بایگانی دسته‌ها: میهمان وبلاگ

شنبه‌ها

خوانشی کریستوایی بر شعر «لبه»

لبه

محمد خواجه‌پور از وبلاگ از روزگار شاعری

به آیینه تف بیاندازم و تمیز کنم خودم را از تصویر
به واژه بیاویزم که شعری بزاید
هیچ اتاقی طاقت ماندنم را ندارد.
در بالکن رو به شعر
بر لبه‌ی معنا ایستاده‌ام با واژه‌ای دراز بر لب
پریدن به عمق فهمیدن؟
متلاشی شدن از سختی واقعیت
چرا به فعل نمی‌رسانی‌ام از حرف؟
ای گنگ

نقدی از راحله بهادر بر شعر لبه

جولیا کریستوا مهم‏ترین چالش پیش روی ذهنیت/ فردیت را موقعیتی می‏‌داند که سوبژه در آن به بی‏‌معنایی می‏‌رسد و این بی‏‌معنایی تهدیدی درونی است که باعث می‌‏شود سوبژه در پی معنا باشد و مرزهای هویت درونی/ذهنی را با واقعیت بیرونی تفکیک دهد. Abjection (که در فارسی به «آلودگی» ترجمه شده است) موقعیتی است که کریستوا آن را در پاسخ به انفجار «واقعیت» (Real) لاکانی در زندگی مطرح می‏‌کند. مروری کوتاه و ساده بر واقعیت لاکانی این است که سوبژه به تصنعی بودن سیستم‌‏های معنا ساز نظیر زبان یا ایدئولوژی‏های اجتماعی پی می‏‌برد، که این واقعیت ورای کنترل فرد است، که معنا و هدفی برای فرد میسر نیست. مرز بین فردیت و حفظ خطوط آن و تهاجم واقعیت لاکانی همان چیزی است که Abjection را می‌‏سازد. کریستوا در تعریف خاصیت دوگانه‏‌ی این موقعیت آن را «مبهم و گنگ» توصیف می‏‌کند. زیرا از یک طرف سوبژه این فرصت را پیدا می‏‌کند که به طور ناگهانی به کشفی برسد که در نتیجه‏‌ی روبرو شدن با ابژه و واقعیت رخ می‌‏دهد. این کشف نوعی آزادی به فرد می‏‌دهد که در آن می‏‌تواند از قوانین تعریف شده تخطی کند. جایی که معنا از بین می‏‌رود و فرد در پی معنایی بر بی‏‌معنایی است. از طرف دیگر، این موقعیت چارچوبی را که سوبژه با آن تعریف می‏‌شود تهدید می‏‌کند. این بی‏‌معنایی و پوچی فردیت را زیر سوال می‏‌برد که کریستوا نخستین موقعیت آن را جایی می‌داند که زبان به عنوان یک سیستم معناساز و نماد ورود به فردیت و هویت اجتماعی قادر به حفظ این چارچوب نیست و به بیانی ساده‏‌تر زبان کارکرد معناساز خود را از دست می‏‌دهد. یک موقعیت انکار/ پذیرش که فرد در تقابل با خود/دیگری، بیرون/ درون قرار می‏‌گیرد. در Abjection فرد پیش از آنکه درباره‏‌ی فردیت خود سوال کند، از «کجایی» فردیت می‌پرسد. که او هنوز نه به طور کامل در قلمرو واقعیت لاکانی است و نه در حوزه‏‌ی امن چارچوب فردی که با زبان تعریف می‏‌شود. این موقعیت هم یادآور آن «فقدان» لاکانی است که سوبژه هیچ وقت نمی‏‌تواند جایگزینی برایش پیدا کند و هم مکمل آن فقدان؛ به دلیل آزادی که این موقعیت برای فرد می‏‌آورد – رها شدن از حدود و مرزها- و او را به پر کردن جای آن فقدان نزدیک می‏‌کند.

شعر «لبه» از همان ابتدا با یک اسم که عدم قطعیت را می‏‌رساند به این خوانش کریستوایی نزدیک می‏‌شود. راوی به دنبال معنایی برای واژه‏‌هایی است که می‏‌شناسد یا رسیدن به معنا با واژه‏‌ها. برای راوی زبان ابزاری برای رسیدن به معنا –در قالب شعر- است. واژه‏‌هایی که حالا راوی را نه به «کنش» (در شعر «فعل») که به واقعیت و سختی اجتناب‏ناپذیر آن می‌‏رسانند. سنگینی وزن بی‏‌معنایی و بی‌‏مفهومی واقعیت، فردیت را «متلاشی» می‏‌کند و باعث تردید در ثبات موقعیت «خود» می‌‏شود. گذشته از آن که کریستوا شعر را به عنوان یکی از مهم‏ترین جاهای تطهیر فردیت از Abjection (همچون دو جای دیگر یعنی مذهب و هنر. اولی به دلیل ذات معناساز آن و دومی به دلیل ایجاد فضای آزاد خلاقانه) معرفی می‌‏کند – که در فراواقعیت این شعر ابزار راوی برای غلبه بر تردید است- پدیده‏‌ی مرگ را به عنوان بزرگ‏ترین عامل رسیدن فرد به بی‌‏معنایی و ادراک آن «واقعیت» سخت می‌‏داند. در خط چهارم از شعر می‌‏خوانیم: «در بالکن رو به شعر» که راوی ایستاده «بر لبه‏‌ی معنا» (خط پنجم) به «پریدن به عمق فهمیدن» (خط ششم) فکر می‌‏کند. ایستادن بر بالکن و پریدن، تصویر آشنایی از مرگ است. که این مرگ هم قبول بی‌‏معنایی و پوچی واقعیت است و هم تن دادن به Abjection و ابهامی که به ثبات زندگی و واقعیت مرگ وارد می‌‏کند. در خط هشتم «رسیدن» که در برداشت کریستوایی آن، رسیدن به معنا را به ذهن می‌‏آورد، راوی زبان را که در قالب «واژه‌‏ها» و «حرف» مطرح کرده فاقد توانایی معنابخشی دانسته و در عین حال برای برگشتن به معنا ابزاری جز زبان (خاصه شعر) ندارد. ایستادن بر «لبه» و مرز مبهم آن که هم نتیجه‏‌ی ادراک دوباره‏‌ی فقدان و هم تلاش برای از بین بردن آن است، راوی را نه در حوزه‌‏ی ثبات زبانی و نه در پوچی واقعیت باقی می‌‏گذارد. در خط آخر «ای گنگ» که در یک برداشت سرراست، راوی واژه‌‏ها و حرف (زبان) را مخاطب قرار داده و در برداشت دوم موقعیت گنگ فردیت/ ذهنیت؛ باعث می‌‏شود آخر شعر به نقطه‏‌ی ابتدایی آن یعنی اسم شعر برگردد. بیگانگی با معناهایی که فردیت را ساخته و بیگانگی با فردیتی که زبان را می‌‏سازد، کلیت فضای شعر و موقعیت راوی است. از دیدگاه فلسفی=روانشناختی، سوبژه – یعنی راوی- در جستجوی معنایی بر این بی‌‏معنایی است.

