ماشین

گفت: مست نیستم. ذهنم پنچر شده. به خاطر همین نمی‌تونم راس راه برم. هی تلو تلو می‌خورم. بسوزه پدر اون نامردی که سوزن فکر و خیال رو کرد تو سرم. سوزنه افتاد روی خطای مغزم و مثل یک گرامافون خراب هی صدا داد و صدا داد. شدم ماشینی که پنچره. از همه جای داخل‌اش داره صدا می‌آد. مست نیستم. یه ماشینی‌ام که داره راه خودش رو می‌ره. گیر نده اگر یک کم منحرف شد یا کم صدای ناهنجار داد. مست نیستم. حتی اون خوشی و شنگولی مستی هم گیر ما بدبختا نمی‌آد. گوزیدم می‌فهمی؟ هوام خالی شده. روحم در رفته. فقط یک جسدم. یه ماشین غراضه!

عباس و مصطفی خواب بودند و خودشان را زیر یک پتو مچاله کرده بودند. این‌ها را تمام مدتی که سلانه سلانه رفت تا برای نماز وضو بگیرد گاهی بلند و گاهی کوتاه با خودش می‌گفت و می‌گفت شاید جلو آینه‌ی دستشویی رسیده بود. وقتی که رفت جانماز را از روی میز تلویزیون بر دارد پاهایم را لگد کرد. باید تا ده دقیقه‌ی دیگر راه می‌افتادم تا به طرح نخورم.

دستم را ستون کردم تا بلند شوم لیوان‌ها را از جلو دست و پا جمع کنم و شاید جاسیگاری‌ها را خالی کنم.

Advertisements

4 comments

  1. یعنی هیچ قصه ای نیست. فقط یک روایت ؟
    دلنوشته بود یا داستانک؟
    ما که نفهمیدیم
    موفق باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s