نوامبر 12, 2009

سایه‌ای که منم

پدربزرگم هنوز مادربزرگ نادیده‌ام کفن نپوسیده می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد و مادرم همیشه از این یاد می‌کند. آن وقت‌ها مادرم در طبقه‌ی بالای خانه‌ی پدربزرگ زندگی می‌کرده است. پدرم که از پنج سالگی سفر به دبی را آغاز کرده زیر دست پدرش کار می‌رود.

جواد و غلامرضا، پدرم و اسد پسرهایش هستند پدر می‌شود پسر دوم او و جد در جد که یک در میان پیش بروی ما محمد خواجه‌پور هستیم محمد پسر علی پسر محمد پسر کریم پسر محمد پسر جواد پسر محمد پسر خواجه راچی (اگر اشتباه نکرده باشم). نرگس زن حاج علی‌اکبر آخوندزاده بود. حلمیه زن حاج ملا خورشیدی است و زهرا زن حاج علی‌اکبر فانی دخترهای او هستند. بعد که ممد کریم با عصمت ازدواج می‌کند دوره دوم عمو‌ها و عمه برای من تولید می‌شود. صدیقه لار زندگی می‌کند. مجید و حسن شیرازند و قاسم هم کیش است.

این شجره‌نامه را گفتم که بعد هر وقت خواستم در یکی از نقب زدن‌ها به این عموها و عمه‌ها برسم گیج نشوید. من هم مثل خیلی از بچه‌های گراشی بیش از این که سراغ عموها و عمه‌ها بروم دایی‌ها و خاله‌ها را شناخته‌ام. حتی شاید گاهی اسم دختر عموهایم را فراموش کنم و قاطی کنم.


حاج ممد کریم قناد بود. اما از قنادی او چیزی به یاد ندارم وقتی که من یادم است او دیگر یک دعانویس بود و سر کتاب باز می‌کرد. در اتاق می‌نشست و گاه زن‌ها می‌آمدند. کتابی را باز می‌کرد و از روی آن می‌نوشت و می‌داد دست‌شان این جور وقت‌ها پتویی را می‌کشید روی پاهایش تا وقتی لباس عربی‌اش بالا می‌رود پاهایش پیدا نباشد. گویی آن کتاب را از پدرش به ارث برده بود. دیوان نسیم شمال را هم داشت. چیز دیگری یادم نیست. با این وجود پدرم که از کودکی رفته بود دبی بی‌سواد است و تنها نام خودش را به عنوان امضا بلد است بنویسد. کتاب را یک بار در خانه عمه‌‌ام دیدم که سعی می‌کرد راز و رمز آن را کشف کند.

در خانه‌شان دو حوض کوچک داشتند که ظهرها را ساعتی لخت در آن لم می‌داد. یک داد می‌کشید و ما بچه‌ها می‌رفتم توی اتاق پنج‌دری لخت می‌رفت در حوض. و یک یا دو ساعت بعد که می‌خواست بیرون بیاید باز یک داد دیگر می‌کشید و ما می‌فهمیدم باید خودمان را گم و گور کنیم. ساکن در حوض دراز می‌کشید حتی اگر باد می‌آمد حتی اگر زمستان بود. حوض‌اش بر خلاف حوض خانه‌های قدیمی تمیز بود به خاطر همین در یک ساعتی که در حوض بود به محدوده حوض نزدیک نمی‌شدیم.

ممدکریم را به تعارف نداشتن می‌شناسند. زن‌ها که می‌آمدند. می‌گفت: «کلوچه روی تاقچه است اگر می‌خواهید بردارید بخورید.». هر چند بیشتر تنها غذا می‌خورد اما اگر نشسته بودی تنها می‌پرسید: «تئه؟» یعنی می‌خواهی؟‌ و اگر می‌خواستی باید همان بار اول می‌گفتی و گرنه باید تا وعده بعدی گرسنه می‌ماندی. این تعارف نداشتن یک جورهایی به من ارث رسیده است. این که خوش ندارم هی بگویم بفرما کوفت کن. خوردی خوردی نخوردی هم به درک. فلفل‌خواری را هم از او دارم. مثل این که ممدکریم همیشه یک قوطی فلفل سیاه در جیب داشته است این را چند نفری وقتی فهمیده‌اند نوه ممدکریم هستند برایم گفته‌اند.

