دو روز است که این صفحه وبلاگ باز است. قرار است بعد از هشت سال چیزی بنویسم. باید چیزی بنویسم که این همه تلخکامی تمام شود. هر چند میدانم که دیگر هیچ وقت تمام نمیشود. آن پوچی و تلخی آنقدر عمیق شده و با جان آمیخته که دیگر نمیشود طور دیگری بود.
ویرا یادتان است. همان مربی برزیلی تیم ملی فوتبال در مقدماتی جام جهانی ۹۸ لحظهای که برگشت آن ته سیگار دور انداخته شده را برداشت و پکی دوباره زد. نمیدانم چرا فکر میکنم او هستم. شاید دارم به تنها سیگاری که در عمرم کشیدهام فکر میکنم. به تلخکامی مانده.
نمیشد شادی کرد. این پیروزیها شادی ندارد. بعد از هشت سال چیزی برای شادی نمانده است. امید برای دیگرانی که میخواهند. پوچی بهتر کار میکند همچنان زندگی می:کنیم همانطور که فکر میکنیم زندگی میکنیم.





