۱ دیدگاه

دسته مقاله, میهمان وبلاگ, ادبیات

روز خبرنگار، روز همه‌ی ما

سال‌های پیش فقط کسی خبرنگار بود که کارت روزنامه، میکروفن رادیو یا دوربین تلویزیون را در اختیار داشت؛ اما با تحولات فن‌آوری به وجود آمده و گسترش استفاده از اینترنت و موبایل دیگر همه افراد به شکلی برای خود خبرنگار هستند و مرزهای خبرنگاری گسترش یافته است.

با این تغییرات مفهوم تازه‌ای به عنوان «شهروند خبرنگار» شکل گرفته است و خبرنگاری به بخشی از زندگی شهروندان تبدیل شده است. آن‌ها از صحنه تصادفات عکس می‌گیرند. درباره‌ی مشکلات شهر در وبلاگ‌های خود می‌نویسند. از لغزش‌های زبانی سیاستمداران طنز می‌سازند و به شکل پیامک منتشر می‌کنند. همه این تحولات باعث شده است که شغل خبرنگاران رسمی و شیوه‌های خبررسانی دچار تحولات بزرگی شود.

در واقع خبرنگاران اگر نتوانند از ظرفیت‌ها موجود در حیطه «شهروند خبرنگاری» استفاده کنند از آنان عقب مانده و مغلوب خبرنگاران آماتور و رسانه‌های نو آن‌ها می‌شوند. رسانه‌هایی که بدون ادعا کارکرد نظارت همگانی شهروندان را اعمال می‌کنند. از سوی دیگر بر عهده مسئولین است که در مواجهه با این پدیده فعال‌تر عمل کنند. دوره صندوق پیش‌نهادها و انتقادات و برگه‌های نظرسنجی گذشته است. این وظیفه روابط عمومی‌ها است که به شکل مستمر فضای وبلاگ‌ها و اینترنت را بکاوند تا به ضعف‌ها و قوت‌های سازمان‌های خود آگاه شوند.

در روز خبرنگار باید بگوییم تلاش صد ساله خبرنگاران و شهدایی که در راه آزادی قلم داده‌اند باعث شده است که با زنده ماندن این حرفه‌ی شریف، خبرنگاری روز به روز مرزهای خود را گسترش دهد؛ به شکلی که دیگر خبرنگاری امروز یک شغل نیست بلکه وظیفه‌ای است که بر عهده‌ی تک‌تک شهروندان است. هر شهروندی مثل یک خبرنگار آگاه باید بتواند با ابزار خود به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند کمک کند.

روز خبرنگار تنها روز یک صنف خاص نیست. روز همه شهروندانی مسئولی است که به شهری که در آن زندگی می‌کنند اهمیت می‌دهند. روز من و شما


عبدالرضا هرمزی- عضو شورای اسلامی شهر گراش

2 دیدگاه

دسته میهمان وبلاگ

سرنوشت درس خواندن در دبی


این مطلب بیشتر به خاطرات من برمی‌گرده تا دانستنی‌های من! سال اول دبیرستان بود، مادر نمی‌تونست تحمل کنه بهش بگن پسرت توی مدرسه خیلی پسر مؤدبیه و با انضباطه و درسش خوبه، اما تا پاش می‌رسه خونه اذیت‌هاش شروع بشه!خلاصه ما تو باغ نبودیم، هیچ وقت تو باغ نبودیم و نیستیم. مامان و بابا با هم قرار گذاشتن دو تا پسر شرشون رو از گراش بفرستن دبی تا بار زحمات مادر تو گراش کمتر بشه . اصلاً یک هو اتفاق افتاد،پاسپورت و ویزا رو همون سال جور کردن، ما هم اصلا کک‌مون نمی‌گزید و حالی‌مون نبود چه خبره! می‌گفتیم می‌گذره، هرچی باداباد. ما هم که ماشاالله، چقدر اهل خوندن بودیم، فقط یک دور از روی دفترمون مرور می‌کردیم! گذشت، امتحانات سال اول رو دادیم، هنوز مساله رو شوخی گرفته بودم! ولی داداشم زودتر از من رفت، بعد رفتنش فهمیدم مادرم اونقدر که از اذیت ما داغون می‌شه،از دوریمون سر جانماز گریه می‌کنه. وقت رفتن ما هم فرا رسید، رفتیم، چیزی به شروع مدارس نمانده بود. داداش و بابام برای ثبت نام رفتن مدرسه، اما من اونقدر تنبل بودم که حتی برای ثبت‌نام هم خودم نرفتم. روز اول مدرسه با یکی از گراشی‌ها رفتیم. اما اون تا دوستاش رو دید رفت طرف دوستاش،ما موندیم و یه مجتمع بزرگ که پر از بچه‌های متفاوته که از ترس یه گوشه وایسادم و چیزی نمی‌گفتم! داداشم پر رو بود، میرفت می‌چرخید اما من خجالتی و ساکت!

