بایگانی دسته‌ها: ادبیات

حرف‌هایی درباره عکاسی

لذتی که حرف‌اش بود

شش تک‌نگاری درباره‌ی دیدن وزیستن

پیمان هوشمندزاده

تهران، نشر چشمه، ۱۳۹۴

۱۰۲ صفحه/ ۷۵۰۰ تومان

پیمان هوشمند‌زاده اول یک اسم بود زیر عکس‌های مجلات و روزنامه‌های آن روزها بیش از همه مرحوم ایران جوان، بعد می‌شد عکس‌هایش را در گوشه و کنار وب دید و نوشته‌های کوتاه‌اش. با «ها کردن» نشان داد داستان‌نویس خوبی هم است. یک جایی درباره هاکردن نوشته‌ام ولی نمی‌دانم کجاست و گم و گور شده.

برای دنبال کردن کارهای هوشمندزاده می‌توانید صفحه فیس‌بوک‌اش را دنبال کنید. (پیمان هوشمندزاده). این هم یکی از وبلاگ‌های اوست (چخوف منو ندیدی؟) داستان کوتاه دومنیکا را می‌توانید با صدای پیمان هوشمندزاده بشنوید. (در رادیو زمانه) (لینک صحیح فایل صوتی)

چرا این‌ها را معرفی کردم؟ چون معتقدم ارتباط با یک کتاب یادداشت تنها با داشتن یک رابطه شخصی با نویسنده و دیدگاه‌اش می‌تواند لذت‌بخش باشد وگرنه به جای یادداشت به سراغ کتاب‌های دیگر بروید.

«لذتی که حرف‌اش بود» یک داستان نیمه تمام است. هر چند قرار است که مفاهیمی از عکاسی خط اتصال بخش‌های کتاب باشد اما بیشتر حرف زدن و واکاوی خود به عنوان یک عکاس است. به همین نگاه است که من فصل «تن‌ترسه» با آن نام غریب‌اش را بیش از فصل‌های دیگر دوست داشتم.

من چاپ سوم کتاب در زمستان ۹۴ را خواندم. البته به چاپ‌های متعدد نشر چشمه اعتماد نکنید چون عادت دارند چاپ‌ها را تیراژ معدود بزنند. چاپ اول کار هم پاییز ۹۴ منتشر شده و کتاب تازه‌ای است هر چند تاریخ یادداشت‌ها مربوط به سال‌های ۸۹ و ۹۰ است.

Peyman Hooshmanzadeh.jpg

صفحه ۵۹ از فصل سکوت: چرا موقع دیدن عکس‌ها سکوت می‌کنیم؟ چرا همیشه، در لحظه دیدن عکس‌ها ساکت‌ایم؟ آیا این دو، عکس و سکوت، مکمل هم هستند؟ آیا ما با دیدن عکس‌ها آن‌ها را می‌خوانیم؟ و یا در عکس‌ صدایی هست که ما را مجبور به شنیدن و یا وادار به سکوت می‌کند؟

ما عکس‌ها را بیش از آن که ببینیم، می‌شنویم. عکس‌ها با زبان‌های بی‌نهایت متفاوتی شروع به حرف زدن می‌کنند. از خودشان می‌گویند، از مکان‌شان، از زمان‌شان، از ارتباط بین آدم‌ها و در نهایت از ما.

صفحه ۹۲ از فصل تن ترسه: تا جایی که یادم است کسی را ندیده‌ام که از شنیدن صدای ضبط شده‌ی خودش راضی باشد. هر چند آن صدا عین صدای خودمان است ولی نمی‌دانم چرا قبول این حقیقت تا این اندازه برای‌مان دشوار می‌شود. […] در فیلم خیلی بیشتر و در عکس کمتر؛ و تقریبا بدون استثنا آدمی را می‌بینم که هیچ ربطی به خودم ندارد و متاسفانه در بیشتر موارد از آن آدم که خودم باشم، متنفرم.

 

بیان دیدگاه

دسته کتاب, ادبیات

خوانشی کریستوایی بر شعر «لبه»

لبه

محمد خواجه‌پور از وبلاگ از روزگار شاعری

به آیینه تف بیاندازم و تمیز کنم خودم را از تصویر
به واژه بیاویزم که شعری بزاید
هیچ اتاقی طاقت ماندنم را ندارد.
در بالکن رو به شعر
بر لبه‌ی معنا ایستاده‌ام با واژه‌ای دراز بر لب
پریدن به عمق فهمیدن؟
متلاشی شدن از سختی واقعیت
چرا به فعل نمی‌رسانی‌ام از حرف؟
ای گنگ

