مناجات المنحرفین-2
ژوئن 26, 2009 at 9:48 ب.ظ | In وبلاگیها | 2 Commentsدر ادعیه و اوراد شبهای کنکور و امتحان وارد شده است.
الهی! توانایی! به کجا برخورد که ماشین استاد پنجر شود و دنیا بیدردسر
الهی! دانایی! درس نخواندهام. همه امید به فردایی که تقلبی رسد از جایی. ناظر دوستی باشد و آشنایی و این امتحان از سر بگذرد بی ابتلایی
الهی! آگاهی! در این کارنامه تجدیدی بسیار، تو لااقل در قیامت رو سپیدم دار
الهی! شب تمام شد و کتاب تمام نشد. الهی! روز به این تیرگی تو آفریدی؟ بخت به این سیاهی؟
الهی! اسرار غیب دانی چگونه سوال فردا، امشب فرستادن نتوانی؟
الهی! دعا کردم هزار بار و تمرین نکردن یکبار
الهی! شنبه بوندس لیگا بود و یکشنبه لالیگا و دوشنبه سری A و سه شنبه پرسپولیس- سایپا و چهارشنبه رئال- بارسلونا و پنج شنبه فیلم سینما و جمعه جومونگ یا یوزارسیف و زلیخا. یا تلویزیون بسوزان یا کتاب و درس را
الهی! همه ثنای تو گویم، شب امتحان بیشتر؛ همه به فکر تو باشم، در درس خواندن افزونتر؛ همه امیدم به تو باشد، روز امتحان زیادتر؛ روا مدار چشم به برگهی دیگران دارم و امید از لطف تو بردارم.
رستگاری گم شده
ژوئن 26, 2009 at 3:52 ق.ظ | In وبلاگیها | 3 Commentsوسوسه میشوم به جای خواندن این درسهای دانشگاهی که خیلی وقتها چرت و پرت است. برگردم از کلاس اول ابتدایی شروع کنم به خواندن. نه این که دلم بخواهد همه نمرههایم بیست شود به نوزده هم راضی هستم.
فکر میکنم در این سالها که حال سی سال میشود و بیست و سه سالاش را کم و بیش به یاد دارم، چیزی جامانده است. باید در یکی از آن کلمات چیزی باشد که میتوانست مرا نجات دهد. در یکی از آن لحظهها که رد شدهام چیزی بوده که باید من را رستگار میکرد. از دست دادهام و نمیدانم این از دست دادن کی اتفاق افتاد. به خاطر همین باید برگردم از کلاس اول ابتدایی تکرار کنم. باید دوباره زندگی کنم. یا به جای برگشتن پشت نیمکتهای سه نفره کلاس اول ابتدایی دبستان سلیمی باید تمام خاطرههایم را زیر و رو کنم حتماً لحظهای، خاطرهای بوده. نمیشود زندگی آدم این قدر نکبت باشد. خدا این قدر ظالم نیست. در کتاب اول ابتدایی چیزی است که باید من را رستگار کند. یا شاید در ریاضی دوم ابتدایی یا شاید در جای دیگری از کودکی بشود به خاطرهای آویخت و از این معمولی بودن گریخت.
دزد
ژوئن 16, 2009 at 6:06 ب.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsروزگاری کف زدن جرم ما بود، جرم ما را هم از ما گرفتند.
کوتاه از این روزها
ژوئن 15, 2009 at 11:52 ب.ظ | In Uncategorized | 5 Commentsصبح با زنگ تلفن بیدارم شدم. یکی از همکلاسیها بود و گفت امتحانها کلاً لغو شده و گفتهاند بروید و 15 شهریور برگردید. مثل این که دیشب به کوی دانشگاه تهران حمله شده است. هر دانشجویی از لغو امتحان خوشحال میشود اما خوب …
در مسجد دانشگاه تحصن کرده بودند. سری زدم ولی جوگیر نشدم و برگشتم خانه
عصر راهپیمایی طرفداران موسوی بود. یک سری زدم به اندازه کافی و شاید بیش از حد نیاز آدم آمده بود، برگشتم.
گاهی از این که مجبورم تحلیل از خودم در کنم حالم به هم میخورد.
پریود جامعه ایرانی
ژوئن 13, 2009 at 8:40 ب.ظ | In Uncategorized | 4 Commentsگویی مام میهن ایرانی گریزی از این ندارد که هر ده سال شاهد یک پریود یک زایمان ناقص یا تولد یک انقلاب باشد. امروز هم یکی از پریودهای ایران بود. پریودی که کاش زودتر و بدون خون به پایان برسد. خیابان چیزی شبیه به 18 تیر 1378 و یا روزهای بهمن 57 که در عکسها دیده بودم. گفتم بودم که از جامعه بوهایی بیش از انتخابات به مشام میرسد.