نمی‌توانیم از آنچه بوده‌ایم جدا شویم. گاهی وقت‌ها ممدکریم با تن‌پوش سفیداش بر من سایه می‌اندازد. این جور وقت‌ها آنقدر رک می‌شوم که طرف می‌خواهد گلویم را بجود این جور وقت‌ها برای دیگران دعا می‌نویسم. این جور وقت‌ها دلم می‌خواهد ساعتی لم بدهم و دنیا برای خودش بگذارد. این جور وقت‌ها عصای جوبی‌ام را پرت می‌کنم به سمت کسی

ممدکریم پدربزرگ با فاصله‌ای بود. وقتی من به او رسیدم دیگر دوران جبروت‌اش گذشته بود. اما هنوز پسرهایش برایش با موتور گازی از برکه ممدایی (رو به‌روی شهرک رزمندگان) آب برکه می‌آوردند و به جز آب برکه نمی‌خورد. ما با هم فاصله داشتیم مثل هیچ کدام از پدربزرگ‌های مزخرف توی قصه‌ها نبود که آدم برود روی پایش بنشیند و قصه بشوند. یا از آن‌ها که کسی جرات نداشته باشد به او نگاه کند. برای خودش زندگی می‌کرد و وقتی ما نوه‌اش بودیم به یک سایه تبدیل شده بود که وقتی بزرگ می‌شوی بر می‌گردد به ذهن‌ات ولی آن وقت‌ها یک گوشه افتاده بود.

سال اول دبیرستان شیراز بودم. ترم تابستان تاریخ گرفته بودم که زنگ زدند پدربزرگ مرده است. وقتی به گراش رسیدم خاک شده بود و در خانه ما پرسه نشسته بودند. مثل همه پرسه‌ها دو روز اول کمی اشک بود و چند روز بعد در آشپزخانه عموها و عموزاده‌ها و عمه‌زاده‌ها دور هم جمع بودیم. آخوندزاده‌ها حکایت می‌گفتند و بقیه می‌خندیدند.

ممدکریم پدربزرگ من است و قبرش در قطعه ملادرویشی‌ها در همان ورودی گلزار شهدای ناساگ است. اسم من روی قبرش نوشته است. اسد و نرگس هم همان کنارها خوابیده‌اند. این پنجشنبه قبرستان می‌خواستم با اسمال، که برویم سنگ‌ قبرها را بخوانیم تا شاید کور شویم.

نوامبر 11, 2009

زلزله

1

در هر بار دیدن تو آیاتی بر من واجب می‌شود به شکل شعر

2

دلم براي آيينه‌اي كه مرا به خودم نشان بدهد، تنگ مي‌شود. حتي اگر به شمايي كه مثل گل‌ايد نگاه كنم.

رخ در آیینه – الف 19

نوامبر 10, 2009

نظریه پنجره‌ي شکسته

کمانگیر درباره نظریه خاصی نوشته است: نظریه ای بود که به نام “پنجره ی شکسته” در جرم شناسی مشهور است. تصور کنید که یک شیشه ی خانه ی رو به خیابانی شکسته است. عابرانی که می گذرند اینطور برداشت خواهند کرد که کسی از این خانه مراقبت نمی کند. کم کم  شیشه های دیگر هم شکسته خواهند شد و دزدی هم داخل خواهد رفت و شاید کسی هم خانه را به آتش بکشد. بر طبق این نظریه محیط ِ آشفته می تواند جرم خیز باشد. به این ترتیب، و با تمیز کردن قطارها و اقدامات دیگری نظیر دستگیری کسانی که سعی می کردند بدون بلیط از مترو استفاده کنند، میزان جرم در یک دهه ۷۵% کاهش پیدا کرد.