نقدی از راحله بهادر بر شعر لبه

جولیا کریستوا مهم‏ترین چالش پیش روی ذهنیت/ فردیت را موقعیتی می‏‌داند که سوبژه در آن به بی‏‌معنایی می‏‌رسد و این بی‏‌معنایی تهدیدی درونی است که باعث می‌‏شود سوبژه در پی معنا باشد و مرزهای هویت درونی/ذهنی را با واقعیت بیرونی تفکیک دهد. Abjection (که در فارسی به «آلودگی» ترجمه شده است) موقعیتی است که کریستوا آن را در پاسخ به انفجار «واقعیت» (Real) لاکانی در زندگی مطرح می‏‌کند. مروری کوتاه و ساده بر واقعیت لاکانی این است که سوبژه به تصنعی بودن سیستم‌‏های معنا ساز نظیر زبان یا ایدئولوژی‏های اجتماعی پی می‏‌برد، که این واقعیت ورای کنترل فرد است، که معنا و هدفی برای فرد میسر نیست. مرز بین فردیت و حفظ خطوط آن و تهاجم واقعیت لاکانی همان چیزی است که Abjection را می‌‏سازد. کریستوا در تعریف خاصیت دوگانه‏‌ی این موقعیت آن را «مبهم و گنگ» توصیف می‏‌کند. زیرا از یک طرف سوبژه این فرصت را پیدا می‏‌کند که به طور ناگهانی به کشفی برسد که در نتیجه‏‌ی روبرو شدن با ابژه و واقعیت رخ می‌‏دهد. این کشف نوعی آزادی به فرد می‏‌دهد که در آن می‏‌تواند از قوانین تعریف شده تخطی کند. جایی که معنا از بین می‏‌رود و فرد در پی معنایی بر بی‏‌معنایی است. از طرف دیگر، این موقعیت چارچوبی را که سوبژه با آن تعریف می‏‌شود تهدید می‏‌کند. این بی‏‌معنایی و پوچی فردیت را زیر سوال می‏‌برد که کریستوا نخستین موقعیت آن را جایی می‌داند که زبان به عنوان یک سیستم معناساز و نماد ورود به فردیت و هویت اجتماعی قادر به حفظ این چارچوب نیست و به بیانی ساده‏‌تر زبان کارکرد معناساز خود را از دست می‏‌دهد. یک موقعیت انکار/ پذیرش که فرد در تقابل با خود/دیگری، بیرون/ درون قرار می‏‌گیرد. در Abjection فرد پیش از آنکه درباره‏‌ی فردیت خود سوال کند، از «کجایی» فردیت می‌پرسد. که او هنوز نه به طور کامل در قلمرو واقعیت لاکانی است و نه در حوزه‏‌ی امن چارچوب فردی که با زبان تعریف می‏‌شود. این موقعیت هم یادآور آن «فقدان» لاکانی است که سوبژه هیچ وقت نمی‏‌تواند جایگزینی برایش پیدا کند و هم مکمل آن فقدان؛ به دلیل آزادی که این موقعیت برای فرد می‏‌آورد – رها شدن از حدود و مرزها- و او را به پر کردن جای آن فقدان نزدیک می‏‌کند.

شعر «لبه» از همان ابتدا با یک اسم که عدم قطعیت را می‏‌رساند به این خوانش کریستوایی نزدیک می‏‌شود. راوی به دنبال معنایی برای واژه‏‌هایی است که می‏‌شناسد یا رسیدن به معنا با واژه‏‌ها. برای راوی زبان ابزاری برای رسیدن به معنا –در قالب شعر- است. واژه‏‌هایی که حالا راوی را نه به «کنش» (در شعر «فعل») که به واقعیت و سختی اجتناب‏ناپذیر آن می‌‏رسانند. سنگینی وزن بی‏‌معنایی و بی‌‏مفهومی واقعیت، فردیت را «متلاشی» می‏‌کند و باعث تردید در ثبات موقعیت «خود» می‌‏شود. گذشته از آن که کریستوا شعر را به عنوان یکی از مهم‏ترین جاهای تطهیر فردیت از Abjection (همچون دو جای دیگر یعنی مذهب و هنر. اولی به دلیل ذات معناساز آن و دومی به دلیل ایجاد فضای آزاد خلاقانه) معرفی می‌‏کند – که در فراواقعیت این شعر ابزار راوی برای غلبه بر تردید است- پدیده‏‌ی مرگ را به عنوان بزرگ‏ترین عامل رسیدن فرد به بی‌‏معنایی و ادراک آن «واقعیت» سخت می‌‏داند. در خط چهارم از شعر می‌‏خوانیم: «در بالکن رو به شعر» که راوی ایستاده «بر لبه‏‌ی معنا» (خط پنجم) به «پریدن به عمق فهمیدن» (خط ششم) فکر می‌‏کند. ایستادن بر بالکن و پریدن، تصویر آشنایی از مرگ است. که این مرگ هم قبول بی‌‏معنایی و پوچی واقعیت است و هم تن دادن به Abjection و ابهامی که به ثبات زندگی و واقعیت مرگ وارد می‌‏کند. در خط هشتم «رسیدن» که در برداشت کریستوایی آن، رسیدن به معنا را به ذهن می‌‏آورد، راوی زبان را که در قالب «واژه‌‏ها» و «حرف» مطرح کرده فاقد توانایی معنابخشی دانسته و در عین حال برای برگشتن به معنا ابزاری جز زبان (خاصه شعر) ندارد. ایستادن بر «لبه» و مرز مبهم آن که هم نتیجه‏‌ی ادراک دوباره‏‌ی فقدان و هم تلاش برای از بین بردن آن است، راوی را نه در حوزه‌‏ی ثبات زبانی و نه در پوچی واقعیت باقی می‌‏گذارد. در خط آخر «ای گنگ» که در یک برداشت سرراست، راوی واژه‌‏ها و حرف (زبان) را مخاطب قرار داده و در برداشت دوم موقعیت گنگ فردیت/ ذهنیت؛ باعث می‌‏شود آخر شعر به نقطه‏‌ی ابتدایی آن یعنی اسم شعر برگردد. بیگانگی با معناهایی که فردیت را ساخته و بیگانگی با فردیتی که زبان را می‌‏سازد، کلیت فضای شعر و موقعیت راوی است. از دیدگاه فلسفی=روانشناختی، سوبژه – یعنی راوی- در جستجوی معنایی بر این بی‌‏معنایی است.

