بایگانی دسته‌ها: تصویرهایی از تهران

گاهی به شهر نگاه می‌کنیم

شهر ما، خانه ما

توی تهران با صندل توی خیابون بری مثل اینه که داد بزنی:  «من یک جنوبی دور افتاده‌ از خاک وطن‌ام و البته  شما به اون نقطه حساس بدنم هم نیستید.»

بعد باید همین طور پیاده بری. حتی شاید دمپیایی‌ات به جای تو با ملتی که بهت زل زدن حرف بزنه: «خرچ و خرچ»  مثل وقتی که از روی موکت می‌رسی به سرامیک آشپزخونه. راستی می‌دونستی برای ما دمپایی و صندلی خیلی فرقی نداره و هر دو تاش می‌تونه نعلین باشه.

کی می‌شه آدم با شلوارک و پیرهن رکابی بره توی پردیس ملت لم بده و فیلم ببینه؟ پیاده کل ولیعصر رو بری بالاها، نه با این ماشین قرتی‌ها.

۱ دیدگاه

دسته تصویرهایی از تهران

هلو

گفتم: میوه‌فروشی دم در خانه‌تان هست چرا این همه راه می‌روی تا میدان میوه و تره‌بار؟

گفت: توی میدان اسم میوه‌ها را روی‌شان می‌نویسند.

۱ دیدگاه

دسته تصویرهایی از تهران

قاب خانه‌ی پلاک 206

روزهایی که حال داشته باشم از دانشکده در پل گیشا تا خانه در انتهای خیابان جمالزاده را پیاده می‌روم. می‌توانم به آدم‌ها نگاه کنم. مثلاً فکر کنم یا این که برای خودم ترانه بسازم.

اما بعضی روزها به امید دیدن چند ثانیه‌ای یک قاب از زندگی، این مسیر را پیاده طی می‌کنم. وقتی از امیر آباد می‌پیچم داخل فاطمی، یعنی بین چهارراه فاطمی تا سر سیندخت یک دریچه است که برای خودم خیال می‌کنم قاب یکی از آن نقاش‌های قرن نوزدهمی است. خانه کوچک‌شان نو نیست. خانه همکف پیاده‌رو است و نکرده‌اند مثل خیلی‌ها پنجره را کارتون پیچ کنند یا میله بکشند. بیشتر روزها پرده‌های آشپزخانه جمع شده و پرده‌های سفید گوشه‌های قاب را هاشور می‌زند. بعد از میان قوس پرده آشپزخانه پیدا است. یک آشپزخانه معمولی، خیلی معمولی که در گذر چند ثانیه‌ای ممکن است اجاق گاز سه شعله را ببینی و کابنیت‌های رگ و رو رفته و میزی که وسط آشپزخانه است با دو صندلی نیمدار.

همه این‌ها یک قاب است. به احترام این که دریچه‌شان را رو به کوچه نبسته‌اند خجالت می‌کشی سرک بکشی اما گاهی در غروب که لامپ زردرنگ روشن است داخل آشپزخانه تو را به تماشا دعوت می‌کند. قاب خانه‌ی پلاک 206 گاهی با حضور زنی با موهای سفید که دارد غذا بار می‌گذارد یا آرام پشت میز آشپزخانه نشسته و برای خودش چای می‌ریزد، کامل می‌شود. همین چند ثانیه دیدن و ندیدن، زنگ پایان روز خسته می‌شود و وقتی به خانه‌ی بی دریچه‌ی خودت می‌رسی می‌توانی دراز بکشی و بی‌خیال همه چیز مزخرفات تلویزیون را نگاه کنی.

3 دیدگاه

دسته تصویرهایی از تهران

Endless

آداپتور لب‌تاپم را در موسسه رسانه ول کرده‌ام. می‌روم میدان ولی عصر تا آداپتور دیگری بخرم. گذرم به نمایشگاه‌ خوراکی‌ها می‌افتد و کمی پاستیل و پسته و شمع هم می‌خرم. برگشتن از میدان ولی عصر سوار اتوبوس‌های صادقیه می‌شوم.

ردیف دوم نشسته‌ام و روبه‌رویم جوانی با لحن عادی دارد با تلفن صحبت می‌کند. سرش را به شیشه چسبانده است و پیش از آن که من سوار شوم مکالمه‌اش شروع شده است.

«وفتی یک باز زنگ زدی، دو بار زنگ زدی و جواب ندادم چرا باز هم زنگ زدی؟ این گوشی رو جواب ندادم به اون گوشی زنگی زدی. اس ام اس دادی که هر وقت تونستی زنگ بزن. خوب هر وقت تونستم زنگ می‌زنم.»