شاید با این تئوری به توان نشان داد که برخلاف نظر برخی‌ها زیباسازی محیط شهری و کاشتن گل و رنگ کردن جدول خرج بی‌خود نیست و می‌تواند در جامعه بیش از آن چیزی که فکر می‌کنیم موثر باشد. برای خودتان هم این اتفاق می‌افتد یعنی اگر اولین جوراب را گوشه اتاق‌تان انداختید به دنبال آن نوبت کتاب بعد شلوار بعد CD بعد لیوان نشسته می‌شود و این طوری اتاق‌تان البته خیلی باحال‌تر می‌شود. اما برای دیگران اتاق شما یک اتاق بی‌نظم است که در آن هر کاری می‌توانند بکنند.

حالا می‌خواهم از زاویه شخصی به این تئوری نگاه کنیم. گاهی وقت‌ها که آدم ولو می‌شود یعنی کار تمام است و نمی‌توانی شیشه‌های شکسته را جمع کنی. یعنی مثلاً وقتی یک کتاب نخوانده داری جلو تمام کتابخوانی تو را می‌گیرد. اگر فردا باید یک کار انجام دهی از سه روز قبل دیگر نتوانسته‌ای کاری را شروع کنی. شاید چیزی شبیه به اینرسی در فیزیک.  می‌شود اسم‌اش را گذاشت مانع شروع

این جور وقت‌ها چه کار می‌کنید. چه طوری از اینرسی فرار می‌کنید؟

نوامبر 9, 2009

بوق

در اتوبوس دانشگاه دارم از پل گیشا می‌روم کتابخانه مرکزی در انقلاب. همه ساکت هستند و اتوبوس با حداکثر سر و صدا از خیابان حجاب رد می‌شود. بین صندلی‌ها دو دختر ایستاده‌اند که یکی‌شان خنده ناجوری دارد. مثل استارت یک فراری سریع روشن می‌شود و تمام دندان‌هایش مثل سپر استیل یک پیکان برق می‌زند.

وقتی آدم بیکار است چاره‌ای به جز گوش کردن ندارد.

مثل همه حرف‌های اتوبوسی دارد با دوست‌اش از هر دری سخن می‌گوید. از استاد زبان‌شان که آرایش کامل می‌کند و می‌آید کلاس و پسرها را خیلی دوست دارد. تا آن دانشجوی شریف که جلو رهبر صحبت کرد تا مسخره کردن از احمدی‌نژاد. خوب آدم این جور وقت‌ها مجبور است یک چیزی بگوید. حرف‌هایش که تمام می‌شود به خودش می‌رسد.

«مدرسه که بودیم، بچه‌ها باباهاشون می‌اومد دنبال‌شون اون وقت‌ها همه پیکان داشتن. بعد بابای من راننده بود می‌آمد دنبالم. با تریلی می‌آمد دم در مدرسه. وقتی می‌آمد پنجره تمام کلاس‌ها می‌لرزید. نظام مدرسه یک روز بهم گفت که به بابات بگو می‌آد دنبال‌ات حداقل بوق نزنه»

دوباره دختر و دوست‌اش استارت زدند. نمی‌شد خندید. هر چند چاخان می‌کرد ولی با مزه بود تصور تریلی که جلو یک مدرسه راهنمایی دخترانه دارد بوق می‌زند. بوق بیابانی

نوامبر 9, 2009

دانلود کنید تا شاید رستگار شوید

اگر شما هم کامپیوترتان به اندازه خودتان یا بیشتر از خودتان بیدار است. همیشگی با یک فشار روانی به عنوان دانلود روبه رو هستید. گاهی وقت‌ها بیکارید و باید دانلود کنید گاهی وقت‌ها خیلی کار دارید و به اندازه کافی از اینترنت‌تان پهنای باند نمی‌کشید این جور وقت‌ها دنبال یک چیزی هستید که بگذارید توی لیست دانلودتان تا مطمئن شوید که اینترنت شما هرز نمی‌رود. گاهی که اینترنت مجانی باشد این احساس هرز رفتن حتی شدیدتر از وقتی است که پول داده‌اید و در پایان ماه به اندازه لازم مصرف نکرده‌اید.