۱ دیدگاه

دسته مقاله, میهمان وبلاگ, ادبیات

یک داستان: روانشناس

همین روبه‌رو بنشین و قصه‌ات را بگو. هر چه بوده و هرچه نبوده و می‌خواستی باشی. آدم‌ها بیش از آن که حاصل کارهایی که کرده‌اند باشند، حاصل کارهایی‌اند که آرزوی کردن‌شان را داشته‌اند.

مثلاً همین که آن روز به تو نگفتم: «همین روبه‌رو بنشین و قصه‌‌ات را بگو»

2 دیدگاه

دسته ادبیات

در ه م ه م ه

این داستان شش سال پیش نوشته شده است. زمستان 83 اما همچنان از دوست‌داشتنی‌ترین نوشته‌هایم برای خودم است. در هیمه شماره 5 هم منتشر شد با این مقدمه: « هر داستان پا در واقعیت دارد و تمام قد در خیال رشد می‌کند. آیا لزومی دارد این را دوباره بگویم.» و حالا گذشته‌ام روی این وبلاگ. هر چند برای اندازه‌های یک مطلب وبلاگی طولانی است اما خوشحال می‌شوم اگر بخوانید.

 

در هم همه

سیگارش هیچ وقت خاکستر نداشت. یعنی توی دسته که بود سیگارش خاکستر نداشت چون با هر ضربه زنجیر که می‌خورد روی شانه‌اش که از جای زنجیرها برق‌افتاده بود، روی صورت‌اش موجی می‌افتاد و در امتداد آن موج، خاکستر می‌ریخت روی آسفالت. نمی‌توانست دسته را ول کند و برود و سیگار بکشد. گل دسته بود. یعنی همه، دسته را با قدرت می‌شناختند و البته سیگارش. مثل علم‌ها و یا پارچه اول دسته که روی‌اش اسم چهارده معصوم و «چهار قل» نوشته شده بود یا مثل آن پیشانی بند که چند سال بعد مد شد و لباس‌های بلند مشکی، قدرت نماد دسته بود. چیزی که با آن زن‌ها و دخترهایی که چادرشان را تا بالای بینی کشیده بودند می‌دانستند دسته زنجیرزنی قدرت دوازده سیلندر آمده است. البته بعد که دسته‌ها اسم‌دار شدند به دسته می‌گفتند دسته محبین سقای کربلا البته مردم می‌گفتند دسته پاقلعه هرچند هنوز بعضی‌ها یادشان بود که جای لاغر مردنی‌هایی که اول دسته ایستاده‌اند این دسته، دسته‌ی قدرت دوازده سیلندر بوده

من پدرم خادم حسینیه بود. برای این کار حقوق نمی‌گرفت خودش می‌گفت خادم امام حسین است. توی روزهای دیگر سال می‌رفت خارج، آن وقت‌ها خارج فقط یک‌جا بود دبی، اما هر جوری بود دو ماه محرم و صفر توی شهر خودمان بود. اول محرم چون پدرم می‌آمد من همیشه لباس نو داشتم لباس نویی که حتماً رنگ‌اش مشکی بود. تنها وقتی بزرگ شدم فهمیدم که بقیه لباس‌های نوشان را اول بهار توی نوروز می‌پوشند و رنگ لباس‌های نو می‌تواند مشکی هم نباشد. قدرت دوازده سیلندر اما همیشه یک لباس می‌پوشید. لباس مشکی بدون کاپشن و با شلوار جین آبی. شاید اولین جین را توی پای او دیده باشم.