سال اول به سختی برام گذشت! از یه طرف دوری از خانواده و مادرم که به‌ش وابسته بودم، از یه طرف دوستام که باهاشون بیشتر از دوستای جدیدم حال می‌کردم، از یه طرف لهجه‌ی معروف که سال اول بیشتر مورد حملات قرار می‌گرفت! اسم گراش تو مدرسه‌مون بد در رفته بود، سوتی هم نمی‌دادی روت حساب نمی‌کردن. اما سعی کردم این روند رو تغییر بدم،سال دوم بهتر گذشت، هم مشکل لهجه‌ام تا حدودی رفع شده بود هم عادت کردم تنها باشم،تنها نفری که به فکر خودم بودم،خودم بودم. اما خوب، کسی که درس خوندن توی شهر دیگه به خصوص شهری که آدماش فارسی (تو مدرسه) می‌حرفن باید این مشکلات رو هم تحمل کنه. مشکلات کلی توی درس خوندنم این بود که دیگه کسی نبود ناهار و شام سر وقت برات آماده کنه، آماده می‌شد،اما گاه گاهی،گاهی اوقات هم درست نمی‌شد!مشکل دیگه این بود که اصلا با این مدت زمان مدرسه رفتن عادت نداشتم، صبح از ساعت پنج و نیم ،شش بیدار شو،تا ساعت حدود 4 که برسی خونه! فرداش امتحان پشت امتحان،خسته و کوفته! اگه قرار بود درس بخونیم که خواب‌مون می‌اومد اساسی، اگه می‌خوابیدیم هم دیگه شب خواب‌مون نمی‌رفت و باید تا صبح بیدار بودیم و از سرویس جا می‌موندیم. مشکل تحقیق و این حرفها هم یک طرف. قبلا اگه تحقیقی بهمون می‌دادن یا خانوادم برام انجام می‌دادن یا حداقل بهم کمک می‌کردن، اما الان دیگه از این چیزا خبری نبود. باید خودم کارها و تحقیقا رو انجام می‌دادم! سال دوم هم با حضور داداش گذشت،سال دوم حضور در دبی که من کلاس سوم بودم. اون اصرار که من دیگه دبی بمون نیستم! عمرا اگه بمونم،آخر سر برگشت! ولی من اصلا حسی نداشتم،نه حسی به برگشتن به گراش،نه حسی برای زندگی!

پیش دانشگاهی،تنهاتر از تنها!ولی بهترین سال از نظر آرامش برام بود! بدون سر و صدا، بدون هیچ چیزی! سالی که راحت‌ترین ساله از نظر همه،ما به مشکل برخوردیم، اون مشکل رو با زحمت زیاد پشت سر گذاشتم،هنوز هم تو شوکش هستم، چون سال‌های قبل درسم و نمراتم توی اون درس خوب بود.

بعد از 20 ماه دوری برگشتم، برگشتی با کمترین شادی! حسم نسبت به گراش از بین رفته بود! احساس می‌کردم مردمش کاملا عوض شدن، دیگه شادی وجود نداره! بعد از مدت زمان کوتاهی باز راهی غربت شدیم! انگلیسی‌مون هم که فول، از دوجمله سه تاش غلط بود!خلاصه رفتیم دانشگاه ایرانی،تا به خودمون اومدیم جنتا راه حل جلو پامون گذاشتن،یا رشته‌ات رو عوض کن،یا هم انصراف، البته هرچند چندین باز دعوتم کردن به درس خوندن، اما علاقه‌ای به رشته‌ی دیگه‌ای نداشتم،با خودم هم فکر کردم دیدم اینجوری که اینا واحد و اینا می‌دن تا دوسال فقط باید درجا بزنم.

چشم به هم زدیم با تصمیم گیری‌های اشتباهم سر از کار کردن درآوردم!

حامد اسدی- دبی

12 دیدگاه

دسته میهمان وبلاگ

پاییز 72


عصر معتدل یکی از روزهای پاییز 72 بود.مثل همیشه پسرک 6 ساله یکی‌یکی پله‌ها رو طی می‌کرد تا هر چه زودتر به پشت بوم برسه و به همراه عمه جونش اونجا رو واسه شب که می‌خوان بخوابن آماده کنن. آخه خونه پسرک و خونه مامان‌بزرگش به‌هم چسبیده بود. هنگامی که به بالای پشت بوم رسید طبق معمول صدای جیغ و داد بچه‌های همسایه توجه‌شو جلب کرد که مثل همیشه مامانش داشت اونا رو با لوله می‌زد.پسرک با دیدن این صحنه کمی به خودش لرزید چون تا حالا خودش از گل نازکتر نشنیده بود. بعد با صدای عمه از خیالات ترسناک بیرون اومد و در حالی که عمه داشت زمین رو آب‌پاشی می‌کرد اونم بی‌خیال فکرهای چند لحظه قبلش شد و با شیطونی مشغول کشیدن جارو شد. بوی خوش نم هم که به مشامش می‌رسید اونو سرمست‌تر می‌کرد. تازه قرار بود فردا برن خونه دایی مهمونی و همین شادی اونو دو چندان می‌کرد چون می‌تونست بچه‌های دایی‌شو بعد از مدت‌ها ببینه و باهاشون بازی کنه و از تنهایی در بیاد. پشت بوم رو که تمیز کردنئ لحاف‌ها رو از اتاقک روی پشت بوم در آوردن و پهن کردن تا نسیم خنک به‌شون بخوره و واسه شب که می‌خوان بخوابن گرما زیاد اذیت نکنه. خلاصه شب شد و همگی در کنار هم در صفا و صمیمت رو لحاف‌هاشون دراز کشیدن تا شبی دیگر رو هم سپری کنن.

مادربزرگ مشغول قصه گفتن شد و عمه هم مثل همیشه با حرف‌های بامزه‌اش پسرک رو می‌خندوند. پسر هم گاه‌گاهی می‌رفت بالای سر آبجی کوچولوش که تازه یک ساله شده بود و با شکلک در آوردن باعث خنده اون می‌شد که همین خنده‌های آبجیش اونو به وجد می‌آورد و لپاشو محکم بوس می‌کرد.

