افسانه ایرانی من خواب‌هایت رویا، روزهایت روشن . . . قبل‌ترها گفته بودم مشکل اصلی ما پدر و مادرها فراموشی است. کودکی خودمان یادمان رفته و هر چه بزرگتر می‌شویم بیشتر شبیه آدم بزرگ‌ها می‌شویم. یک حالت بدتر هم هست. این که کودکی‌مان یادمان نرفته، ولی می‌خواهیم حسرت‌های کودکی خودمان را برای بچه‌های‌مان از بین ببریم. آن‌ها باید تکه‌های خالی کودکی ما را زندگی کنند. وقتی به حافظ و‌ کیمیا نگاه می‌کنم -به ویژه وقتی فرشته‌وار خوابیده‌اند- هراس رسیدن به یکی از این دو بن‌بست به سراغم می‌آید.

امشب ۲۶ بهمن بعد از چهارماه حضور و تلاش کارآموزان نخستین دوره آموزش دوبله به پایان رسید. این دوره با پشتکار شامحمدی آغاز شد و با پیگیری همکاران در موسسه ادامه یافت و به انجام رسید. امیدوارم کارآموزان بتوانند آنچه آموخته‌اند را به کار بگیرند و‌ موج دوبله در گراش آغاز شود. قرار بود عکس یادگاری همه همکاران باشد اما در شلوغی آخر برنامه نشد دور هم جمع شویم.

بچه‌ها بزرگ می‌شن و کم‌کم دور خواهند شد. هر چقدر هم بخوای بغل‌شون کنی که فقط مال خودت باشن، بچه خودت باشن، نمی‌شه. روی هر جشن تولدی روکشی از خامه خیلی شیرینه که دلت رو می‌زنه. اون شیرینی تند و ناخوشایند مال همین حس دوگانه است. حس دوست داشتن و دور شدن. هر روز که می‌گذره می‌فهمی بچه بودن چه قدر خوب بوده و پدر بودن و مادر بودن یک زجر ادامه‌ داره. مثل همه‌ی عشق‌های دیگه

‌ به چشم‌هاش نگاه کردم که ترسی مثل دیدن جلوه‌ای از خدا توی اون بود. به من نگاه می‌کرد و چیزی می‌خواست، شاید روح‌اش که پشت چشم‌های آبی تقلبی‌اش بود وسوسه زنذگی کردن گرفته بود. از دهان بازش باید صدایی می‌اومد. ولی همه چیز ساده‌تر از چیزی که بهش فکر می‌کردم، بود. عروسک پسرم که روزی عروسک دخترم بود توی دستم بود و باید تصمیم می‌گرفتم که با یک آشغال طرفم یا با چیزی که هنوز می‌شه دوست‌اش داشت. شاید به خاطر همین دهان‌اش باز مونده بود و این دهان باز مهربان‌ترش کرده بود. مثل همه دهان‌های نیمه بازی که روزگاری وسوسه‌ای را به جان کسی انداخته‌اند. #کپشر

می‌دونی در دنیا چقدر نقطه، چقدر جاده وجود داره و ممکنه در یکی از این هزاران هزار نقطه پیچی باشه که زندگی تو را بچرخونه به یک سمت مبهم. برای کسی که همیشه آماده این پیچ‌هاست. آماده رفتن به هر دنیایی. این لحظه‌ها یک تجربه کمیابه یک لحظه‌ که تراکم تصمیم‌ها آینده رو می‌سازه. بعد اون لحظه و اون نقطه زندگی مثل ماشین‌هایی که از پشت سر می‌آن ادامه داره. خوشبختانه یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶ روز خاصی نشد و این نقطه از این جاده هم شد مثل همه نقطه‌های دیگه. فراموش می‌کنیم. دوباره می‌گیم شب به خیر. دوباره فلسفه و خاطره رو برای درک عمیق‌تر یک تجربه به هم می‌بافیم و جاده برای خودش می‌ره.