امسال بعد از ده يا دوازده‌سال آمده‌ام شهرم. سعی می‌کردم محرم‌ها اینجا نباشم. توی تالار مرمرین حسینیه ایستاده بودم. خاکستر سیگارم آنقدر بلند شده بود که تمام حواس‌ام به این بود که نریزد دلم می‌خواست سیگار به دست می‌رفتم وسط دسته، سیگار را می‌گذاشتم گوشه لبم بعد زنجیر آن پسر را که نفر دوم دسته ایستاده و موهای بلندی دارد بر می‌داشتم و می‌زدم پشت شانه‌ام احساس می‌کردم دارم سرفه می‌کنم و به جای دست‌های کسی باید زنجیر بخورد پشت گرده‌ام. نمی‌گویم دلم برای صدای گوشخراش طبل‌ها و به هم کوبیدن سنج‌ها تنگ شده بود ولی این صدا جوری همه‌چیز را خاموش می‌کند باید بایستی و گوش بدهی. بچه هم که بودم همین‌طور بود گاهی دسته می‌رفت من که ته دسته به زور جایی برای خودم دست و پا کرده بودم به آن جلوتر و گروه طبل و سنج خیره می‌شدم یادم می‌رفت کدام پا را باید به کدام پا بچسبانم و بچه تخس پشت سری‌ام هلم می‌داد . تکان می‌خوردم و از صف دسته بیرون می‌افتادم. می‌رفتم جلو، پدرم آن جلو چراغ را کرده بود لای شالی که به کمر بسته بود. دسته زنجیر را می‌کردم توی شلوارم تا دست‌هایم آزاد شود بعد انگشت‌ اشاره را می‌کردم توی حلقه کمربند پدرم که داشت نفس نفس می‌زد. دست‌هایم کشیده می‌شد و من به دنبال او آویزان می‌شدم. بچه‌ها برای مسخره فردا به من می‌گفتند «دم سوییچی» یعنی جا کلیدی، من به فردا فکر نمی‌کردم. خیره می‌شدم به سیگار قدرت که مثل یک چراغ چشمک‌زن اول دسته روشن بود. حالا توی خاطره‌هایم آن سیگار از تمام چراغ‌های مهتابی حتی چراغی که توی دست پدرم بالای سر من بود پرنورتر است. با هر نفس چراغ روشن و روشن‌تر می‌شد. به سیگارم از ته دل پک می‌زنم و خاکستر می‌افتد روی مرمر و روی آن پا می‌کشم. می‌نشینم روی لبه مرمرین

با «بر محمد صلوات» زنجیرزنی که تمام می‌شد همه هجوم می‌آوردند و می‌آورند طرف پیش‌خوان گوشه حسینیه که پشت آن پدرم آب گرم و يا در شب‌های تاسوعا و عاشورا شیر داغ می‌داد. همه می‌آمدند. قبلش پدر یک سینی آماده داشت که من می‌دویدم برمی‌داشتم برای حاجی و پسرهایش و بعد هم می‌بردم برای قدرت که گوشه دیگر حسینیه ایستاده بود و سیگار می‌کشید. به خاطر این که برای او آب يا شیر ببرم قبول کرده بودم و به پدرم می‌گفتم سینی من را پرپر کند. قدرت دست‌هایش را طوری که انگار بخواهد آن را بسوزاند دور لیوان شیشه‌ای فشار می‌داد و لیوان را بر می‌داشت. می‌گفت به سلامتی ابوالفضل. خیلی آرام می گفت و لیوان را یکباره سر می‌کشید. با لبه آستین‌اش سبیل‌های مشکی‌اش را خشک می‌کرد. می‌گفت «دمت گرم» یادم نمی‌آید چیز دیگری از زبان‌اش شنیده باشم. البته بعدها توی دبی که بودم خیلی نقل‌ها درباره‌اش شنیدم. خیلی‌ها تعریف‌اش را می‌کردند. خیلی‌ها هم پشت سرش حرف می‌زدند. می‌گفتند دهه محرم توی تعمیرگاه‌اش مجانی ماشین تعمیر می‌کرده. می‌گفتند توی بچگی گفته به نیت دوازده معصوم یک ماشین دوازده سیلندر می‌خرد. به خاطر همین قدرت دوازده سیلندر رویش مانده. می‌گفتند عاشق یک دختر بوده که هیچ‌کس اسمش را نمی‌داند. اما از حرف‌های دیگر چیزی یادم نمانده ولی می‌دانم خیلی چیزها می‌گفتند. البته آن سال‌های اول و بعد کم‌کم همه یادشان رفت.