کم‌کم دیگه همه خوابیده بودند اما پسرک هنوز چشماش باز بود و به آسمون خیره بود و داشت ستاره‌ها رو نگاه می‌کرد که همگی داشتن برق می‌زدن و پسرک از دیدن‌شون سیر نمی‌شد و گاه‌گاهی هم مشغول تماشای هواپیماهایی که تو هوا عبور می‌کردن می‌شد،آخه تا اون موقع سوار هواپیما نشده بود.و به این فکر می‌کرد که چندتا کوه رو اگه روی هم بذارن می‌تونه دستش به اون هواپیما برسه و این که اون هواپیما الان از کجا داره می‌آد و به کجا داره می‌ره؟ بعد از مدتی هم که اطراف‌شو نگاه می‌کرد و می‌دید همه خوابن اونم می‌ترسید و سرشو می‌کرد زیر پتو تا خوابش ببره.

صبح زود با صدای مامانش از خواب بیدار شد. چون قرار بود ظهر اون روز خانواده دایی بزرگه و خانواده خاله وسطی به‌همراه مامان بزرگ و خاله و دایی ته‌تغاری برن خونه دایی وسطی مهمونی.چون پدر زن داداش دایی وسطی تو یه تصادف فوت شده و می‌خواستن از سیاه در بیارنش. مثل همیشه مامانش لباس پسرک رو عوض کرد و موهاشو شونه کرد و آماد‌ه‌اش کرد که برن.

دقایقی بعد صدای بوق ماشینی بود که از پشت در به گوش می‌رسید و پسرک با شنیدن صدای بوق دیگر در پوست خود نمی‌گنجید و به سمت در دوید و در رو که باز کرد با دایی‌اش رو به رو شد که خیلی دوست‌اش داشت و پرید تو بغلش. هر وقت دایی ته‌تغاری‌شو می‌دید بیشتر خوشحال می‌شد چون دایی‌اش پسرک رو خیلی دوست داشت و خواهرزاده‌اش براش عزیز بود.
داییش هم شاد به نظر می‌رسید چون قرار بود دو هفته‌ی دیگه مراسم عروسی‌اش برگزار بشه.

خلاصه پسرک به همراه مامانش و آبجیش سوار ماشین دایی‌اش شدن و به سمت خونه دایی وسطی‌اش راه افتادند. همین که به در خونه دایی‌اش رسیدن و در رو باز کردن، پسرک از همونجا تاب قشنگ وسط حیاط خونه دایی‌اش رو دید که بچه‌ها سوارش بودند و اونم با شوق از اونجا دوید و با خوشحال به بقیه بچه ها اضافه شد تا باهاشون بازی کنه. غذا که خوردند دایی آخریش تصمیم گرفت بچه‌ها رو ببره نمایشگاه. پسرک با دوتا پسر دایی وسطی‌اش جلو نشستند. یکی‌اش دو سال ازش کوچکتر بود و دیگری دو سال ازش بزرگتر بود. دوتا پسر دایی بزرگش هم می‌خواستن سوار شن که دیگه راه نبود چون عقب هم نامزد دایی با خاله وسطی‌اش و مامانش نشسته بودن.

جلو کمی تنگ بود اما چون بچه بودند جا داشتند و خلاصه راه افتادند به سمت نمایشگاه. اما وقتی رسیدند با بدشانسی دیدند چون هنوز زوده و ساعت دو ظهر هست در بسته و به همین خاطر دایی‌اش گفت دیگه به خونه برنمی‌گردیم و می‌ریم طرف پارکی که بیرون از شهر قرار داشت. بعضی‌ها مخالفت کردند بعضی‌ها موافقت اما به خاطر شوق همین سه تا پسر بقیه هم راضی شدند و راه افتادند به سمت پارک.تو راه بچه‌ها به چوپان‌ها و گله‌های کنار جاده رو بهم نشون می‌دادند و از این که قرار بود برن شهر بازی احساس خوبی داشتند.

وقتی رسیدند به پارک پسرک که دیگه تاب صبر کردن نداشت به همراه دایی‌اش و نامزدش رفتن سوار چرخ و فلک شدند . و در یک کابین دیگه خاله وسطی به همراه دخترش که اونم هم‌سن‌های آبجیش بود و کوچولو بود و دوتا پسر دایی‌هاش قرار گرفتند. اما مامانش چون از چرخ و فلک می‌ترسید و همین‌طور خیلی مواظب آبجیش بود حتی به دادایبش هم نداد نیومد سوار بشه. وقتی رسیدند به بالاترین نقطه چرخ و فلک پسرک از اون بالا با خوشحالی واسه مامان و آبجش دست تکون می‌داد.

چرخ و فلک که از حرکت ایستاد پسرک پیاده شد و زود رفت سمت مامانش و با انگشتاتش لپ آبجی‌شو کشید و با همون لحن بچه‌گونه بهش گفت دیدی ترس نداشت. من که گفتم بیا سوار بشیم خیلی کیف می‌ده.

دیگه کم کم داشت غروب می‌شد. وقتی بچه‌ها بازی‌هاشون تموم شد تصمیم گرفتند که برگردند به سمت خونه. دوباره همگی سوار ماشین شدند و به سمت خونه راه افتادند. پسرک که حسابی خسته شده بود از همون اول سرشو گذاشت جلو داشبرد تا کمی استراحت کنه. اما دیگه خوابش برد و دیگه هیچی نفهمید تا این که صدای گریه‌ی پسر کوچیکه داییش به گوشش رسید که مامان‌شو صدا می‌زد اما پسرک هر چقدر سعی می‌کرد نمی‌تونست چشاشو باز کنه. نمی‌دونست چه اتفاقی افتاده. بعد از لحظاتی کمی نور به چشماش رسید و حس کرد یه نفر داره صورتشو با دستمال خیس پاک می‌کنه. وقتی چشاش کاملا باز شد دید چند تا پرستار لباس سفید بالای سرشن و تازه فهمید چه بلایی سرشون اومده.

