بایگانی دسته‌ها: خودنوشت

از حال و احوال و روزگار

لمس کوچک درد

اول درد نداشت. چند سالی بود درد بدنی را فراموش کرده بودم. (اینجا باید به توصیه مادرم بگویم خدا رو شکر). آن طرف خیابان محمدعلی توی ماشین منتظر بود. از هرمز آمدم بیرون مینی بوس ایستاد تا ردشوم. سمت چپ را رد کرده بودم و طبق آموزش دبستانی حالا باید به چپ نگاه می کردم. هنوز سرم را نچرخانده بودم که موتوری در حال سبقت از مینی بوس به من خورد. نمی دانم به کجایم خورد. سرهای مان به هم خورد همین را فهمیدم و بعد دیدم وسط خیابان ول شده ام. ملت بیشتر نگران بند آمدن خیابان بودند. جمع ام کردند و سوار ماشین شدم. موتوری هم رفت.

یک ساعت گذشت که روی پایم همان جا که مسح می کشند صدایش درآمد. عکس گرفتیم. دکتر عمومی گفت بهتر است بروی پیش ارتوپد. ارتوپد نبود عصر که رفتیم گفت چیز خاصی نیست و به پایت فشار آمده و ضرب دیده است. بهتر است گچ بگیری. گرفت.

pa

این را گفتم که بخشی از افرادی که تا باند آبی و عصا ببینند شرح ماوقع را می خواهند ارجاع بدهم به وبلاگ. اما حرف اصلی درباره درد جسمی بود. درد تا وقتی نیست دور است و غیر قابل ادراک. وقتی هست هم حضور تام دارد. یعنی به جز درد چیز دیگری نیست. مثل خواب، درد کشیدن هم سینگل تسک است.

البته این وضعیت الانم چیز خاصی نیست به خاطر همین به جای گاز گرفتن  پتو در حال نوشتن این پست هستم. چند تایی تصادف قابل ذکرتر دیگر بوده که تجربه های اصیل تری بود ولی بر اساس طبیعت بشری فراموش شده است. هر چند در کل برای من تحمل درد خودم راحت تر است تا درد دیگران. یک مجموعه از زخم های خشک شده خودم را در دوران نوجوانی و حتی تا جوانی در یخچال داشتم که با آمدن همسر گرانقدر این مجموعه به همراه ناخن های کنده شده ام راهی سطل آشغال شد و فقط موهای تراشیده شده روز اعزام به خدمتم را توانستم نجات بدهم.

یک موقعیت دیگر هم بود که فهمیدم تحمل درد دیگران برایم سخت است. ختنه برادرانم در درمانگاهی در شیراز بودم. رفتم سرگوشی آب بدهم که با دیدن خون از حال رفتم. فکر کنم همان موقع رویای خانواده برای دکتر شدن من برباد رفت و گزینه خلبانی روی میز ماند. این گزینه هم با عینکی شدنم حذف شد.

درد چیز عجیبی است. آدم هی دنبال اش می گردد که دخل اش را بیاورد اما معمولا قضیه برعکس است. حالا باید ده بیست روزی با این درد کمرنگ بسازم. علافی اش بخش اصلی مشکل است.

۱ دیدگاه

دسته خودنوشت

سبک زندگی

فهمیدم «برتر بودن» معنی «بهتر بودن» را نمی‌دهد. شاید حتی برای برتر بودن و جلوتر بودن و بالاتر بودن مجبور باشی روی چیزهایی پا بگذاری. شاید آن موقع که دانش‌آموز تنهایی در شیراز بودم این قدر نفهمیدم. اما تا جایی که یادم است برگشتم پشت سرم را خوب وارسی کردم که چقدر دویده‌ام. به آدم‌هایی که به خیال خودم جا گذاشته بودم نگاه کردم.

بعد از «بهتر بودن» هم حتی دست کشیدم. «دیگران» باید این «بهتر بودن» را تعیین و تایید می‌کردند. این طوری هی از این طرف به آن طرف راه عوض می‌شد.

شاید آخرهای اولین دانشگاه‌ام بود. شاید هم توی خدمت که در «حواله کردن جامعه» حرفه‌ای شدم. توی آن فضای خدمت تنها چیزی که درجه‌دارهای بی‌سوادشان بلدند این است که باید آدم‌ها را بشکنند، دیگر چیزی از من برای آن‌ها نمانده بود. با خیال راحت کنار هم زندگی کردیم.

حالا یک سری معیارهای نامتعین (لغت دیگری برای توصیف این تضاد پیدا نکردم) مانده و تصویرهای غیر قابل تطبیقی از خود به جامعه. به این «جامعه ناکس» خودت را نشان دهی می‌خواهند عوض‌ات کنند. از آن‌ها قایم شوی پیدات می‌کنند و دخل‌ات را می‌آورند.

خودم را بین شما قایم کرده‌ام که پیدایم نکنید. می‌خواهم یا دارم به سبک آن چیزی که احتمالا خودم است، بازی می‌کنم تا تمام شود.

