حرف‌هایی درباره عکاسی

لذتی که حرف‌اش بود

شش تک‌نگاری درباره‌ی دیدن وزیستن

پیمان هوشمندزاده

تهران، نشر چشمه، ۱۳۹۴

۱۰۲ صفحه/ ۷۵۰۰ تومان

پیمان هوشمند‌زاده اول یک اسم بود زیر عکس‌های مجلات و روزنامه‌های آن روزها بیش از همه مرحوم ایران جوان، بعد می‌شد عکس‌هایش را در گوشه و کنار وب دید و نوشته‌های کوتاه‌اش. با «ها کردن» نشان داد داستان‌نویس خوبی هم است. یک جایی درباره هاکردن نوشته‌ام ولی نمی‌دانم کجاست و گم و گور شده.

برای دنبال کردن کارهای هوشمندزاده می‌توانید صفحه فیس‌بوک‌اش را دنبال کنید. (پیمان هوشمندزاده). این هم یکی از وبلاگ‌های اوست (چخوف منو ندیدی؟) داستان کوتاه دومنیکا را می‌توانید با صدای پیمان هوشمندزاده بشنوید. (در رادیو زمانه) (لینک صحیح فایل صوتی)

چرا این‌ها را معرفی کردم؟ چون معتقدم ارتباط با یک کتاب یادداشت تنها با داشتن یک رابطه شخصی با نویسنده و دیدگاه‌اش می‌تواند لذت‌بخش باشد وگرنه به جای یادداشت به سراغ کتاب‌های دیگر بروید.

«لذتی که حرف‌اش بود» یک داستان نیمه تمام است. هر چند قرار است که مفاهیمی از عکاسی خط اتصال بخش‌های کتاب باشد اما بیشتر حرف زدن و واکاوی خود به عنوان یک عکاس است. به همین نگاه است که من فصل «تن‌ترسه» با آن نام غریب‌اش را بیش از فصل‌های دیگر دوست داشتم.

من چاپ سوم کتاب در زمستان ۹۴ را خواندم. البته به چاپ‌های متعدد نشر چشمه اعتماد نکنید چون عادت دارند چاپ‌ها را تیراژ معدود بزنند. چاپ اول کار هم پاییز ۹۴ منتشر شده و کتاب تازه‌ای است هر چند تاریخ یادداشت‌ها مربوط به سال‌های ۸۹ و ۹۰ است.

Peyman Hooshmanzadeh.jpg

صفحه ۵۹ از فصل سکوت: چرا موقع دیدن عکس‌ها سکوت می‌کنیم؟ چرا همیشه، در لحظه دیدن عکس‌ها ساکت‌ایم؟ آیا این دو، عکس و سکوت، مکمل هم هستند؟ آیا ما با دیدن عکس‌ها آن‌ها را می‌خوانیم؟ و یا در عکس‌ صدایی هست که ما را مجبور به شنیدن و یا وادار به سکوت می‌کند؟

ما عکس‌ها را بیش از آن که ببینیم، می‌شنویم. عکس‌ها با زبان‌های بی‌نهایت متفاوتی شروع به حرف زدن می‌کنند. از خودشان می‌گویند، از مکان‌شان، از زمان‌شان، از ارتباط بین آدم‌ها و در نهایت از ما.

صفحه ۹۲ از فصل تن ترسه: تا جایی که یادم است کسی را ندیده‌ام که از شنیدن صدای ضبط شده‌ی خودش راضی باشد. هر چند آن صدا عین صدای خودمان است ولی نمی‌دانم چرا قبول این حقیقت تا این اندازه برای‌مان دشوار می‌شود. […] در فیلم خیلی بیشتر و در عکس کمتر؛ و تقریبا بدون استثنا آدمی را می‌بینم که هیچ ربطی به خودم ندارد و متاسفانه در بیشتر موارد از آن آدم که خودم باشم، متنفرم.

 

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته کتاب, ادبیات

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s