جریان از این قرار بوده که تو راه برگشت یه راننده اتوبوس که حواس‌اش به پول شمردن بوده اول می‌زنه یه موتوری که زن اون موتوریه و مادرزنش درجا میمیرن.و اون راننده موتور هم کاملا داغون می‌شه. بعدش هم می‌زنه ماشینی که پسرک اینا توش بودن. دایی‌اش بدون حتی یه خراش رو صورتش و فقط بخاطر برخورد قفسه سینش به فرمان ماشین جون‌شو از دست می‌ده و برای همیشه حسرت دامادی به دل خودش و مامان‌بزرگش و بقیه می‌ذاره. پسربزرگ دایی‌اش ضربه مغزی می‌شه به طوری که خون سرش بند نمی‌اومده و مجبور می‌شن تو پلاستیک کنن سرشو،می‌میره. و آبجی کوچولوشم که از شیشه پرت شده بوده بیرون و به دلیل این‌که سرش با یه تخته سنگ برخورد کرده بوده در جا می‌میره.

خود پسرک هم که زانوش خرد و داغون شده بوده. مامان‌شم دست و پاش خرد بوده. خاله‌شم کتفش کمی ضربه دیده بوده که نسبتا کمترین آسیب رو اون دیده بوده و نامزد دایی‌اشم اون موقع ضربه مغزی شده بود که بعدا خوب شد اما دست و پای اونم خرد شده بود و پسر کوچیک داییش نیز فقط اون موقع کمی ضربه مغزی شده بود.

پسرک اصلا هیچی از اون حادثه به یاد نمی‌آورد و انگار اصلا هیچی ندیده بود که قرار باشد چیزی به خاطرش بیاید.

بعدها شنیده بود که اون روز غروب دم خونه مامان‌بزرگش قیامت شده بود. فردای اون روز تمام اقوام‌شون که حتی خارج هم بودن اومده بودن. پسرک شب‌های تلخ بیمارستان رو دور از مامان و باباش و آبجی‌اش سپری می‌کرد و هیچ اطلاعی از بقیه نداشت.فکرش را هم نمی‌کرد تمام اون رویاهای شیرینی که برای عروسی دایی‌اش بافته بود الان همش به باد رفته باشه. فقط گاهی اوقات عمه‌اش پیشش و بقیه اوقات هم عمه‌های دیگرش و حتی افرادی که نمی‌شناخت. چون مجروح‌ها زیاد بودند هر کسی مجبور بوده به یکی از اون‌ها برسه.بعد بهش گفتن مامانش یه اتاق اون ور تر هست اما چون توی پاش وزنه وصل کردن نمی‌تونه بیاد پیش‌اش. پسرک هم که پاش تو گچ بود و نمی‌تونست راه بره. خلاصه یه روز با همون تختش بردنش اتاق مامانش تا همو ببینن.مامانش تا پسرک رو دید کلی بغلش کرد و حتی اگرم ناراحت بود سعی می‌کرد خودشو خندون نشون بده. (هر چند بعدها فهمید مامانشم از اتفاقات بدی که واسه بقیه افتاده اطلاعی نداشته) کلی شکلات خوشمزه به پسرک داد و دلداری‌اش داد که اصلا غصه نخوره و عمه مواظبشه و خیلی زود پاش خوب می‌شه و باهم میرن خونه. خلاصه بیمارستان گذشت و پسرک رو آوردن خونه مامان‌بزرگش که خونه‌شون بهم چسبیده بود. بازهم مامانش کنارش نبود و فقط عمه‌ها و مامان‌بزرگش ازش مواظبت می‌کردن. بعضی اوقات هم که از دایی‌اش و پسر دایی‌اش می‌پرسید به‌اش می‌گفتن اونا رو بردن یه شهر بزرگتر که عمل‌شون کنن.

روزی هم که مامانش قرار بوده از بیمارستان مرخص بشه و منتقل بشه به خونه مامان بزرگش (مامان مامانش) تا اونجا هم از اون مراقبت کنن. در حالی که دایی بزرگ همراه‌اش بوده ازش می‌پرسه:داداش و بچم چی شدن؟

قسم‌اش می‌ده که راستشو بگه.و وقتی دایی‌اش اشک تو چشاش جمع می‌شه و سری تکون می‌ده مامانش هم که فکر نمی‌کرده چنین بلایی سرشون اومده باشه در جا از هوش می‌ره.

خلاصه پسرک خونه مامان بزرگ‌اش بود و باباش هم که از خارج برگشته بود کلی اسباب‌بازی‌های خوشگل براش آورده بود که خودشو باهاش سرگرم کنه. چون واسه یه بچه سخت بود که مجبور باشه یه جا بشینه و حوصلش سر می‌ره. در همین گیر و دار بود که شنیده بود پدربزرگش هم در بیمارستان به خاطر شنیدن خبر فوت دایی پسرک چند وقتی هست بستریه و می‌دید که عمه‌هاش هر شب می‌رن بیمارستان عیادتش. (بعدها شنید که پدربزرگش حالا به هر دلیل داییش رو خیلی دوست داشته و به همین دلیل درجا با شنیدن خبر فوتش بیمار می‌شه)

پسرک دلش برای پدربزرگش هم می‌سوخت که به این حال دچار شده بود. آخه هر وقت می‌دیدش با مهربونی دست می‌کرد تو جیبش و بهش تنقلات می‌داد. اما یکی از شب‌های سرد و تلخ زمستان دوباره پسرک باید با صحنه‌ای دردناک رو به‌رو می‌شد، این دفعه صدای شیون عمه‌هاش رو می‌شنید که توی کوچه به گوش می‌رسید. عمه آخریش همون که خیلی دوس‌اش داشت با چشمانی اشکبار اومد تو اتاق و بهش گفت خودتو مرتب کن که الان دایی‌ات می‌آد می‌بردت خونه اون یکی مامان‌بزرگت پیش مادرت. و هی پسرک می‌گفت خب چی شده؟ پدربزرگ طوری‌اش شده؟ اما عمه فقط اشک می‌ریخت و می‌گفت نه.