حالا دسته کامل افتاده دست حاج اسحاق و دار و دسته‌اش خودش جلو دسته، جلوتر از علم و میان بچه‌های هفت هشت ساله که پرچم‌های سبز و سیاه در دست دارند راه می‌رود و آرام سینه می‌زند. هر کس که می‌خواهد برود نوحه‌خوانی، اولی سلامی به نشانه رخصت می‌دهد و بعد می‌رود سراغ گاری آمپلی‌فایر، هرچند دیگر بیش‌تر نوحه‌خوان‌ها پسرهای خودش و حالا نوه‌هایش هستند. هنوز همان‌‌طور حرکات‌اش ساکن و مثل یک بز لنگ است. وقتی برایش آب گرم می‌بردم باید نیم‌ساعتی معطل می‌شدم تا هی تسبیح‌اش را دست به دست کند و لیوان را دست به دست کند و نم‌نم جوری که انگار فقط می‌خواهد لب‌هایش را تر کند. آب را بخورد. بین آن به این حاجی و فلان سید می‌گفت: «السلام علیکم يا خادم الحسین» و شروع می‌کردند به گفتن از قیمت شکر و این که برنج برای روز عاشورا چند گونی باشد. همه می‌دانستند چند گونی است. یادم نیست فکر کنم بیست و چهار گونی پخت می‌کردند. آن موقع تمام اقلام نهار عاشورا را از بر داشتم. از بس که حاج اسحاق برای این و آن تکرار می‌کرد. من هی این پا و آن پا می‌کردم که زودتر شیر يا آب‌گرم‌اش تمام بشود و لیوان قدرت را ببرم. قدرت هر شب همان گوشه می‌ایستاد. شنیده بودم بعد از پدرش که من ندیده بودم سر دسته شده بود. همه می‌دانستند حاج اسحاق قدرت را خوش ندارد. ولی خوب نمی‌شد او را از دسته انداخت بیرون. خود حاج اسحاق چیزی نمی‌گفت ولی پسرهایش گاهی پاپیچ قدرت می‌شدند. می‌گفتند این مرد لندهور چشم‌اش دنبال دختر مردم است و نمی‌رود زن بگیرد. من کوچک بودم و تا می‌رسیدم آرام‌تر حرف می‌زدند. صورت‌شان را با شال يا چفیه خشک می‌کردند و سر‌هایشان را به هم نزدیک می‌کردند. لیوان خالی را بر می‌داشتم. و با سینی پر از لیوان خالی می‌دویدم طرف پدرم.

خیلی وقت است محرم اینجا نبوده‌ام. از آن روز عاشورا که قدرت نیامد. آن روز تمام روز از حلقه شلوار پدرم آویزان بودم. نهار ظهر عاشورا را نخوردم. همه‌اش به اول دسته خیره بودم. هیچ‌کس دل نداشت اول دسته باشد. پسر بزرگ حاج اسحاق افتاده بود اول دسته چند بار به بهانه نوحه خواندن ول کرد. اما هر کس می‌افتاد نفر اول، ول می‌کرد. آن روز سی چهل نفر سر دسته عوض شد. قدرت نبود. هیچ‌کس نمی‌دانست کجاست. شب توی شام غریبان نه بعد از شام غریبان شنیدم. هنوز لباس عربی بلندم را در نیاورده بودم. حتی شاید دم‌پایی‌هایم را نپوشیده بودم که بروم خانه. شمع‌ام تا نیمه سوخته بود و بقیه‌اش را نگه داشته بودم بدهم خواهرم. یکی از بچه‌ها دوید طرفم. و هیجان زده گفت: «رفیق‌ات رو گرفتن. شب عاشورا عرق خورده. گرفتن‌اش» جمله را خیلی خبری گفت. بدون احساس و خیلی بلند. نمی‌دانست عرق چیست. من هم نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم باید گریه کنم. یکی دیگر پشت‌سرش نفس‌‌نفس زنان آمد و گفت: «نه بابا با یه زنی فرار کرده»

یک کوچه خیلی باریک که حتی موتور هم نمی‌توانست از آن رد شود توی محله پاقلعه بود. نزدیک خانه مادربزرگم. هر وقت مادرم پول نمی‌داد که کتاب بخرم می‌رفتم آنجا گریه می‌کردم. شب بود. می‌ترسیدم بروم. اما باید می‌رفتم. دم‌پایی‌هایم را از جیب‌های گشاد لباس عربی بیرون نیاوردم. چشم‌هایم را بستم و سربالایی را کامل دویدم. نفسم گرفته بود. جوری که وقتی کنار دیوار کاهگلی شمع را روشن کردم. هن هن نفس‌زدنم سایه‌های وحشتناکی روی دیوار می‌انداخت. فکر کنم گریه هم نکردم. می‌ترسیدم که از صدای خودم هم بترسم.

می‌گفتند قدرت رفته است طرف سرحد دنبال دختری که دوست داشته. می‌گفتند گفته است عزاداری فایده ندارد باید جنگید و رفته است جبهه. می‌گفتند قاچاقی خواسته برود دوبی و بین راه غرق شده است. می‌گفتند کمونیست بوده و رفته است شوروی می‌گفتند یک ماشین دوازده سیلندر خریده و رفته جهانگردی. می‌گفتند توی کارگاه‌اش بطری مشروب پیدا کرده‌اند و دیگر رویش نشده زنجیرزن امام حسین باشد. می‌گفتند حاج اسحاق پول داده که برود و دسته را ول کند. می‌گفتند آمده به خواب یکی و فقط گفته است که ابوالفضل نذرش را داده است. می‌گفتند او را سر به نیست کرده‌اند.