شاید باور نکنید اما بیشترین جوش زدن من در اینترنت به خاطر این سایت هروتورکو است. هر چند دیگر کمتر حال و احوال کار گرافیک دارم اما این سایت هنوز در ریدرم است و هر روز چند فایل آن را باید با دردسر دانلود کنم. شاید روزی به درد بخورد. این چند هفته که اینترنت کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران را کشف کرد‌ه‌ام هم باید دیگر فیلم دانلود کرد. بیشتر از این سایت و در این شرایط استفاده از رپیدباز یک ضرورت است که دارم از تعارف مسعود سواستفاده می‌کنم و اکانت او را بر باد می‌دهم.

بعد از دانلود ریسمانی موزیک و عکس در چند سال قبل که سعید حکایت‌اش را گفت. وقتی آدم یک لوله پرفشار پیدا می‌کند یادش از درد بی‌درمان می‌افتد. کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران تا 12 شب باز است و سرعت دانلود اگر خدا یار باشد معمولاً روی 800 کیلوبایت در ثانیه تا 1.2 مگابایت در ثانیه است. از امروز هم کتابخانه دانشکده خودمان صاحب اتاق لپ‌تاپ شده گفتم تا شلوغ نشده چند فیلم دانلود کنم و این طوری شد که به هیچ کاری نرسیدم.

نوامبر 8, 2009

آوازه خوان گیشا

آوازه‌خوان گیشا

اگر اتوبوس انقلاب- گیشا را سوار شوم. می‌توانم در ایستگاهی نزدیک خانه پیاده شوم. اتوبوس‌ها را ترجیح می‌دهم هر چند کمی دیر می‌شود اما در سرعت شهر آدم فرصت دیدن پیدا می‌کند. به ویژه اتوبوس‌هایی که چندان شلوغ نیست مثل خط‌های گیشا که معمولاً جا برای نشستن پیدا می‌کنی.

یکشنبه از انقلاب سوار می‌شوم. در صندلی آخر مردانه نشسته‌ام و جلوی من مردی حدوداً پنجاه ساله نشسته است و دارد چای می‌خورد. راننده که بلیت‌ها را جمع می‌کند از او بلیت نمی‌گیرد. سرش را بالاتر از حالت عادی برافراشته است و می‌شود حدس زد که نابیناست.

اتوبوس از پایانه جمالزاده راه می‌افتد و مرد نابینا می‌گوید: اهالی محترم گیشا امروز هم مثل همه یکشنبه‌ها ساعت 10 صبح با اجرای موسیقی در خدمت‌تان هستیم. چای‌ام را که تمام کنم برای‌تان خواهم خواند.

به سبک نوار گل‌ها صحبت می‌کند البته با ته پوزخندی که روی لب‌هایش است. می‌خواهد با ترانه‌ای از داریوش رفیعی (نه این داریوش هنوز زنده آن داریوشی که در دهه سی مرد) شروع کند اما پیرمردی از ردیف اول می‌گوید: دلکش بخون.

تصنیفی از دلکش می‌خواند ،با صدای مردانه‌اش، ولی بی‌تکلف است و حتی در آخر آهنگ می‌گوید که خواندن از خوانندگان متفاوت نیاز به دوازده دنگ صدا دارد نه فقط شش‌تا. در پایان خواندن‌اش همه دست می‌زنند. حتی آن جوان میانسال کت و شلواری که در تمام راه سعی می‌کرد خود را بی‌خیال نشان دهد.

در اتوبوس‌های صبح بیشتر پیرمردها هستد و پیرزن‌ها و گاهی زنان خانه‌دار که عجله‌ای برای زندگی کردن ندارند. پیرزنی از ته اتوبوس می‌گوید: هنر مردمی یعنی همین

و آوازه خوان با صدایی رادیویی در حالی که لیوان پلاستیکی چای را همچنان در دست دارد می‌گوید با آهنگ دیگری از ماهواره خط واحد در خدمت شما هستیم.