پسرک نمی‌دونست به خاطر از دست دادن پدربزرگش و اشک‌های عمه ناراحت باشه یا از این که می‌ره بعد ماه‌ها پیش مامانش تا اونو از نزدیک ببینه خوشحال باشه. خلاصه ساعاتی بعد دایی وسطی‌اش اومد دنبالش. دیگه خبری از دایی ته تغاری نبود که مثل همیشه واسه رفتن خونه مامان‌بزرگ بیاد دنبالش. دایی‌اش چون پسرک پاش تو گچ بود بغلش کرد و اونو عقب ماشینش خوابوند و بردش خونه مامان بزرگش. تا دایی‌اش اونو برد تو اتاق و کنار مامان‌اش که رو تخت خوابیده بود گذاشت رو زمین پسرک باز برق خوشحالی اومد تو چشماش و باز برای لحظاتی لحظات تلخ پیشین رو به فراموشی سپرد.

انگار باید قبول می‌کرد خیلی چیزها عوض شده و از این به بعد باید منتظر خیلی اتفاقات تلختر هم باشه.

داستان از : ابراهیم اسدی

7 دیدگاه

دسته میهمان وبلاگ

حضور کمرنگ گراشی‌ها در شبکه‌های اجتماعی


همه دوستانی که دارن این مطلب رو میخونن احتمالاً روزانه با اینترنت و دنیای مجازی سر و کار دارند اینترنتی که امروز شاید بخش جدا ناشدنی از زندگی خیلی از ما باشه از استفاده از ایمیل سرویس ها گرفته تا وبگردی و استفاده از شبکه‌های محبوب اجتماعی یا وبلاگ‌نویسی و نشر مطالب و عقاید.  خدا رو شکر با تشویق‌های آقای خواجه‌پور موج وبلاگنویسی خوبی بین همشهری‌های عزیز راه  افتاده و آینده‌ی خوبی رو نوید می‌ده .

موضوع بحث من در مورد شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی است که با ورودشون به دنیای اینترنت فصل جدیدی رو توی دنیای وب و وبگردی بوجود آوردند تا جایی که امروز میلیون‌ها نفر از این دنیای جدید وب استفاده می‌کنند و روزانه با اون سر و کار دارند از مشهورترین اون‌ها یعنی فیس بوک و تویتتر گرفته تا دیگ و دلیشز و فرندفید و …

بحث من راجع به حضور کم‌رنگ گراشی‌ها و همشهریان عزیز در این بخش از دنیای وب هست .

شاید بیشترین رسانه‌ی اجتماعی که بین ما گراشی‌ها استفاده می‌شه فیس‌بوک باشه که گراشی‌های زیادی در اون عضو هستند و فعالیت می‌کنند. متاسفانه بعد از مسدود شدن این سایت تعداد دوستانی که روزانه از اون استفاده می‌کنند به شکل محسوسی کم شده است. دومین سرویسی که همشهریان عزیز از اون استفاده می‌کنند سیستم‌های گوگل مثل پیکاسا و مخصوصا سیستم خبرخوان گوگل یا همون به قول دوستان گودر هست. گودر یکی از بهترین و کارآمدترین رسانه‌های اجتماعی شرکت گوگل و دنیا محسوب می‌شه. بعد از گودر می‌شه از تویتتر نام برد که حدود 20 نفر از دوستان در ان سایت عضو هستند که متاسفانه فقط حدود 5 نفر فعالیت مستمر دارند. البته دوستانی هم در سایت گودریدز عضو هستند که سایت اجتماعی مخصوص کتاب و کتاب خواندن هست که این هم جای خوشحالی داره و امیدوارم که دوستان بیشتری هم از این سایت استفاده کنند ولی حرف من در مورد این که که ما و همشهریان عزیزی که روزانه از اینترنت استفاده می‌کنیم خودمون رو محدود به این چند سرویس کردیم و از بقیه رسانه‌ها استفاده نمی‌کنیم سایت‌های که شاید برای خیلی از ما مفید و کار آمد باشه.

متاسفانه به غیر از محمد خواجه‌پور و دوست عزیزم مسعود میرزمانی من کسی  رو ندیدم که در اکثر شبکه‌های اجتماعی عضو باشه البته من ندیدم شاید دوستان دیگه ای هم باشند .

برای مثال سایت فرندفید یکی از محبوبترین این دسته سایت‌ها توی ایران هست و کاربران ایرانی زیادی رو به خودش جذب کرده. فرندفید دارای فضای کاملا مناسب برای بحث‌ها و گفت و گوهای مختلف هست که این فضا رو می‌تونه برای ما گراشی‌ها بوجود بیاره که با ایجاد کردن یه گروه جدا مخصوص گراش از این سایت به خوبی استفاده کنیم این هم اضافه کنم که به نظر من فرندفید بهترین جامعه کاربری رو بین سایت‌های وب 2 که ایرانی‌ها استفاده می‌کنند داره فضایی بسیار دوستانه و جذاب  که هرگز سایت‌های دیگه مثل فیس بوک اون رو ندارند.

شاید فرند فید برای کسی که تازه عضو شده گیج‌کننده باشه اما با خوندن یه راهنما از این سایت مشکل هم حل می‌شه و به جذابیت اون پی می‌برید نحوه کار با فرند فید رو می‌تونید اینجا ببینید.

سایت بعدی که شاید برای دوستان مفید باشه استفاده از دلیشز به عنوان یک سایت ذخیره لینک هست که می‌تونید با استفاده از اون لینک‌هایی که به نظر شما جالب هست رو ذخیره کنید تا بقیه هم از اون‌ها استفاده کنند راهنمای استفاده از دلیشز رو می‌تونید اینجا ببینید.