×××

«قدرت! نمی‌ری زنجیر بزنی؟» پدرم داشت دیگر هلم می‌داد. دوباره گفت: «کجایی؟! نمی‌ری زنجیر بزنی؟» حتماً فکر کرده اشک‌های توی صورتم از تاثیر صدای نوحه‌خوان پانزه ساله است. يا فکر کرده دارم از حرف‌هایی که درباره خدا و نیچه این جور چیزها که یک روز با فریاد گفتم توبه می‌کنم. هر چیزی بود فکر کرده بود وقت خوبی هست که من آدم بشوم. باز گفت : «نمی‌ری زنجیر بزنی؟» سرم را از لای بازوهایم در آوردم.

گفتم: «چرا اسم منو قدرت گذاشتی؟»

– : «خودت بهتر می‌دونی»

-: «خوب پس»

پدرم رفت. همیشه بدون این که زیاد با هم حرف بزنیم، حرف همدیگر فهمیده بودیم. اما انگار پسر خواهرم این را نفهیمده بود. کنار دستم نشسته بود و حالا خیره به من و پدربزرگ‌اش که داشت می‌رفت نگاه می‌کرد. با پیشانی بند سبزی که رویش نوشته بود «يا مظلوم» و خودم برایش خریده بودم. شده بود مثل یکی از طفلان مسلم توی ظهر عاشورا،از همان اول ساکت بود حتی وقتی صدای هق‌هق من را شنیده بود. ولی دیگر نتوانست جلو خودش را بگیرد و پرسید: « منظورت چی بود؟»

– : « تا حالا به آیینه نگاه کردی؟»

-: «آره»

-: «آیینه چیزی را نشون نمی‌ده. هرکسی فقط خودش رو تو آینه می‌بینه. آینه هیچی رو نشون نمی‌ده. گاهی ما چیزهایی تو آیینه می‌بینیم که حتی آیینه نشون نمی‌ده.»

-: « منظورت چیه؟»

-: «بدبختی بعضی‌ها اینه، که همون آیینه رو هم ندارن که هرچی دلشون خواست رو توش ببین آیينه‌شون رو دزدیدن و یک قاب بهشون دادن و یک مقوا توش زدن که همیشه یک چیز تکراری رو نشون می‌ده.»

-: «خوب؟»

– : « هیچی بابا! فقط خواستم یک چیزی گفته باشم.»

9 دیدگاه

دسته گراش, ادبیات

عکس‌های یادگاری با کلمات

وقتی که دور از جریان ادبی باشی، نوشتن روز به روز سخت‌تر خواهد شد. این جور وقت‌ها مجبوری برای زنده نگه داشتن قلم خود بنویسی و بیشتر بنویسی، از هر چیزی.

مجید حلاجی داستان‌نویسی است که در شهر اوز زندگی می‌کند. پیش از این درباره‌ی ستاره‌های شش‌پر نوشته بودم. حلاجی در آن کتاب نشان داد که دوست دارد تجربه‌های تازه‌ای در نوشتن داشته باشد. کار تازه‌ی او «تابی برای بیتا» نام دارد.

«تابی برای بیتا» 92 نوشته‌ی خیلی کوتاه است که در 100 صفحه تنظیم شده است. این مجموعه را حلاجی به صورت اینترنتی منتشر کرده است. داستانک‌هایی که به روانی و سرعت می‌شود آن را خواند.

داستانک‌های مجید حلاجی

تابی برای بیتا


کوتاه، کوتاه و کوتاه‌تر

سرعت یک از شاخص‌های زندگی امروز است که گریزی از آن نیست. ادبیات و هنر نیز چیزی جز بازتاب و روایت همین زندگی‌ای که در آن هستیم، نیست. جریان کوتاه شدن اندازه‌ی نوشته‌های ادبی از سال‌های دهه هفتاد میلادی شروع شد و در دهه نود اوج گرفت. سبکی که به عنوان «مینی‌مالیسم» می‌شناسیم تنها به کوچک بودن اندازه‌ی اثر تاکید ندارد بلکه در «مینی‌مالیسم» به دنبال ایجاز و فشرده کردن کار هستیم. بخواهیم به زبان کامپیوتر صحبت کنیم. «مینی‌مالیسم» کات کردن نیست بلکه زیپ کردن و فشرده‌سازی است. آثار هنری به شکل زیپ شده به خواننده عرضه شده و باید در ذهن مخاطب باز شود اگر این اتفاق در ذهن شکل نگیرد آنچه به آن روبه‌رو هستیم «مینی‌مال» نیست.

با رسیدن به دوران وب و انفجار اطلاعاتی «مینی‌مالیسم» بیش از گذشته با اقبال روبه‌رو شد. البته «مینی‌مالیسم» در دوره‌ی جدید خود در ترکیب با چند رسانه‌ای (مولتی‌مدیا) قرار دارد یعنی ایجاز همراه با تنوع. شما باید حرف خودتان را در کمترین زمان ولی با بهترین وسیله بزنید.