بیان دیدگاه

دسته خودنوشت

در آیینه

چند هفته پیش یک دعوا کردم که بماند. چیز خاصی نبود در حد یک یک هل دادن و چند داد و هوار. اما در نتیجه این دعوا تصوری که از خودم داشتم به چالش افتاد. من از بچگی دراز و لاغر مردنی بودم و البته ساکت و مرموز. بعد طرف آخر سر به من گفته باشد: «گول هیکل ات رو نخور» چه معنایی برای من می‌تواند داشته باشد؟ دیگر من آن جوان ریقوی قبلی نیستم؟

بعد یادم آمد هر چند هنوز در ذهنم همان پسرک 54 کیلویی روزگار خدمت  سربازی هستم ولی آخرین باری که مجبور شدم خودم را وزن کنم به خاطر تمدید گواهی نامه بود و گفتند 86 کیلو وزن دارم. خوب خیلی مهم نیست آدم 54 کیلو باشد یا 86 کیلو همه‌اش یک عدد است دیگر.
با این احوال وقتی طرف گفت: «گول هیکل ات رو نخور باید معذرت خواهی کنی.» کلاً سیستم ادراکی ام به هم خورد. گفتم «اصلا گه خوردم. شما بفرمایید.»

همه ما تصویری از خودمان داریم که ربطی به آیینه ندارد. چیزی است که در ذهن‌مان داریم. خیلی دوست ندارم با این تصویر کلنجار بروم.

4 دیدگاه

دسته خودنوشت

قلب‌های بی رگ جور دیگری دوست می‌دارند

دکتر گفته سه رگ‌اش گرفته است و این خیلی غریب است که مریضی سه رگ قلب‌اش همزمان گرفته باشد. این را باید به لیست افتخارات و رکوردهای‌مان اضافه کنیم که پدرمان سه رگ قلب‌اش همزمان گرفته است! این‌ها فکر می‌کنند همزمان بوده اما همزمان نبود قطعاً یک رگ‌اش گرفته و آخ نگفته بعد دومی هم گرفته و آخ نگفته بعد سومی هم گرفته و ده یا شاید پانزده بعد شرمگینانه گفته است که سینه‌اش کمی درد می‌کند.

مگر آدم چقدر رگ قلب دارد. شاید قلبی که بزرگ باشد نیازی به رگ نداشته باشد. مگر همه ‌آدم مثل هم هستند. همین‌طور که خیلی‌ها می‌توانند بدون محبت کردن سال‌ها زنده بمانند چرا پدر من نتواند قلب بی‌رگی داشته باشد. یک قلب بی‌رگ بی‌رگ که بی‌کلمه دوست دارد.

امشب یک ساعت دیگر که اذان بگویند صدای آرام در خانه را نمی‌شوم که دارد می‌رود مسجد. من بیدارم بودم همچنان تا برگردد. اول صبح (صبح واقعی نه صبح ما که ساعت ده شروع می‌شود) صدای دمپایی‌اش را می‌شنوم که روی پشت بام آمده است ببیند همه چیز سر جای خودش است و نکند سطل آشغال ما پر است و فراموش کرده‌ایم خالی کنیم. بعد می‌رود روی موتور من و محسن پارچه می‌کشد که نکند صندلی‌شان داغ باشد. بعد می‌رود باغچه نیم متری توی پیاده‌رو را آب می‌دهد و تا وقتی صبح ما شروع می‌شود او کارهایش تمام شده است.

عجیب بود بیماری قلبی برای مردی که سال‌هاست گوشت نخورده است. لذیذترین غذایش کدو باشد و دوغ تنها نوشیدنی‌اش. گویی همه سختی دادن به بدن روح‌اش را صیقل داده بود که نگوید آخ. چرا فریاد نکرد؟ برای این که با نان و مهوه زندگی را می‌گذراند و هیچ وقت نماز صبح‌اش قضا نشد؛ جانمازی آب نکشید. برای آن همه ظرفی که برای امام حسین‌اش شست آویزان کسی نشد. اگر به ایمانی ایمان داشته باشد نه در مسجدهای مجلل آنان است و نه در خطابه‌های ناراست‌شان. ایمان همین بود که منتی نداشته برای آنچه کرده‌ای.

توی بیمارستان گریه کرده است. نه از درد قلب و کمر و این جور چیزها. از این شرمناک بوده که باعث دردسر دیگران شده است. این گونه پدری دارم و دلم می‌خواهد همچنان داشته باشم. هم برای خودم و بیش از آن برای دخترم تا بازمانده آدم‌های مومن و نازنین را ببنید. معیاری داشته باشد برای سنجیدن راستی آدم‌ها. مردی که توی قصه‌ها نیست مردی که خود زندگی‌ است.