در ایستگاه دژبان که پیاده می‌شوم دارد آهنگی از مرضیه را می‌خواند. احساس می‌کنم از یک اتوبوس در دهه پنجاه تهران پیاده شده‌ام.

نوامبر 8, 2009

بالاتر از قهرمانان پوشالی

در Up یک چرخش نامحسوس را به سمت شکستن ابر قهرمان‌ها می‌شد احساس کرد. معمولاً کمیک استریپ‌ها و نواده آن‌ها یعنی انیمیشن‌ها محل جولان ابرمردهاست. این مساله همان‌گونه که امبرتو اکو می‌گوید اسطوره‌های جامعه آمریکا را می‌سازد. اما اتفاقی که در Up می‌افتد این است که ابرقهرمان و مردی که به دنبال آرزوهایش و کشف دنیای ناشناخته می‌رود به شخصیتی منفی و ضد اخلاقی تبدیل می‌شود و آن که آروزهایش را تلف کرده است و به زندگی پرداخته قهرمان واقعی است. این چرخش مهم در رده‌بندی شخصیت‌های انیمیشن‌ها قابل مطالعه است.

Up فیلمی در ستایش زندگی است. هنگامی که پیرمرد دارد دفترچه حماسه‌های همسر مرده‌اش را ورق می‌زند می‌بیند حرکت قهرمانی او همان عکس‌های دو نفر آن‌هاست. کل فیلم همین است. نبرد میان آن‌ها که همه چیز را می‌خواهند و آن‌هایی که زندگی را می‌ستایند.

از دیدگاه رشته خودم نگاه کنم. مخاطب‌شناسی عالی پدید‌آوردگان Up است. بر خلاف ایران که انیمیشن یک قالب ویژه کودکان تعریف شده است. در صنعت سینمایی آمریکا، انیمیشن یک ژانر تنها مخصوص کودکان نیست. اگر چند سال پیش یادتان باشد از ده فیلم پرفروش سال هفت فیلم در ژانر انیمیشن و فانتزی بود. چون بسیاری از آمریکایی‌ها با خانواده به سینما می‌روند. انیمیشن‌ها برای کل خانواده مناسب باشد.

Up انیمیشنی برای کودکان نیست. حتی حرف که می‌زند «زندگی عادی، زندگی قهرمانانه است.» برای کودکان جذاب نیست. در واقع Up یک فیلم در دفاع از پدر‌ها وپدربزرگ‌ها در برابر کودکان بود. این که پدرها بتوانند به کودکان خود بگویند نگاه کن که ابرقهرمان‌ها چقدر پوشالی و دغلکار هستند و زندگی خود و دیگران را نابود می‌کنند. یعنی اینجا پدرها هستند که بچه‌ها را به سینما می‌برند.

امیدوارم ایران 1500 اتفاقی باشد که بتواند صنعت سینمای ایران را نجات دهد و از شر این فیلم‌های شبه کمدی خانوادگی خلاص شویم.

بعضی از فیلم‌های این چند سال حتی در بدنه هالیوود آدم را امیدوار می‌کند که هالیوود کمتر دست به قهرمان‌پروری بزند و به زندگی و آدم‌های معمولی احترام بیشتری بگذارد. به خاطر همین احترام گذاشتن به زندگی دیدن Up را توصیه می‌کنم.

Up فیلم قابل دفاعی بود. یعنی نه به آن بدی که ابوالحسن گفته بود. شاید توقع او از این فیلم بالا بوده.


نام انیمیشن: UP
بالا (می‌توانید فیلم را با زیرنویس فارسی دانلود کنید.) ژانر: انیمیشن ، کمدی ،خانوادگی

کارگردان: Pete Docter Bob Peterson

سال انتشار: ۲۰۰۹ – مدت زمان: ۹۶ دقیقه

پیش‌نهاد: پیش‌نهاد می‌شود به عنوان یک فیلم سرگرم‌کننده هم که شده ببینید.

