آم جعفر هم گفت خداحافظ

می‌شد عموی پدرم. کمتر سر می‌زدیم. یعنی حتی عموهای خودم را هم کمتر می‌بینم چه برسد به عموی پدرم. اما هر چند سال یکبار که به خانه قدیمی‌اش نرسیده به آن سابات همچنان پایدار می‌رفتیم با روی خوش پذیرای ما بود. تا آخرین باری که دیدم‌اش سرپا بود خیلی بیشتر از سن و سال‌اش (دیگرضرورتی ندارد بگویم ماشاالله)

گراشی‌ها عمو را کوتاه می‌کنند و می‌گویند آم. به او می‌گفتیم آم جعفر. تا چند سال مغازه‌ای داشت که در آن همه چیز پیدا می‌شد. دلخوشی‌اش همین مغازه بود. بعد که مغازه‌اش ویران شد با پول فروختن نخل‌هایش خانه برادرش یعنی پدربزرگ من را خرید و ورودی دالان آن را تبدیل کرد به یک مغازه در یکی از کوچه پس کوچه‌های پرت محله قدیم گراش. کمتر کسی سر می‌زد. اما دلخوشی‌اش همین بود که هر صبح از در خانه‌اش صد قدم برود تا به در مغازه برسد.

آم جعفر آن سال‌های قبل برای خودش کسی بوده. می‌گفت جشن نیمه شعبان از مسجد آخوند را راه انداخته است و سهامدار شرکت آب بوده. همیشه حکایتی برای گفتن داشت از گذشته جایی که دیگر نیست.

جوان‌ترها او را با پسران‌اش می‌شناسند. کریم که دیگر کمتر گراش است و در لامرد و داراب رییس اداره آب است. مهدی که دبیر فیزیک است و در اداره آموزش و پرورش مشکلات رایانه به او ختم می‌شود و حمید که پست بانک دارد. البته دخترهای آم جعفر هم باعث شده‌اند قوم و خویش‌های من زیادتر از آن چیزی بشود که می‌شناسم.

یک روز دوست لاری‌ام سجاد آریان من را به عکاسی خواند. از کوچه روبه‌روی بانک مسکن زدیم به پاقلعه هم همین طور به دنبال چهره‌ها به راه افتادیم. سجاد در اولین نگاه که داخل مغازه آم جعفر را دید کشیده شد داخل. هر دو خوش گپ هستند و نشستند به حرف زدن. بر خلاف خیلی‌ها آم جعفر جلو دوربین خیلی راحت بود. شاید اثر پسرش کریم بود که آن‌ سال‌های دور دوربین به دست اطراف شهر پرسه می‌زد.

عادت به سوگ ندارم. مرگ است دیگر می‌آید و می‌گذرذ. آم جعفر هم گفت خداحافظ. سفر به خیر

عکس‌های سجاد آریان از حاج جعفر خواجه را در وبلاگ‌ شور پرواز  ببینید:

عکسعکسعکسعکسعکس عکسعکسعکسعکسعکسعکسعکسعکسعکسعکسعکسعکس

عکسم

عکسعکس عکسعکست عکس

عکس

Advertisements

8 دیدگاه

بدست | آوریل 4, 2013 · 9:53 ب.ظ.

8 پاسخ به “آم جعفر هم گفت خداحافظ

  1. مصطفی کارگر

    محمد! چقدر خوب می‌نویسی!
    مثل همیشه.

  2. نرگس

    خدا رحمتش کند . من در زمان کودکی شاید هم نوجوانی ایشان را دیده ام و از مغازه ایشان خرید کرده ام . چقدر قیافه آن زمان با الان فرق دارد شاید اگر اسمش را نمینوشتید نمیشناختمشان. بهر حال متاسفم.

  3. خندان

    من با دخترهای ایشان فاطمه و زینب دوست بودم، یادمه توی حیاطشان یک درخت سپستان داشتند.

  4. سلام
    دنبال شعری از فروغ میگشتم که به وبلاگ ف.شوری بزخو دم, توی لینکهاش اسم گراش توجهمو جلب کرد, بعدشم اسم شما و کنجکاو شدم بی دعوت روی لینک اسم شما کلیک کنم
    راستش خوشم اومد, موفق باشید
    راستی, روح آم جعفر شاد

  5. ف.خواجه

    خوش به حال شما که شهرتان خاکستری است شهر من 43 روز است که به رنگ سیاه درآمده. «آم جعفر» شما «بابای مهربان» من بود. من وقتی بابا را بخش میکردم میگفتم بابا فقط یک بخش است: آنهم»مهر» حالا میفهمم «بابا» دو بخش است امامن هنوز هم یاد نگرفته‌ام «بابا» را بخش کنم…!

  6. محمد حسین

    آقا کریم که شما فرمودین دیپه لامرد و داراب نیست ، توی همین شهرستان بغلی خنج رئیس اداره آب است .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s