عصر شنبه 23 خرداد از روی کنجکاوی سری به شهر زدم. به ویژه که از گراش زنگ میزدند چه خبر و باید خود مشاهدهگر بودم و گزارشگر. متروی مفتح بسته بود و هفت تیر پیاده شدم. از هفت تیر به سمت ولی عصر که رسیدم ولی عصر خالی شده بود. در مسیر جا به جا سطلهای زباله زباله میکشید. میدان ولی عصر باید پیاده میشدم و کل بلوار کشاورز را پیاده طی میکردم. مغازهها بسته بود و نمیشد به سمت چهارراه ولیعصر رفت. از تقاطع جویبار که گذشتم یک ردیف پلیس ضد شورش ایستاده بودند و کاری به عابرینی مثل من نداشتند. گذشتم و 50 متر جلوتر 100 یا 200 نفر ایستاده بودند و سنگ پرتاب میکردند. شیشه چند بانک شکسته شده بودو سطل آشغالی نمانده بود که خالی نشده باشد. و در تقاطعها با کندن تابلوهای راهنمایی و رانندگی مسیر بسته شده بود. جمعیت شعار خاصی نمیدانند و گاهی کسی فریادی میکشید. جمعیت به یک باره به سمتی میدوید. عدهای هم تماشاگر بودند و یا رهگذر، زنی میانسالی با دخترش را دیدم که چیپس میخورند خیابان را نگاه میکردند مثل یک سینما. قدم زنان از میان آنها گذشتم و در تقاطع حجاب همه چیز تمام شده بودو خبری نبود. در انتهای کشاورز ستاد کروبی سوت و کور و بسته بود. دوربین را برای انتخابات فرستادهام گراش و عکس نگرفتم.
قبل از این پیشبینی کرده بودم که فضای انتخابات آنچنان سنگین است که هیچ کدام از دو طرف ظرفیت پذیرش شکست نامزد خود را ندارند و در مطلب بعدی به فقدان مرجعیت اجتماعی برای داوری پرداختم. این برخوردها در واقع نتیجه آن دو نکتهای است که گفته شد. تقابل فضای آرمانگرایی اصولگرایان با رمانتیسیسم اصلاحطلبان کار را به اینجا رسانده است. فکر نمیکنم این پریود چندان طولانی شود. اما شکاف اجتماعی به وجود آمده ایران ما را بیش از گذشته نامتوازن خواهد کرد. حتی اگر مخالفان احمدینژاد را 30 درصد نیز بدانیم وقتی این مخالفت با عدم پذیرش جایگاه قانونی همراه باشد در واقع شکاف اجتماعی را تشدید خواهد کرد. امیدوارم و تنها امیدوارم به این شکاف توجه شود. شکافهایی که هر ده سال از میان آن، جامعه پریود میشود و خون میچکد.
پانوشت: این یک نوشته تحلیلی- گزارشی است اگر میخواهید کری بخوانید ایمیل بزنید.
شهر غوغا شده
ژوئن 9, 2009 at 12:58 ب.ظ | In انتخابات لارستان, وبلاگیها | 12 CommentsTags: موج سبز, موسوی, ولیعصر, انتخابات
دیروز را در ولیعصر بودیم. به عنوان یک گزارشگر بد نیست بگویم تا بدانید اینجا چه خبر است. در روزهای قبل که گذرم به ولیعصر میافتاد معمولاً میدیدم یک گوشه طرفداران موسوی و در گوشهای دیگر و به تعداد کمتر طرافدار احمدینژاد جمع شدهاند و برای هم شعار میدهند.
| From Green Tehran |
اما دیروز قضیه کلاً چیزی دیگری بود. کل خیابان را طرفداران موسوی گرفته بودند از سر زرتشت تا چهارراه ولیعصر که رفتیم پیادهرو و خیابان را سبزپوش کرده بودند و به شعار دادن. از شعارهای سیاسی گرفته تا شعارهای استادیومی و فکاهه، خلاصه برای خودشان حس و حالی داشتند و سیدعلی هم شروع کرد به عکس گرفتن برای ما در یک شهر محافظهکار زندگی میکنیم این رفتارها غریب بود حتی برای تهرانیها هم این باور کردنی نبود. اما چند نکته خیلی جالب بود.
بر خلاف تصور فقط جوانها توی خیابان نبودند. هر چند بیشتر سبزپوشان جوان بودند اما بسیاری با خانواده و دست در دست هم آماده بودند و خیلیها هم در سن میانسالی بودند و با این وجود با موج جوانها شعارها میدانند. اگر بخواهید فضا چگونه بود؛ فکر کنید سینهزنی روز عاشورای لار، دسته دسته آدمها با هم چیزی را میخوانند. البته اینجا دستهها به جای سیاهپوش بودن سبز بودند. آدمها از هرچیزی برای نمایش نماد خود استفاده کرده بودند کاریکاتورها تکثیر شده بود و دختر و پسر کنار هم فریاد میکشیدند. خلاثه اصغر نبودی ببینی شهر غوغا شده
فضای بیش از آن که انتخاباتی باشد انقلابی بود اگر حتی به عنوان یک عابر هم رد میشوید گاهی وقتها غریو جمعیت شما را به ارتعاش در میآورد. جالبتر این که کسی از بیان نظر خود ابایی نداشت. و حتی بسیاری تنها نمایش میدانند و رو به دوربین ژست میگرفتند این برخلاف تجمعهای دیگر بود که معمولاً آدمها سعی میکردند خود را در انبوه جمع گم و گور کنند.