نوامبر 7, 2009

خواب‌های مقدس

دیشب یه خواب دیدم. خواب دیدم  من و حسن ته خیابون بسیج تو یه کاخ شبیه کاخ کنت داکولا زندگی می کردیم به همون تاریکی و به همون کلنگی. یه خدمتکار چاق و پیر هم داشتیم که پاپیونی رو می زد که حسن روز عروسی‌مون زده بود. خواب دیدم نقاشی یه بابای ایتالیایی که به سبک امپرسیونیسمی بود رو تو حراجی با یه رقابت شدید به قیمت 7 میلیون پوند خریدم. از قبل براش 20 میلیون پوند کنار گذاشته بودم(حالا چرا پوند و چرا اینقدرش رو خودم هم نمی دونم ولی هرچی بود یادمه خیلی برام مهم بود) همش حس می کردم با اون حال و هوا و فضای حراجی باید تو جایی نزدیکی سالهای 1880 یا 90 انگلیس باشم. تو اتاق نشیمن بودیم. هوا سرد بود.مه همه جا رو گرفته بود. خدمتکار پیر چاق داشت چوب تو شومینه می ریخت. رو دیوار پر بود از نقاشیهای مشهور. داشتم تابلو جدید رو نشون حسن میدادم که اومد جلو گردنم رو گاز گرفت و شروع کرد به خوردن خونم.

خواب همیشه برام مقدس بوده. مثل این می مونه که خدا بعد از آفریدن اون همه گرفتاری و مشغله به صندلیش تکیه داده و نوک سبیل بلند خاکستری رنگش رو با دو انگشت گرفته وهی چرخونده و به این فکر کرده که به بنده اش یه حال اساسی بده. یادمه دوران دبیرستان زیاد و پیش دانشگاهی کم می خوابیدم. وجه مشترکشون هم این بود که تفکیک رویا از واقعیت برام مشکل شده بود.دوران دبیرستان خوابهای عجیب و متفاوتی می دیدم. حتی شده بود که خوابی رو سریالوار ببینم با همان تیتراژآغاز و پایانی که هر بار هرشب تکرار می شد. حتی در آخر تیتراژ از خانواده های رحیمی و رجبی و نیم وجبی هم تشکر می شد! اما قضیه جدی تر از این حرف ها بود. کم کم توانایی تشخیص واقعیت رو داشتم از دست می دادم. میومدم خونه می گفتم مامان یادته گفتی دیروز قراره فلان کار رو بکنی؟ و اون هاج و واج نگام می کرد. به خدا قسم می خوردم. خواهرامو شاهد می گرفتم اما واقعیت این بود که هیچ کس نمی فهمید من دارم درباره چی حرف می زنم. زمان پیش دانشگاهی روزی فقط چهار ساعت می خوابیدم اما وضع دقیقاً به همان منوال بود. هرگز تصویر زمانی رو که از مدرسه برگشته و مردد دست روی زنگ در خونه گذاشته بودم، فراموشم نمی شه. مونده بودم که تو خواب دیدم مامان و بابا رفتن شیراز یا که واقعاً رفتن! که بعد فهمیدم راستی راستی رفتن! دیگه به هیچ یک از اتفاقات اطرافم اعتماد نداشتم.

تو همون دوران بود که «شرق»خوان شدم. از وضعیت بد اقتصادی گرفته تا بحرانهای سیاسی همه رو شب کابوس می‌دیدم. یه روز از مدرسه برگشتم خونه دیدم اتاقم خلوت شده. یه چیزی کم شده. پس از تفکر زیاد فهمیدم مادر گرامی که نگران حال بنده بوده آرشیو شرقم رو گذاشته قاطی آشغالا و مامور شهرداری جمع کرده برده. بعد اون اتفاق به مدت 1 روز گریه کردم و تا 1 هفته با حسن حرف نزدم (هرچند به اون هیچ ربطی نداشت:دی) از شانس بد ما 1 ماه بعدش درشو هم تخته کردند.