حلاجی در کتاب به خوبی ضرورت کوتاه بودن را احساس کرده است و هیچ‌کدام از داستانک‌های او بیش از 66 کلمه نیست ولی با این وجود در فضاسازی و شخصیت‌پردازی برخی از داستان‌ها تکرار یا اطناب وجود دارد که از ارزش‌های «مینی‌مالیستی» ‌اثر می‌کاهد. استفاده از مولتی‌مدیا به عنوان همزاد دیگر می‌توانست روح تازه‌ای به این نوشته‌های خواندنی بدهد.

خاطره یا داستان؟

گسترش فن‌آوری باعث شده است که تقریباً همگان ابزار لازم برای بیان هنری را در اختیار داشته باشند. در عصر ما عرضه کار هنرمندانه بسیار مشکل‌تر شده است. زیرا مخاطبان با حجم بیشتری از اطلاعات روبه‌رو هستند.

عکاسی نخستین هنری بود که با این چالش برای تشخیص روبه‌رو شد با به وجود آمدن دوربین‌های شخصی مرز میان عکاسی هنری و عکس خانوادگی لغزنده‌تر از پیش شد. گاهی در میان عکس‌های خانوادگی می‌توان نمونه‌های درخشانی از عناصر هنری را یافت. اما آن چیزی که در عکس‌های خانوادگی ارزشمند است نه عناصر هنری بلکه خاطره‌ای است که در پشت عکس‌ها وجود دارد و از این طریق فرد با عکس مرتبط می‌شود.

با ظهور وبلاگ‌نویسی و ساده شدن انتشار نوشته‌ها این اتفاق در دنیای ادبیات نیز روی داد. البته نباید از این اتفاق ترسید. پیش از این کسانی مثل اندی وارهول سعی کردند مرز میان هنر – ناهنر را از بین ببرند. اما همچنان این مرز هر چند کمرنگ‌تر از گذشته وجود دارد.

اگر به مجموعه‌ی «تابی برای بیتا» برگردیم برخی از داستانک‌های مجموعه که بیشتر بر پایه‌ی تفاوت شناختی پدر و بیتا بنا شده‌اند قابل تامل‌تر است. اما برخی از داستانک‌ها به ویژه آن‌هایی که با تکیه بر لغزش‌های زبانی شکل گرفته است بیشتر شبیه خاطره است. گویی نویسنده اینجا نتوانسته است از نقش پدر بودن خویش فاصله بگیرد و سعی کرده است با کلمات از کودک خود عکس یادگاری بگیرد تا این خاطره را برای خود و او جاودان کند. قصد من اینجا ارزشگذاری میان خاطره و داستان نیست هر دوی این‌ها دارای ارزش‌های خاص خود از نظر فرهنگی هستند. اما اگر بخواهیم با ملاک‌های ادبی برخورد کنیم (برای این که مجموعه را داستانک بدانیم) برخی از نوشته‌های کتاب فاقد این ارزش‌های ادبی است.

همان‌گونه که عشق بزرگترین آثار ادبی را ساخته است همان چیزی که عشق می‌گوییم سطح پایین‌ترین آثار ادبی را نیز تولید کرده است. شاید در اینجا عشق پدر-فرزندی باعث شده که نویسنده نتواند ملاک‌های ادبی را مدنظر قرار داده و با دیدی نقادانه داستانک‌ها را گزینش کند.

قابل ستایش

با وجود این مجموعه‌ی «تابی برای بیتا» از این نظر که نویسنده به خوبی به مرزهای «مینی‌مالیسم»‌ نزدیک شده است، قابل توجه است. من کتاب را از این نظر دوست داشتم که در آن شور کسی را می‌دیدم که می‌خواهد شلعه‌های ادبیات و نوشتن را از شر بادهای روزمرگی زندگی حفظ کند و این البته قابل ستایش است.

کتاب را در گوگل داک گذاشته‌ام هم می‌توانید ببینید و هم دانلود کنید. شاید بعد از بحث در انجمن شاعران و نویسندگان گراش نکات دیگری هم به این یادداشت افزوده شد.


3 دیدگاه

دسته کتاب, گراش, ادبیات

ماشین

گفت: مست نیستم. ذهنم پنچر شده. به خاطر همین نمی‌تونم راس راه برم. هی تلو تلو می‌خورم. بسوزه پدر اون نامردی که سوزن فکر و خیال رو کرد تو سرم. سوزنه افتاد روی خطای مغزم و مثل یک گرامافون خراب هی صدا داد و صدا داد. شدم ماشینی که پنچره. از همه جای داخل‌اش داره صدا می‌آد. مست نیستم. یه ماشینی‌ام که داره راه خودش رو می‌ره. گیر نده اگر یک کم منحرف شد یا کم صدای ناهنجار داد. مست نیستم. حتی اون خوشی و شنگولی مستی هم گیر ما بدبختا نمی‌آد. گوزیدم می‌فهمی؟ هوام خالی شده. روحم در رفته. فقط یک جسدم. یه ماشین غراضه!