و آخرین جایی که فضای خیلی خوبی برای جمع گراشی‌ها داره سیستم جدید گوگل ویو یا موج گوگل هست که الان بهترین مزیتش اینه که خوشبختانه مسدود نیست البته فعلا. ولی این سرویس چون جدیده و گوگل هم همه‌ی سرویس های جدیدش رو دعوتنامه‌ای می‌کنه این سرویس هم فعلا دعوتنامه‌ای هست. البته جای نگرانی نیست من تعداد محدودی دعوتنامه ویو دارم که دوستانی که علاقه‌مند هستند می‌تونند با این ایمیل hossini.h@gmail.com تماس بگیرن تا براشون بفرستم. کسانی مثل محمد خواجه‌پور، مسعود میرزمانی، مسعود غفوری، حمید هرمزی هم عضو هستند و می‌توانید از آن‌ها دعوت‌نامه بگیرید.

کسانی که براشون دعوتنامه فرستاده می‌شه گوگل به‌شون تعدادی دعوت‌نامه می‌ده که می‌تونن دوستان دیگه رو هم دعوت کنن. برای استفاده از ویو هم فقط کافیه که جیمیل داشته باشید. راهنمای استفاده از گوگل ویو رو هم می‌تونید اینجا ببینید.

در پایان امیدوارم دوستان و همشهریان عزیز به استفاده از این سرویس‌ها علاقه‌ی بیشتری نشون بدن و این مطلب مقدمه‌ای باشه بر حضور هر چه بیشتر دوستان گراشی در شبکه های اجتماعی

حسن حسینی نویسنده‌ي سبزترین

برای آشنایی به ویژگی‌های شبکه‌های اجتماعی این فایل نوشته دکتر ضیایی‌پور را بخوانید

7 دیدگاه

دسته میهمان وبلاگ, وبلاگی‌ها

قلق‌گیری در سال اول معلمی


مثل این که همین دیروز بود که از سر جلسه کنکور بلند شدم هر چند زیاد نخونده بودم، ولی خوشحال بودم که کنکور تمام شد و به رتبه‌ام زیاد فکر نمی‌کردم. ولی هنگامی که نتایج اومد موقع انتخاب سرنوشت بود هر چند به کار دولتی علاقه‌ای نداشتم اما به خاطر رتبه‌ای که کسب کرده بوده بودم بهترین رشته برای من آموزش ریاضی در تربیت معلم بود بالاخره با آقای غفوری که در شیراز دانشجو بود برای ثبت‌نام رفتیم که مهمترین کار تربیت معلم همینه چون پاس کردن درس‌ها خیلی راحتر از گرفتاری‌های ثبت‌نامه دو سال تربیت معلم هم با خوشی‌ها وسختی‌هاش مثل پاره‌شدن رباط پا گذشت.

پس از دو سال دوری از فضا ی مدرسه دوباره سرنوشت ما را کشاند به مدرسه اما با یک تفاوت مهم: این بار به عنوان معلم نه دانش‌آموز.

ماه مرداد بود که مدیر مدرسه شاهد زنگ زد و گفت بیا این جا درس بده من و مدیر مدرسه با مسئولان اداره صحبت کردیم و به توافق رسیدیم. اما بعد از چند روز گفتند باید بری روستای خلیلی منم گفتم باشه دوباره بعد از چند روز رفتم اداره گفتند خلیلی معلم نیاز نداره در نهایت بیست شهریور مشخص شد باید برم مدرسه عالیان و از سردرگمی بیرون اومدم این بی‌نظمی‌ها از تابستان شروع شد و تا این لحظه هم ادامه داره.

روز اول زنگ اول می‌خواستم برم کلاس سوم که معاون مدرسه گفت : این کلاس از دست‌ات در نره منم تو دلم گفتم: بی‌خیال بزار بچه هم خوش باشه همون زنگ یه خورده حرف زدم دیدم زیاد وقت مونده چند تا سوال ریاضی پرسیدم و از همون چند تا سوال فهمیدم که سال سختی پیش رو دارم.

دو سه هفته‌ای به همین شکل گذشت برنامه هفتگی هم هنوز آماده نشده بود که زمزمه‌های ادغام دو کلاس دوم و رفتن تعدادی از دانش‌آموزان به مدرسه دیگر در سال اصلاح الگوی مصرف به گوش می‌رسید و در نهایت هم این ایده عملی شد و ما ماندیم یک کلاس چهل نفره که تا پای تخته سیاه دانش‌آموز نشسته بود. این کاهش تعداد کلاس‌ها باعث شد ساعات تدریسم به حد نصاب نرسه و درس املا و انشا این کلاس چهل نفره را به ما انداختند. البته رفتن تعدادی دانش‌آموزان هم حکایتی داشت از گریه‌ی بچه تا حضور اولیا و اعتراض به مدیر.

وقتی معلم خودش می‌خواست به مدرسه برود

یکی دیگر از اتفاقات در این چند روز این است که می‌خواستند من را مسئول بسیج یا بهتر بگم فرمانده بسیج مدرسه کنند من قبول نکردم گفتند امتیاز داره و از این حرف ها من زیر بار نرفتم آخر سر به خاطر این که من نیروی ثابت و بومی و مهمتر از آن سال اولی بودم زورشان بر من غلبه کرد و قبول کردم ولی جلسه‌ای که در اداره برگزار شد مسئول بسیج رو پیچوندم و از این مسئولیت کناره گیری کردم.