بعضی خوابها را جون به جونتون هم بکنند فراموش نمی کنید. یعنی نمی تونید فراموش کنید. یادمه چند ماه پیش خواب دیدم که با حسن دارم دعوا می کنم. بلند بلند سرش داد می زنم. شاید بگین خب که چی؟ همه دعوا می کنند اما تفاوت این خواب با بقیه خوابام این بود که به انگلیسی داشتیم دعوا می کردیم و از خودم و حسن و مامان و افسانه بگیر تا بقال سرکوچه همه انگلیسی تکلم می کردیم! جالبی شم به این بود که اصلاً متوجه نبودم که داریم انگلیسی صحبت می کنیم. یعنی شده بود زبان اولم! انقدر ملموس و عادی! فرداش به حسن گفتم که معنی فلان کلمه چی میشه گفت یعنی “متقلب” اخمام رفت تو هم. براش تعریف کردم که تو خواب همش بهش می گفتم تو یه متقلب کثیفی(همه تون که می دونین کثیف به انگلیسی چی میشه:دی) بعدشم کلی باهاش دعوا کردم که مگه چیکار کردی که من بهت گفتم متقلب(!) زودباش اعتراف کن :دی

حتی شده که بعضی وقتا خودم تو خواب چیدمان و روند خوابم رو تعیین کنم و خودم تصمیم بگیرم که چه اتفاقی تو خواب برام بیفته. همیشه خدا هم قبل از خوابام یه خواب کوتاه می بینم که همراه با واکنش فیزیکیه!(البته خفیف)مثلاً می‌بینم که دارم از رو جوب می‌پرم اما می‌افتم توش و مثلاً اون قسمت از بدنم که درد گرفته یه حرکت چند صدم ثانیه‌ای میکنه!

یه مدت هم خواب آقای غفوری رو می‌دیم که بیشتر شبیه کابوس بود. یه روز بعد از انجمن ادبی رفتم پیشش و ماجرا رو براش تعریف کردم و ازش خواستم دیگه به خوابم نیاد و بعد از اون هم نیومد.

چندوقت پیش داشتم با انسیه درباره‌ي خواب‌هایی که می‌بینیم حرف می زدم. یه چیزی تعریف کرد که ابتدا باورش برام خیلی سخت بود. انسی چشاش مثل من ضعیفه اما از عینک خوشش نمی‌آد و استفاده نمی‌کنه فقط این اواخر به جای عینک بعضی وقتا لنز می‌ذاره. می‌گفت زیاد خواب می‌بینه اما چه فایده وقتی خواباش همگی تار هستند. یعنی آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. اتفاقات می‌افتند اما همه چیز را در هاله‌ای از مه می‌بیند. تار تار.

تو خواب بارها شده که بمیرم، متولد شم، مادر شم، بیوه شم اما هیچ چیز ناراحت‌کننده‌تر از این نیست که خواب‌هات تار باشه. خواب همیشه برای من مقدس بوده. همیشه

فرزانه نادرپور

نوامبر 6, 2009

میخ دارید؟

جک فسفی این شماره را همایون خیری در وبلاگ‌اش آزادنویس و «جمعه برای زندگی» است هم منتشر کرده است.

طرف می‌ره داروخانه می‌گه: ببخشید میخ دارید؟

داروخانه‌دار شاکی می‌شه که: «آقا اینجا داروخانه است. میخ‌مان کجا بود.»

طرف بر می‌گرده که «ریدم به داروخانه‌ای که میخ نداشته باشه» و به این بیانات خود عمل می‌کند و رسماً‌ همانجا کارش را انجام می‌دهد.

فرداش باز این فرد با قومیت معلوم می‌آید: «ببخشید میخ دارید؟»

و جواب همان جواب قبلی‌است و ریدن همان ریدن قبلی. این حکایت همین‌طور ده روزی تکرار می‌شود تا داروخانه‌دار جک ما می‌گوید بذار من حال این یارو را بگیرم و می‌رود یک گونی میخ می‌خرد.

طرف باز هم حضور به هم می‌رساند: «میخ دارید؟»

داروخانه‌دار می‌گوید: «بفرمایید چقدر بدهم خدمت‌تان»

طرف هم در حالی که کمربندش را باز می‌کند می‌گوید: «چرا نظارت نیست؟ چرا به فکر سلامت مردم نیستید؟ ریدم به داروخانه‌ای که میخ بفروشد.»

