نامه‌ی دوم

سرباز بودم در یک اتاق دو در سه شب‌ها روی برگه‌های نیروی انتظامی نامه می‌نوشتم. شش سال بعد یعنی چهار سال قبل در این چنین روزی من و DNA ازدواج کردیم. این نامه اولین گام‌های من برای عرضه خودم به او بود. گاهی آن نامه‌ها را دوباره می‌خوانم گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید از گوشه به این نامه‌ها سرک بکشید.


سلام

شوق نوشتن، فقط همین، هیچ چیز دیگر نیست که این سطرها را سیاه کند. نه آینده‌ای، نه گذشته‌ای و نه حتا همین اکنون که در این اتاق نشسته‌ام، پاهایم توی دمپایی عرق کرده، دماغم می‌خارد و همین طور بی‌خود دارم می‌نویسم.

می‌خواهی از چه بگویم. تا حالا چیزی نخواسته‌ای که من در جاده‌ی آن ماشین ذهن ولنگارم را برانم و آرزویی نیست که بخواهم آن را روی میز بریزم. هست ولی آن قدر بزرگ نیست که میز را در بر بگیرد و حتی توجه آدم‌ها را جلب کند. آرزوهای کوچک و دست یافتنی. آرزوی دیدن یک لبخند بر لب‌های کسی، آرزوی یک شب نخوابیدن و خود بودن. آرزوی کودک ماندن و آرزوی کسی که همین‌طور برایش حرف بزنی و همین‌طور نگاهت کند یا نکند و حرف بزند و گفتن و گفتن. راستی! از زندگی چه می‌خواستیم؟ برایم بنویس، کجاست که حس می‌کنی مثل خوابیدن روی پشت بام تابستان راحتی؟ کی مثل ثانیه‌های پس از حمام تمام تن‌ات نفس می‌کشد؟ وای! چقدر می‌خواهم که حوضی همین‌جا روی میز بود و سرم را ساعت‌ها در آن فرو می‌کردم. بعد تمام زمین و زندگی را در یک نفس فرو می‌کشیم. یک نفس… عمیق‌تر از چاه پرسش‌هایی که با پرسش‌های دیگر پر می‌کنیم و همیشه روزهایی بوده که فکر می‌کردم می‌شود دنیا را جابه‌جا کرد. می‌شود کاری کرد. اما دنیا آن قدر سنگین بود که وقتی دست زدم کیلومترها پس افتادم. باز هم به دنیا دست خواهم زد. اما این بار نوازش‌اش می‌کنم. دست را می‌کشم بر تمام پیشینه‌ي انسانی‌ام و در همان نوازش دلسردانه، دیدن را از دست‌هایم می‌گیرم و می‌گذارم دنیا همان‌طور باشد و من این طور. هر جای دنیا را خواستم ببینم. پاک‌کن و لبخند خودم را بر می‌دارم و می‌روم به جنگ آنچه نمی‌خواهم. بلاهت را پاک می‌کنم و سختی‌ها را با لبخند عبور می‌دهم. دیگر هیچ سلاحی توی این نبرد جاودانه با من نیست. همین فراموشی و گذشت. بگذار آن طور که من از پنجره خودم به دنیا نگاه می‌کنم، هر کسی دریچه باز یا بسته خود را داشته باشد. حتی تو. می‌خواهم آن طور به دنیا نگاه کنی که نگاه کردنی ست. توی ساختن این دریچه همراه‌ات خواهم بود ولی شیشه‌های آن مال توست. آن رنگی که از پس آن زشتی‌ها و زیبایی‌های جهان را تفسیر می‌کنی. من دریچه‌ام را خاکستری رنگ کرده‌ام. رنگ بی‌رنگی.

از دریچه بیرون می‌آییم. هنوز هم شاید مثل تو باور این که دارم این‌ها را برای چه کسی می‌نویسم سخت است. هنوز این نقش‌های جدید را خودم پیش‌نهاد کرده‌ام (نقش زن و نقش مرد) برایم جا نیفتاده است و شاید اصلاً هیچ وقت نخواهم در قالب آن نقش‌های کلاسیک و سنتی فرو بروم. مثل این که هیچ وقت نقش یک دانشجوی رسمی یا یک شاعر رسمی و کلاسه شده را نپذیرفتم همیشه خواسته‌ام توی این جور نقش‌ها یک جور حالت تشخص (من بودن) هم حضور داشته باشد. یعنی نه فقط نقش را نپذیرم بلکه در شکل نقش اثر بگذارم. شاید این طوری خواسته‌ام به آن مبارزه با دنیا ادامه بدهم. نمونه‌ی آن را در رفتار من با دوستانم دیده‌ای. خیلی از رفتارهای ما از دید بیرونی شاید اصلاً دوستانه تعریف نشود ولی خوب وقتی حال که ما به تعبیر خاص خودمان از دوستی رسیده‌ایم. این دیگر عادی‌ست من هنوز اسم پدر دوستم را ندانم ولی هر شب تا نیمه شب خانه‌شان بمانم یا یکی دیگر هر هفته حتی اگر امتحان داشته باشد هفتاد کیلومتر بکوبد و بیاید مرا ببیند و بعد وقتی بخواهم یک جوری تشکر کنم، بگوید خودت را لوس نکن یا …

با این وجود که دو صفحه نوشته‌ام هنوز به آن چارچوب، به آن مسیر مشخص حرف زدن نرسیده‌ام. هنوز هم دارم تکه‌تکه خودم را برمی‌دارم و روی کاغذ می‌گذارم بدون آن که از چیدن‌ها به یک تصویر خاص برسم و آن را به تو برسانم چون واقعاً نمی‌دانم تو انتظار چه تصویری از من داری. اما این چیدن‌ها جوری است که تو از پشت این خیالات کج و معوج و خاطرات پلاسیده به کسی می‌رسی که دنیا را دارد نگاه می‌کند و از این دیدن زجر می‌کشد. لذت می‌برد و …

دیگر نفسم برید. شوق نوشتن ته کشیده. مثل سیگاری که تمام شده سرم را می‌گذارم روی میز و خاموش می‌شوم می‌خوابم که فردا یا همان یک امروز تمام شده‌ي دیگر بیاید و دوباره همین‌طور دنیا را ببنیم. خدایا کاری کن دریچه‌ای که می‌سازد روبه‌روی پنجره‌ی من باشد آن گونه که همیشه وقتی خواسته‌ام به دنیا نگاه کنم. این روزها اوست که گوشه‌های تصویر من سر می‌کشد. خدایا! من هم …

4 فروردین هشتاد

ساعت 22 و 24 دقیقه

دوباره نخواندم‌اش شاید و یا حتماً غلط دارد و دلتنگی می‌توانی پاک‌اش کنی. پاک‌کن‌ها خودکار را هم پاک می‌کنند اگر به اندازه کافی سفید نوشته باشم.

Advertisements

One comment

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s