بایگانی دسته‌ها: قصه‌های من و دختر

حق حرف

با کیمیا و همسر نشستیم پای غذا، کیمیا حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند. گاهی سوالی از من که بابایی باشم و او که مامانی باشد می‌پرسد و ما بین بین لمباندن سالاد و دیدن تلویزیون جوابی می‌دهیم. حالت کم دردسرتر این است که با قاشق و عروسک‌اش صحبت کند. در این حالت هم پچ‌پچ گاه گنگ و گاه واضحی شنیده می‌شود که تمرکز آدم رو روی ران مرغ از بین می‌برد.

همسر گرانقدر می‌گوید: «می‌تونی یک دیقه حرف نزنی؟»

مکثی می‌کند و غذا را که قورت داد می‌گوید: « من خره‌ام» و رو به من می‌گوید: «بابایی هم شرک» و با مادرش اشاره می‌کند: «مامانی هم فیونا» من مشکلی با شرک بودن ندارم. کیمیا هم راضی است که خره باشد اما حق داشته باشد حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند. تصمیم با فیونا است.

۱ دیدگاه

دسته قصه‌های من و همسر, قصه‌های من و دختر

از تلویزیون چی می‌خوای؟

آخرین قسمت «پژمان» را می‌بینیم. دخترک سه ساله هم باید همراه ما باشد تا این سریال بگذرد و نوبت کارتون خودش برسد. بین سریال نوبت تبلیغات می‌رسد. تلویزیون معظم، کیکی را تبلیغ می‌کند که استخوان‌ساز است و فلان ویتامین و بهمان عنصر را دارد.

کیمیا هنوز آگهی تمام نشده می‌گوید: من اینو می‌خوام.

برای انجام رسالت روشنگرانه خود برای شناخت ذات رسانه بهش می‌گم: چاخانه دخترم.

سریع می‌گه: من چاخان می‌خوام. من چاخان می‌خوام.

مادرش از آن طرف سرش را بر می‌گرداند و می‌گه: چی می‌خواد؟

می‌گم: چیز خاصی نیست. همون چیزی که همه ما از تلویزیون می‌خوایم.