فردا باز سر و کله این دوست محترم در داروخانه پیدا می‌شود و باز سوال همیشگی که: «میخ دارید؟»

داروخانه‌چی هم می‌گوید: «برادرجان! تو کارت رو بکن. چرا با سوال اضافی وقت من و خودت رو می‌گیری؟»

گاهی وقت‌ها پرسیدن سوال‌ها برای رسیدن به پاسخ نیست بلکه بهانه‌ای است که گفتگو به بن‌بست برسد و بعد گفته شود «دیدید که من گفتم» از دیدگاه بازار هم نگاه کنید در واقع همیشه مشتری شما آن چیزی را که می‌گوید را نمی‌خواهد. بلکه دارد نیازهای طبیعی خودش را دنبال می‌کند اما شاید آن را به صراحت بیان نکند.

کاربرد:

وقتی برای خرید وارد فروشگاهی شدید اما چیزی برای خریدن پیدا نمی‌کنید.

وقتی مامور راهنمایی و رانندگی شما را نگه داشته‌ است و شما هم گواهینامه دارید هم بیمه‌نامه هم کارت ماشین و هم هزار مدرک دیگر

به جا نخود سیاه هم کاربرد دارد.

در گراشی خواستن یک چیز ترکی

در جایی که فعل و ترک فعل هر دو موجب حرج باشد.

وقتی نمی‌خواهید جواب کسی را بدهید.

می‌گویید: چقدر می‌پرسی میخ داری میخ داری تو کارت رو بکن.

نتیجه‌گیری

نه فکر کنید فقط من بی‌ادب هستم. این جک بخشی از گفتمان سیاسی ایران است.

آیا می‌دانستید میخ با کرم هم وزن است؟

آیا می‌دانستید در تهران دستشویی‌های مکانیزه را‌ه‌اندازی شده است؟

فکر می‌کنم آن آقای داروخانه‌دار در خطاب جمله آخر خود اشتباه مهلکی را مرتکب شده است.

شهر ما دستشویی خانه ما

بعضی‌ها هر جا مملکت حق ریدن دارند.


نوامبر 6, 2009

احکام حجاب

سوار تاکسی می‌شوم که بروم میدان انقلاب راننده از همان اول شروع می‌کند به حرف زدن. سر کشاورز پیرزنی به قول خودش نه‌نه ادیسون را سوار می‌کند.

به انتهای دکتر قریب که رسیدیم حکایت از دیشب تلویزیون گفت که یک دامپزکشی را نشان داده است که گربه‌ای آمده پشت در و در زده است. حکایت اش که تمام شد چراغ سبز شد و حرف‌اش تمام شده بود. اما می‌خواست باز حرف بزند. منتظر جواب هم نبود.

گفت: دیروز یک مرد عالمی رو سوار کردم. یه آیه از قرآن آورد که زنای بالای پنجاه سال می‌تونن روسری‌شون رو بردارن.

و روی‌اش به همان پیرزن چادری بود. کسی در تاکسی حرف نمی‌زد. و پیرمرد باز هم همان حرف را تکرار کرد. پیرزن گفت همان جا پیاده می‌شود و در راه محکم به هم زد.

راننده راه افتاد گفت: اینا خدا هم بهشون بگه باور نمی‌کنن. مادرزن من مریض بود گفتیم روزه نگیر خدا گفته اگه روزه ضرر داره براتون نگیرید اما مادرزنم گفت من بمیرم هم روزه می‌گیرم. حتی اگه خود امام حسین هم بیاد بگه که نرید کربلا کشته می‌شید اینا می‌گن برو بابا ما برای تو که نمی‌ریم کربلا برای دل خودمون می‌ریم.

هیچ‌کس در تاکسی حرف نمی‌زد. گفتم بی‌زحمت همین بغل پیدا می‌شوم. پرید جلو پراید سبز رنگی و نرسیده به میدان انقلاب نگه داشت.