قضیه دیگر حضور تعدادی از اولیا در مدرسه و گله و شکایت از من به خاطر امتحانی که گرفته بودم. آن‌ها معتقد بودند نمره بد بچشون به خاطر سوالات سخت بوده و من این نظر رو قبول نداشتم. از اینجا بود که به طور غیر مستقیم از رفتار مسئولان فهمیدم که باید کاری کنم که آمار قبولی بالا بره حالا من مانده‌ام و این حکایت نمره که همیشه حرف اول و آخر در مدارس ایران می‌زند و کار زیادی به کیفیت آموزش ندارند. همین کارها را می‌کنن که باعث می‌شه دانش‌آموزان ایرانی به همراه آفریقای جنوبی و کلمبیا در آزمون «تیمز» که همه ساله در درس‌های ریاضی و علوم برگزار می‌شه در رتبه‌های آخر قرار گیرند و دانش‌آموزان ژاپن در تمام مقاطع سنی در یکی از رتبه‌های اول تا سوم. تقاوت ایران و ژاپن در ساعات درسی نیست بلکه در نوع آموزش و امکانات آموزشی و استفاده از دبیرانی است که آموزش‌های مناسب و کافی دیده‌اند نه مثل ایران که یک سال تربیت معلم دانشجو می‌گیره و چند سال نه و دوباره پس از چند سال وقفه با ساختاری جدید آغاز به کار می‌کنه و ما با چنین ساختاری انتطار داریم جامعه سریع پیشرفت کند که انتظار نابه‌جای‌ست.

غلامعباس یحیی‌پور خواهر زاده من است و نام‌اش از عموی شهیدش به یادگار دارد. با تولد او من دایی شدن را تجربه کردم. از مهرماه امسال، اولین سال معلمی‌اش را شروع کرده است. امیدوارم خدا به او صبر دهد.

4 دیدگاه

دسته میهمان وبلاگ

فقط خواستن و هیچ چیز دیگر

تا حالا شده از خدا چيزي بخواهيد و همان روز برآورده شود؟ مثلا من ديشب داشتم به كباب فكر مي‌كردم و دلم مي‌خواست گراش باشم كه ممد برايم كباب گراشي بخرد و بعد بگويم من گشنه‌ام نيست بعد ممد بخرد و من بگويم اين كه نپخته تازه معلوم نيست چه دست‌هايي با اين گوشت تماس داشته‌اند  ولي بعد تا آخرش با لذت بخورم. امروز صبح زنگ در را زدند نمي‌‌خواستم در را باز كنم چون صبح‌ها يا پست‌چي است يا مامور آب و برق و گاز و يا آدرس مي‌خواهند اما خوب احتمال 5 درصد دادم شايد برادرم باشد رفتم جواب دادم. آقاي عزيز نوبهار بود. برايمان از گراش كباب آورده بود آن قدر هيجان زده شده بودم كه يادم نيست در را بستم تشكر كردم يا نه. بعد گفتم اي كاش ديشب هوس كرده بودم كه تهران را بگردم و در فكر ماشين براي ممد بودم و صبح از بانك زنگ مي‌زدند مي‌گفتند  ماشين برنده شده‌ايد. خوب البته آن موقع ترجيح مي‌دادم خودم پشت فرمان بنشينم چون اين ممد گواهينامه‌اش را الكي گرفته است و هر چقدر هم من بد رانندگي كنم از ممد بهترم. مي‌گويند از خدا بخواهيد. خيلي‌ها از خدا هر چيزي را مي‌خواهند(مثل من) ولي فكر مي‌كنم خيلي چيزهايي را كه مي‌خواهيم واقعا نمي‌خواهيم. اين حس بيشتر خواستن را نمي‌دانم چطور مي‌شود  سريع ارضايش كرد تا سير شوي تا خرخره بعد خدا بگويد خوب ديگه چي مي‌خواي؟ فكر كنم مهم‌تر براي من همان چه چيز خواستن است آن وقت دلم مي‌خواهد لپ خدا را بگيرم و بگويم مردن چه جوريه؟ لپش را مي‌گيرم يعني اينكه هنوز نمي‌خواهم بميرم  بعد ياد آن عكسي بيافتم كه كنار دريا بوشهر گرفتم و به ممد مي‌گفتم اين عكس چقدر براي روي قبر خوب است و من براي مردن فقط همان عكس را آماده كرده‌ام.

يادم هست دبيرستان كه بودم از اينكه خواسته‌هايم شبيه بقيه دوستانم نبود از خودم بدم مي‌آمد. يكي فكر شوهر بود و شايد به خاطر همين هميشه تميز و خوش‌تيپ بود  يكي فكر دانشگاه و تا صبح خرخواني مي‌كرد. يكي كلاس متفرقه مي‌رفت كه روزي مثلا در جامعه مفيد شود ولي خوب در اصل مي‌خواست پول در بياورد. ولي من هر وقت به اينكه چه چيزي مي‌خواهم فكر مي‌كنم يا حتي قدم برمي‌دارم با همان دو سه قدم اول نظرم عوض مي‌شود دپرس مي‌شوم و فكر مي‌كنم كه الان بيست و چهار ساله‌ام هيچ غلطي نكرده‌ام، حتي براي يك خواسته كوچك و الكي چون كباب خواستن هم بعدش پشيمان مي‌شوم. حس مي‌كنم  آدمي شده‌ام كه نمي‌داند چه مي‌خواهد ولي حداقل مي‌داند كه چه چيزي را نمي‌‌خواهد. چيزهايي كه نمي‌خواهي را مي‌شود راحت پيدا كرد حتي اگر زياد باشند ولي خواستني‌ها زيادند و گلچين كردنشان سخت. من بيشتر شبيه همان موشم كه هي به بن‌بست مي‌خورد و خدا مي‌داند كه بازي را مي‌برد و لذت مي‌برد كه طرف بازي‌اش اين قدر گيج است و مي‌داند كه اگر به پنير هم برسد باز هم برمي‌گردد سر جاي اولش و خودش را به اين و آن مي‌كوبد. خيلي وقت‌ها با خواب، گاهي با كتاب بي‌آنكه برايت مهم باشد چه بابايي كتاب را نوشته است يا فيلمي را ببيني بي‌آنكه بداني اسمش چيست يا وقتي كه لباس و دستشويي و ظرف مي‌شويي تمام اين لحظات مي‌دانم خودم را دارم مي‌كوبم. كم كم شايد قانع شده‌ام كه چيز بزرگي را نخواهم و بگذارم زندگي همين‌طور براي خودش برود جلو. فكر كنم خدا همين را مي‌خواهد كه من در سرازيري قل بخورم و مي‌داند كه فقط همين مرا شاد مي‌كند.

13 دیدگاه

دسته میهمان وبلاگ