مرد عصبانی نیست و فقط هی دارد تکرار می‌کند که «حوصله ندارم الان بحث کنم. چرا چهار بار زنگ زدی تو همیشه این طوری هستی که سر یک چیز گیر می‌دهی و ول نمی‌کنی. خوب می‌خواستی به من خبر بدهی که برنامه امشب چیه می‌تونستی اس ام اس بدی. همون طور که اس ام اس دادی زنگ بزن می‌تونستی برنامه رو هم بگی…. شاید نمی‌تونستم جواب بدهم. شاید نخواستم جواب بدم… تو باید چار بار زنگ بزنی؟»

بعد ده دقیقه چند صندلی خالی اتوبوس پر می‌شود و اتوبوس به راه می‌افتد. از خیابان ایتالیا که می‌گذریم برای بار سوم یا چهارم دارد می‌گوید که نمی‌خواسته به تلفن جواب بدهد و کسی که آن طرف خط است نباید چهار بار به او زنگ بزند.

کسی به مرد که با تلفن حرف می‌زند نگاه نمی‌کند. دو نفر دیگر که یکی کنار من و دیگری کنار او نشسته است دارند با موبایل‌شان بازی می‌کنند. من کیسه‌های خرید را در بغلم گرفته‌ام. هیچ کدام از ما سه نفر و آن دو نفری که ایستاده‌اند و دو نفر ردیف چهارم و شاید چهار نفر ردیف آن طرف به مردی که همچنان با تلفن صحبت می‌کند نگاه نمی‌کنیم. باید نشان دهیم که حرف‌های او برای‌مان مهم نیست اما کس دیگری حرف نمی‌زند و همه ما و شاید مردهای ردیف اول و پنجم هم منتظر هستند که بدانند نتیجه این مکالمه به کجا می‌کشد. « چهار بار زنگ زدی. به خانه‌مان هم حتماً زنگ زده‌ای حتی اگر شماره فک و فامیل‌ام را هم داشتی به آن‌ها هم حتماً زنگ می‌زدی. الان حوصله ندارم.» از کشاورز که وارد جمالزاده می‌شویم مرد قبل از سکوت‌اش این جمله‌ها را می‌گوید و بعد از سکوت باز هم تلفن را قطع نمی‌کند برای بار نمی‌دانم چندم می‌گوید: « شاید من نتونستم جواب بدم یا نخواستم جواب بدم تو که این طوری کردی بعد هم که فرصت بود زنگ بزنم زنگ نزدم.» این جمله را هم حداقل دو بار پیش از این گفته بود.

به انتهای جمالزاده که می‌رسیم. ایستگاه دژبان من باید پیاده شوم. همه به من نگاه می‌کنند که پاکت‌ها را جمع و جور می‌کنم و اسکناس صد تومانی و سکه کوچک 25 تومانی را از جیبم بیرون می‌آورم اما گوش‌شان همچنان با جوانی است که می‌گوید: «خوب من نخواستم جواب بدم تو باید چهار بار هی زنگ بزنی؟»

گاهی شهر، ورق زدن یک کتاب در کتابفروشی است که تکه‌هایی از وسط یک داستان را می‌خوانی و بیرون می‌آیی. وقتی از کنار نانوایی بربری طرفدار احمدی‌نژاد رد می‌شوم به این فکر می‌کنم.

11 دیدگاه

دسته تصویرهایی از تهران

برای استخدام شدن باید آیت‌الله باشی

از سینما بیرون می‌آییم. نم‌نم‌ باران می‌زند با DNA می‌رویم در ایستگاه اتوبوس می‌نشینیم به انتظار اتوبوس‌های بیمارستان امام خمینی. وانتی می‌ایستد و مردی میان‌سال با ته ریش پیاده می‌شود. می‌پرسد که خیابان فاطمی سر کارگر کجاست. یک لحظه فکر می‌کنم بگذار گپی بزنیم. می‌گویم سوار شو با هم برویم. می‌گوید حاضر هستم کرایه هم به‌تان بدهم که توی خیابان‌ها علاف نشوم. شیشه‌هایی را از صندلی جلو می‌گذارد عقب وانت کنار کمدهای چوبی و ما سوار وانتی می‌شویم که ضبط ندارد و جلو رویم کلی سیم قابل دیدن است یاد وانت سبز اسمال می‌افتم.

چندان پیر نیست. از آن‌ آدم‌هایی که هر جا ممکن است ببینی. ته لهجه ترکی دارد و یا شاید لهجه دیگری.

می‌گوید: امروز هم شلوغ بوده؟ عصر که توی شریعتی می‌رفتم صد تایی موتور می‌رفتند پایین نمی‌دانم چرا دست از سر ملت بر نمی‌دارند. پلیس‌ها هم که ایستاده بودند.

می‌گوید: من هم توی خانه ماهواره دارم. رفسنجانی گفت اگر ما را نمی‌خواهند باید برویم. حرف‌های آخر منتظری را شنیدی؟

می‌گوید: من حالا که بازنشسته شده‌ام باید دست زنم را بگیرم و برویم بگردیم. نه این که توی خیابان‌ها تا بوق سگ علاف باشم و بعد ساعت دوازده شب بروم خانه و مثل یک جسد بیافتم.

می‌گوید: شما هم دانشجو هستید. این همه درس می‌خوانید که چه بشود. منشی دکترها 50 هزار تومان حقوق می‌گیرند. دخترم لیسانس گرفت. بعد پنج سال خانه نشست. یک پارتی گردن کلفت پیدا کردیم. تازه رفته است سر کار. معلوم نیست کی استخدام بشود. من رفتم سر کار. دست‌هایم را نگاه کردند پینه بسته بود. گفتند این کارگر است برو سر کار. یک سال بعد هم رسمی شدم. حالا برای استخدام شدن باید گزینش بشوی. تایید صلاحیت بشوی. باید تست نماز بدهی باید آیت‌اله باشی تا استخدام‌ات کنند.