2013-02-14 18.49.52

4 دیدگاه

دسته قصه‌های من و دختر, کیمیا خواجه‌پور

شبانه‌های من و کیمیا

زندگی شده است از ساعت ۱۲ نیمه شب تا ۵ صبح. بیش از همه به خاطر کیمیا است. از دو ماه پیش فاطمه از ساعت ۷ صبح می‌رود مرکز توانبخشی برای کار و به قاعده باید ساعت ۱۲ نشده بخوابد بعد دیگر من می‌مانم و کیمیا.
حالا که کیمیا سه سال و نیمه است سرانجام یکی از مهم‌ترین مدارک آموزشی کودکی را کسب کرد. این که بچه خودش برود دستشویی و دیاگرام چند مرحله‌ای شلوار در آوردن و رفتن تا دستشویی و روشن کردن چراغ و نشستن با رعایت جوانب ایمنی و زور زدن و مشخص کردن نوع مشکل و رفع مشکل و باز کردن آب و شستن نقاط مورد نظر و بستن آب و سخت بستن لوله آب و اطمینان از اتمام عملیات با مشاهده سوراخ محترم دستشویی و خاموش کردن چراغ و بازگشت به اتاق را بتواند انجام دهد کار شاقی است. فکر کنم در مقام مقایسه چیزی در حد گذراندن یک کورس فیزیک حالت نیمه جامد برای دانشجویان ادبیات عرب این کار مشکل باشد.
با همه این اوصاف کیمیا را مجبور کرده‌ام در سه و نیم سالگی دوره فوق را بگذراند و این بخش عمده‌ای از کار شبانه من را سبک می‌کند. هر چند من مدرک کامل دستشویی رفتن را به کیمیا داده‌ام اما مادرش سخت‌گیرتر است و تنها مدرک «جیش» را به او داده است و صدور مدرک «هیپ» را منوط به طی دوره تکمیلی کرده است.
زندگی شبانه ما به جز این کار اساسی شامل کارهای دیگری هم می‌شود. بخش دیگری از کار این است که هر نیم ساعت یک بار آلارام «من گشنمه» کیمیا مثل اکبر عبدی در «دزد عروسک‌ها» به صدا در می‌آید. مقررات من در این مورد سختگیرانه‌تر است معمولا یک غذا مثلا «تخم‌مرغ آب‌پز» را تعیین می‌کنم. کیمیا مذاکرات را با کاکائو شروع می‌کند بعد به چيپس می‌رسد. آخر سر احتمال زیاد توافق می‌کنیم که او تخم‌مرغ آب‌پز را همراه با زرده بخورد تا من نصفه چیپس فلفی چی‌توز را به او بدهم البته این مذاکرات ممکن است دو تا سه ساعت به طول بیانجامد تا نتیجه نهایی حاصل شود. طی این مدت دیگر روش‌های مذاکره یکدیگر را به دست آورده‌ایم.
بخش مورد توافق دو طرف معمولا کارتون است. ۱۰۰ گیگی کارتون گرفته‌ام. کارتون‌ها را یادش می‌ماند که دیده است. به خاطر همین این حجم باید ماهانه زیادتر شود. من پشت لپ‌تاپ به کار روزنامه مشغولم و او در حال دیدن کارتن است هر سه روز هم کارتن محبوب‌اش عوض می‌شود. یک بار نوبت دختری است که چشم دکمه‌ای دارد (کارولاین) و یک بار نوبت آن پسری که غول دارد (علاالدین) و یک بار نوبت گارفیلد یک بار دیگر مستر بین و یک دروه کوتاه بره ناقلا. هر کاری کرده‌ام هنوز نتوانسته‌ام شکرستان را به کیمیا قالب کنم.
زندگی شبانه ما این طوری امتداد دارد تا ساعت پنج. ساعت پنج می‌خوابیم من ۹ تا نه و نیم بیدار می‌شوم و ساعت ۲ که بر می‌گردم کیمیا معمولا هنوز خواب است. عصرها دخترانه است و من چندان از آن خبری ندارم. گاهی البته شب باید قاضی دعواهای دخترانه‌شان باشم.
اما بهانه این پست به جز صدور مدرک پر افتخار MasterWC برای کیمیا، در مورد روز دوشنبه ۱۸ شهریور بود. ظهرها معمولا کیمیا سانس دیگر کارتن دارد و من یا فاطمه نوبتی خوابیم. خواب بودم که صدای تهدیدات فاطمه از دوردست خواب به گوش می‌رسید و این که قرار بود من تنبیهات شدید اتخاذ کنم.
بیدار که شدم کیمیا با لبخند شیطنت‌آمیز سینه دیوار ایستاده بود. قیچی کاغذبری همچنان در دست‌اش بود و پیراهن‌ نارنجی رنگ‌اش جگر زلیخا شده بود. دو سوراخ دایره‌ای در شلوار و قیچی کردن نامنظم پیراهن حاصل مشارکت او با شیطان بود. به وظیفه پدرانه باید هارت و پورت می‌کردم. اما شیطان فقط در این زمینه مشارکت نکرده بود بلکه یک همکاری هنری هم با یکدیگر داشتند و دیوارهای اتاق و آشپزخانه منقش به دایره‌های کیمیا شده بود. به نظر می‌رسید آمادگی تشرهای ما را داشت و ساکت با لباس پاره کناره نقاشی‌هایش ایستاده بود.
کمی که ور زدم دیدم این طوری بدون سند و مدرک که نمی‌شود. دوربین را آوردم که چند عکس بگیرم تا فردا روزی نیاید اینجا ادعا بکند که من دختر آرام و نجیبی بود ولی همانند کوزت رنج می‌کشیدم.
دوربین را که دید به نظر نمی‌رسید چندان پشیمان باشد بیشتر حوصله‌اش سر رفته بود و منتظر بود که این طوفان بگذرد و برگردد سر کارتن‌اش. کیمیا این چند وقت به دوربین علاقه نشان داده و یکی از جایزه‌هایش این است که هر وقت بچه خوبی بود بتواند چند عکس با دوربین بگیرد سوژه‌هایش معمولا کتاب‌هایش و من و مادرش هستیم. مادرش همچنان ما را زیر نظر داشت که تنبیهات به قدر مکفی اعمال شود اما کیمیا به نظر می‌رسد از حضور روبه‌روی دوربین ناخرسند نبود.
با این شاهکار امروزش شب که شد می‌داند خبری از کارتون نخواهد بود. من هم بدون نگاه سنگین کیمیا که این جور وقت‌ها کارتن‌اش را انتظار می‌کشد نود می‌بینم.

13920620 Kimiya (6)Raw

13920620 Kimiya (7)Raw

 

 

3 دیدگاه

دسته قصه‌های من و دختر