الغدیر گوشه‌ای می‌نشستم و می‌دانستم مادرم یک ساعت یا حداکثر دو ساعت دیگر در یکی از مسجدها پیدایم می‌کند. با زن کربلایی حاجی فتحی می‌آید و بعد همین‌طوری آشتی می‌کنیم.

یازده ساله بودم. هر وقت از دستم عصبانی می‌شد در می‌رفتم. دور حوض حیاط می‌چرخیدم و او دست‌اش به من نمی‌رسید. دمپایی می‌کشید و جا خالی می‌دادم. بعد شکایت به مدرسه می‌برد که این ممد توی خانه خیلی شیطان است و آقای حامدی‌پور می‌گفت اینجا بچه خوبی است. می‌گفت توی خانه اصلاً درس نمی‌خواند. می‌گفتند نمره‌هایش که خوب است. بعد شاکی می‌شد و شب می‌گفت که رفته‌ام مدرسه شکایت کرده‌ام و گفته‌اند که از نمره انضباط‌ات کم می‌کنند و من می‌دانستم انضباط در معدل اثر ندارد.

پانزده ساله بودم. مادرها تو این سن دوست ندارند بچه‌ها را دور بفرستند. شیراز درس می‌خواندم ماهی یک بار جمعه‌ها می‌رفتم خانه. ساعت 2 از شیراز سوار اتوبوس می‌شدم و و ده شب گراش بودم. جمعه گراش بودم و ساعت 10 شب دوباره سوار اتوبوس بودم. بیست و چهار ساعت تمام وقتی بود که خانه بودم. سعی می‌کردم در این بیست و چهار ساعت نخوابم. نهار خواهرها خانه‌ی ما بودند و قورمه سبزی داشتیم یا جگر یا کله پاچه یا ماهی مادرم می‌گفت: «تو وقتی می‌آیی بچه‌ها خوشحالند و وقتی می‌روی هم بچه‌ها خوشحالند که از دست‌ات راحت می‌شوند.»

بیست ساله بودم. دانشگاه آزاد درس می‌خواندم و می‌خواستم سه ترم مشروط شوم تا اخراج بشوم. هر ترم کارنامه را به نشانی خانه پست می‌کردند و هر چه پست می‌شد را علی پستچی می‌برد کتابخانه و به دست خودم می‌رسید. یک روز زمستانی به مادرم گفتم: «آخر این ترم اخراج می‌شوم.» گفت: «تو که قرار بود دکتر بشوی؟»

بیست و سه ساله. همه برای عروسی عمویم شیراز بودند. برگشتم گراش و رفتم خدمت نمی‌خواستم وقت خداحافظی مادرم باشد و قرآن را که باز می‌کنم مجبور باشم توی چهره‌ی او نگاه کنم. که سعی می‌کند اشک نریزد و من مثل همیشه مسخره می‌کنم که اگر اتوبوس چپ شد چه کار بکند و کتاب‌هایم را به چه کسی بدهد و او جتی شاید آفتابه را به سمت پرتاب کند.

همین طوری بیست‌ چهار سالگی‌ها و بیست و چند سالگی‌های دیگر

همیشه همین بود بچه‌ی چموش او بودم و او باید بین مهر مادری و سختگیری پدری در نوسان بود. چیزی که دیگر از سیزده چهارده سالگی درک کردم و به خاطرش به مسجد فرار نمی‌کردم. گاهی به خاطر دل او به خانه‌ی عمه‌ای و خاله‌ای رفتم. گاهی به خاطر آرزوهای او درس خواندم و او همیشه مادری بود که می‌دانستم بوی نان گرم‌اش روزم را خوش می‌کند. مهم نیست که کلمه‌ای باشد هر روز که بگذرد او مادرتر می‌شود و من دلم کودک‌تر شد می‌خواهد.

حالا که او گاهی به اینجا سر می‌زند گفتم یادش بیاورم که من هنوز همان کودک چموش او هستم که باید تحمل‌اش کند.


Advertisements

7 دیدگاه

دسته شخم زدن خاطرات

7 پاسخ به “مادرها

  1. ولی الان انضباط در معدل تاثیر دارد………

  2. یکی- دو ماه پیش جلسه ای بود راجع به کنکور. در راه برگشت خواهر و مادر شما را دیدیم که پیاده به جایی میروند. این شد که کار خیرمان گل کرد. پدرم مثل همیشه مرا سرکوفت میزد که « 18 سالت شده کمی پیاده برو تا آفتاب به کله ات بزند. کار که نمیکنی!» و مادر شما میگفت: «حالا مال ما که سی و … سالشان است چکار میکنند که این بیچاره کاری کند.» و فهمیدم عاقبت من هم شما خواهید بود…

  3. عکس کیمیا خیلی قشنگ است. فقط انگشتان دست چپش کمی مشکل دارد.

  4. b.a.l

    اين دختر شما يه چند وقتيه داره خودشو براي 22 خرداد آماده مي‌كنه انگار.. ابزار اعتراضيش هم بيشتر دستشه! يه بار مشت مي‌كنه يه بار يه جور ديگه!!! تازه اين بار تو چهرش هم مشخصه كه شاكيه فكر كنم داره شعار هم مي‌ده اينجوري دهنش باز مونده 😀

  5. کیمیا چقد شبیه کوچیکی های خودتونه!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s