عباس و مصطفی خواب بودند و خودشان را زیر یک پتو مچاله کرده بودند. این‌ها را تمام مدتی که سلانه سلانه رفت تا برای نماز وضو بگیرد گاهی بلند و گاهی کوتاه با خودش می‌گفت و می‌گفت شاید جلو آینه‌ی دستشویی رسیده بود. وقتی که رفت جانماز را از روی میز تلویزیون بر دارد پاهایم را لگد کرد. باید تا ده دقیقه‌ی دیگر راه می‌افتادم تا به طرح نخورم.

دستم را ستون کردم تا بلند شوم لیوان‌ها را از جلو دست و پا جمع کنم و شاید جاسیگاری‌ها را خالی کنم.

4 دیدگاه

دسته ادبیات, دم نوشت

ايدئولوژی يا روايت

زمانی که لاست یا بسیاری از فیلم‌های هالیوودی که از فلسفه و اندیشه کمک می‌گیرند به انتها می‌رسد این سوال را از خودمان می‌پرسیم: «هدف سازندگان چه بود؟» و همین کاری است که منتقدها می‌کنند سعی می‌کنند لایه‌های پنهان داستان را بیرون بکشند و به خودآگاه و ناخودآگاه دست‌اندرکاران پی ببرند یا به قولی ایدئولوژی را پشت آثار را بیرون بکشند.

اما خیلی وقت‌ها حضور تمام این نشانه‌ها و نمادها چیزی بیش از «سرگرم شدن» نیست. ابزاری برای این که قصه به پیش برود و از تمام امکانات برای بهتر روایت کردن استفاده شود. گوشه‌ای و نشانه‌ای به داستان یا فیلم اضافه می‌شود تا بُعد تازه‌ای برای مشغول کردن ذهن مخاطب آفریده شود. در واقع سینما دنباله قصه‌های مادربزرگ است که لایه به لایه پیچیده شده است.

شاید بخشی از چالش مخاطبان فعال‌تر با «محصولات فرهنگی» اثر اندیشه‌های مکاتب انتقادی و نظریه‌های پست مدرن باشد. اندیشمندانی که سعی کردند نگاهی دیگرگونه و معمولاً «سیاسی» به «محصولات فرهنگی» داشته باشند. این دست پنهان یک روز ایدئولوژی است، یک روز صهیونیسم، یک روز فراگفتمان، یک روز هژمونی. به ما می‌گوید باید پشت این‌ها چیزی باشد.


اما «صنعت سرگرمی‌سازی» باید همه را سرگرم کند به خاطر همین از همین شکل‌های دیدن هم برای سرگرم کردن عده‌ای که سخت‌گیرتر هستند استفاده می‌کند. در Lost همه‌ی آن نام‌های فلاسفه و دانشمندان چیزی به جز برای سرگرم کردن بیشتر نیست.

زمانی که مقاله‌ای در مورد «ماتریکس» می‌نوشتم این سوال برای من پیش آمده بود که «کتاب بودریار در ماتریکس چه می‌کند؟» زمانی که بودریار سعی می‌کند با نشان دادن «بازنمایی» و «واقعیت حاد» پرده از چهره‌ی واقعیت و مجاز بردارد. در ماتریکس با «بازنمایی اندیشه‌ی بودریاری» واقعیتی که اگر باشد در یک پرده‌ی تازه فرو می‌رود تا جویندگان حقیقت برای یافتن آن بیش از پیش «سرگرم‌« شوند. سرگرم در همان معنای فارسی آن یعنی ترکیبی از لذت و نفهمی.

در LOST هم تمام آن نام‌ها و استعاره‌های نخود سیاه‌هایی است برای این که قصه به پیش رود. برای یکی فکر کردن به عشق و عاشقی‌های دو به دوی آدم‌ها روایت را به پیش می‌رود و برای دیگری فکر کردن به مفهوم زمان و هستی. قوت لاست در این است که سعی می‌کنند تمام این مخاطبان را پوشش دهد. پوششی که هر چه به فصل‌های پایانی می‌رسیم سخت‌تر و دشوارتر می‌شود. به خاطر همین نباید در پایان LOST به دنبال چیز خارق‌العاده‌ای بگردید.

البته این یک مارپیچ صعودی است که هر اندیشمندی نقطه‌ای را آغاز آن می‌داند. سرگرم کردن بیشتر، درآمد بیشتر، قدرت بیشتر، نفوذ بیشتر این‌ها یکدیگر را پشتیبانی می‌کنند تعیین این که کدام نقطه آغاز است کار بی‌حاصلی است. چیزی که گیر ما می‌آید فقط همان سرگرمی بیشتر است.

Just for entertain

8 دیدگاه

دسته فیلم, ادبیات