می‌رسیم سر کارگر و می‌گویم همین کنار ما پیاده می‌شویم. نگران بار شیشه‌اش هستم که پشت ماشین گذاشت و امیدوارم نشکسته باشد.

می‌گوید: این همه راه رفتیم آخرش دوباره رسیدیم به کارگر بودن

8 دیدگاه

دسته تصویرهایی از تهران

تنها گزارش‌های تلویزیون است که می‌ماند

ساعت چهار کارم در دانشکده تمام می‌شود و می‌زنم بیرون. جلو دانشکده ترافیک است. جلوتر که می‌روم می‌بینم کارگر شمالی را بسته‌اند و ردیف تا سر فاطمی از آن اتوبوس‌های قدیمی ایستاده است. اتوبوس‌های سوپر دولوکس از کارگر به سمت انقلاب می‌روم بر خلاف جهت مردمی که دارند کم‌کم ساکت و آرام بر می‌گردند. به سر کشاورز که می‌رسم عده‌ای شعار می‌دهند. بیشتر مرگ بر ضد ولایت فقیه است و عده‌ای هم مرگ بر موسوی و مرگ بر کروبی عده بعدی شعار می‌دهند «سه نوکر هاشمی: موسوی، کروبی و خاتمی» جلو موزه هنرهای معاصر جوانی با ریش‌های پرپشت و عینک ضخیم از تویوتای مدل بالای سفید رنگی پیاده می‌شود و تابلویی را از صندوق عقب بیرون می‌آورد و همان‌جا کنار ماشین می‌ایستد.

پایین‌تر پیرزنی در جواب جمعیت که می‌گویند مرگ بر موسوی ایستاده است و داد می‌کشد مرگ بر همه‌شون، مرگ بر همشون از انتهای دل داد می‌زند و چند جوانان لبخندزنان کنارش ایستاده‌اند. وارد کارگر که می‌شوم ردیف اتوبوس‌های شرکت واحد پشت سر هم قرار گرفته‌اند و تمام خیابان پر از جمعیت است. از سنین مختلف دیده می‌شود بیشتر زن‌ها چادری هستند و تک توک زنانی با تیپ‌های دیگر اما مردها دارای تنوع بیشتری هستند. بعضی‌ها کفن پوش شده‌اند و در راه یک دسته راهپیماییان کفش‌پوش حضور دارند که جلوشان هفت هشت عکاس در حال شکار سوژه هستند.

وقتی به میدان انقلاب می‌رسم بندهای آخر بیانیه است و هنوز مراسم ادامه دارد. بیانیه که تمام می‌شود صدای آشنای نوحه واحد را می‌شنوم که باید نزار قطری باشد. دور میدان مردم سینه می‌زنند. ساعت پنج سرانجام مرد میکروفن‌دار از مردم می‌خواهد که میدان را ترک کنند. آقای بلندگو می‌گوید که از آوردن اسم افراد در شعارهای خود خودداری کنید. اما جمعیت که در حال متفرق شدن است دل‌شان شعار جدید می‌خواهد و شعار می‌سازنند. مردی کنار خیابان کشته شدن ندای آقا سلطان را نقالی می‌کند و عده‌ای به نظاره ایستاده‌اند. ایستگاه‌های صلواتی شهرداری منطقه شش تعطیل شده است و پر از کارتن‌های خالی است . نارنجی‌پوش‌های دوست‌داشتنی دارند حجم عکس‌ها را از کف خیابان جمع می‌کنند. عکس هر کسی را می‌شود در این مجموعه دید و هر شعاری را.

در بعضی مغازه‌های کنار میدان که باز است مغازه‌داران از تلویزیون مراسم را نگاه می‌کنند. حتی اگر واقعه در کنار باشد این تلویزیون است که باید آن را روایت کند. در طول کارگر پنج یا شش گزارش‌گر در حال گرفتن گزارش هستند و مردم دور آن‌ها حلقه کرده‌اند. گزارش‌گر می‌گوید این خانم خوب است تصویر ایشان را بگیر و میکروفن‌ را به سمت او می‌گیرد. از زاویه آنچه دیده‌ام باید گزارش کنم. دنبال آن گوشه‌هایی باشم که گم شده است.

می‌روم کتابخانه پردیس مرکزی. محوطه دانشگاه خلوت است اما کتابخانه پر دانشجوست. مادرم از گراش زنگ می‌زند و می‌پرسد رفته‌ام راهپیمايي؟ می‌گویم رفته‌ام ولی به آب میوه و کیک نرسیده‌ام. متعجب می‌پرسد پس چرا به ما ندادند. نمی‌گویم اینجا تهران است.




16 دیدگاه

دسته تصویرهایی از تهران

پاسداری شده: زندگی شخصی

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

دسته تصویرهایی از تهران