مطلب مرتبط: پدرم را دوست دارم

12 دیدگاه

دسته خودنوشت

برنامه نوروزی روزنامه‌نگار شهر خاکستری

بعد از فیلتر شدن کل‌یوم وردپرس و بلاگر، اینجا کمتر نوشته‌ام. نه که در برابر فیلترچیان دست و پا بسته باشیم بلکه بیشتر قضیه این بود که حال‌مان را گرفته بودند. هر بار چیزی برای نوشتن از ذهنم می‌گذشت و نوشته نمی‌شد و می‌گذشت. تا اینجا را داشته باشید.

الان هم نوروز است. ملت هر کدام سرگرم حال خودشان، ابا و شرمی از این ندارم که بگویم نوروز برای من یعنی بطالت، و هر جوری که شده از دست آیین‌های آن در می‌روم. هر چند باید یک جور این روزها خود را سرگرم کرد. این یکی را هم داشته باشید.

خیلی کارهای مانده است اما برای من وبلاگ‌نویسی یک کار اصلی است. این را بگذارید کنار آن دو تای قبلی می‌شود دلایل تصمیمی که برای نوروز گرفته‌ام.

بین این همه که در بهار گرفته‌ام این یکی را دوست‌تر دارم

در این سیزده روز سعی می‌کنم هر روز کم و بیش چیزی بنویسم. تجربه هر روز یک موضوع در سال 88 به خودم ثابت کرد اگر مجبور به نوشتن باشم می‌نویسم. ببینم این‌بار چه اثری دارد.

تنها برنامه‌ای که برای نوروز دارم فیلم دیدن است و وبلاگ نوشتن شاید چیزی به نام استراحت و یا بهتر بگویم بطالت و بعد برگشتن سر زندگی

۱ دیدگاه

دسته خودنوشت

در همه جا بودن

خواب می‌بینم کمتر از بقیه؛ اما خوابیدنم آنقدر عمیق است که صبح دیگر همه خواب‌ها را فراموش کرده‌ام. گاهی که در میان خواب دیدنی بیدار می‌شود تکه‌های آن را می‌توانم به یاد بیاورم. «خواب» برای من خوابیدن است نه خواب دیدن

این چند روز که ظهرها می‌خوابم. وقتی موبایلم زنگ می‌خورد در میانه دیدن خوابی هستم. خوابی مثل همه‌ی خواب‌ها عجیب. در تاریخ هستم، شاید دوره‌ی عباسی، قاتلی فرار هستم (شاید شیعه‌ای که خلافا را ترور می‌کند) از دیوارها بالا می‌روم و در گنبد و بالا خانه‌ی خانه‌ها قایم می‌شوم. دارم فرار می‌کنم. هر بار با آشنایی در چهره‌ای روبه‌رو می‌شوم. خوبی خواب‌ها به همین «در همه جا» بودن آن‌هاست این که در یک راهپیمایی کیسه زباله هوا می‌کردم. یا مردی کوتوله را از بام کاه‌گلی چهار طبقه پرت کردم.

وقتی عرق کرده بیدار شدم. به این فکر می‌کردم که گوشه‌های تاریخ ما مثل صفاریان، خوارزمشاهیان، اسماعیلیه و … چقدر ظرفیت‌های دراماتیک دارد. این جور وقت‌ها خلسه‌ای چند ثانیه‌ای بیدار شدن از خوابی که بین رویا و کابوس در نوسان است به همه چیز می‌ارزد.

7 دیدگاه

دسته خودنوشت

آلبوم آدم‌ها در پياده‌رو

نمی‌دانم این طوری بوده‌اید یا نه؟ از کنار آدم‌ها که می‌گذری فکر می‌کنی آشنایی در سال‌های دور یا نزدیک است. یکی از همکلاسی‌های سال‌های دور، کسی که با او سالی در اتوبوس همسفر بوده‌ای، یک قوم و خویش دور. استادی در دانشگاه که با او حتی کلاس نداشته‌ای. کسی که عکس او را در یک صفحه‌ پرت و شخصی اینترنتی دیده‌ای.

عادی است این اتفاق هفته‌ای، ماهی یک بار بیافتد؛ اما نه این که از خانه بیرون می‌آیی آدم‌هایی که در پیاده‌رو از جلوت ورق می‌خورد آشنا بزنند. هر چند قدم آدمی را به تصویری کهنه در ذهن مچ کنی. بعد نگرانی آن روابط مزخرف اجتماعی بیاید سراغ‌ات.

سلام نکردم؟

چرا دارد نگاه می‌کند؟

چرا نگاه‌اش یا نگاه‌ام را دزدیم؟

در حالی که می‌دانی این آدم آن آدم نیست اما ذهن‌ات برای خودش همین‌طور می‌رود و درون‌ات چیزی وول می‌خورد. می‌دانم دارد اتفاقی می‌افتد ولی برخلاف گذشته نمی‌دانم این اتفاق چیست.

شاید شعر کردن این خیال بتواند راحتم کند یا همین‌جا که دارم درباره‌اش حرف می‌زنم.


 

۱ دیدگاه

دسته خودنوشت