‌ به چشم‌هاش نگاه کردم که ترسی مثل دیدن جلوه‌ای از خدا توی اون بود. به من نگاه می‌کرد و چیزی می‌خواست، شاید روح‌اش که پشت چشم‌های آبی تقلبی‌اش بود وسوسه زنذگی کردن گرفته بود. از دهان بازش باید صدایی می‌اومد. ولی همه چیز ساده‌تر از چیزی که بهش فکر می‌کردم، بود. عروسک پسرم که روزی عروسک دخترم بود توی دستم بود و باید تصمیم می‌گرفتم که با یک آشغال طرفم یا با چیزی که هنوز می‌شه دوست‌اش داشت. شاید به خاطر همین دهان‌اش باز مونده بود و این دهان باز مهربان‌ترش کرده بود. مثل همه دهان‌های نیمه بازی که روزگاری وسوسه‌ای را به جان کسی انداخته‌اند. #کپشر

منتشر شده در اینستاگرام

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s