| From Green Tehran |
ایده رنگ سبز به خوبی جا افتاده است و توانسته به عنوان یک محرک همدلی اجتماعی نقش ایفا کنند. برخورد این جمعیت با دیگران هم جالب بود اگر احمدینژادیها با موتور رد میشدند یا هو میشدند و یا دروغگو، دروغگو صدای آنها را گم میکرد. کروبیها هم تک و توکی در میان جمع بودند و کار خودشان را میکردند.
| From Green Tehran |
اما ادبیات این راهپیمایی هم شنیدنی بود. خیلی جاها ردپای ادبیات استادیومی را میشد دید. مردم با عبارت بگم، بگم دم میگرفتند یا وسط خیابان نشسته بودند به کلاغپر، حتی بچههای خردسال هم با «احمدی بایبای، احمدی بایبای» همراه میشدند. گویی این دوره انتخابات به شکل خاصی احساسی است. یک دریچه برای فریاد زدن حتی احمدینژاد هم از دریچه برای فریاد زدن استفاده کرد اما فکر نمیکرد این فریاد او اینچنین جوابی در پی داشته باشد.
خدایا ما را از شر این انتخابات محفوظ بدار. این هم عکسهای یک گزارشگر.
90 دقیقه هیجان و دو مدعی برد
ژوئن 4, 2009 at 5:36 ب.ظ | In فیلم, مقاله | 3 CommentsTags: فراست نیکسون, مناظره, میرحسین موسوی, محمود احمدی نژاد, مرجعیت اجتماعی, سیاست
بعد از پایان مناظره احمدینژاد- موسوی اولین سوال مطرح شده این بود که آیا این مناظره برندهای داشت؟ بله این مناظره در این سطح برخورد و تشدید قطعاً برندهای دارد.
و برنده این مناظره کی بود؟ برنده مناظره مشخص نیست. نه این که مناظره برندهای نداشته باشد اما نمیتوان برنده آن را تعیین کرد. فکر میکنید دلیلاش چیست که هر دو طرف و طرفداران آنها خود را برندهی مناظره میدانند.
بعد از پایان مناظره و پیگیری تبعات و بازتابهای آن فیلم فراست/نیکسون را دیدم. فراست یک مجری برنامههای سرگرمکننده است که تصمیم میگیرد با نیکسون درباره واترگیت گفتگو کند. نیکسون هم که او را حریفی قابل شکست دادن میداند میپذیرد و گفتگو شکل میگیرد. در آنجا گفتگو برنده دارد. چون معیاری برای برنده بودن وجود دارد و ساختاری که برنده را تعیین میکند و موضوعی برای مبارزه
این درد و مشکل جامعه ماست که معیاری نداریم. فرقی نمیکند این معیار اسلامی باشد، ایرانی باشد و یا غربی چیزی که کلیت جامعه آن را پذیرفته باشند و ساختار جامعه براساس آن شکل گرفته باشد. طرفداران موسوی به معیارهای اخلاقی متوسل میشوند که او توانست رویه غیراخلاقی احمدینژاد را بنمایاند و طرفداران احمدینژاد به معیارهای انقلابی متوسل میشوند و این که احمدینژاد توانست دایره قدرت و ثروت را بشکند و افشا کند. این دو معیار با هم در تطابق نیستند و از این رو هر کدام برنده خود را دارند.
از سوی دیگر این مناظره برای مشخص کردن چیزی نبود، موضوعی مبارزه مشخص نبود. در فراست/نیکسون باید مشخص شود که نیکسون از قدرت سواستفاده کرده است و معیار سواستفاده نیز مشخص است. یا در همین تلویزیون خودمان مثلاً در نود باید مشخص شود که مثلاً این مدیر درست برنامهریزی کرده است یا نه؟ اما در اینجا مشخص نبود که دعوا سر چیست؟ به خاطر همین نتیجه یا به تعارفات رضایی-کروبی میرسید یا با تعارضات بنیادین در مفاهیم در مناظره احمدینژاد-موسوی
و سرانجام این که مرجعی که برنده را تعیین کند. غمانگیزترین مورد را در اینجا میبنید. فقدان ساختارهای اجتماعی و از اعتبار افتادن آن در جامعه در اینجا به خوبی نمایان شد. هیچ مرجع اجتماعی برای تعیین برنده وجود ندارد. هر کس خود و با معیارهای شخصی باید قضاوت کند. احمدینژاد بسیار سعی کرد از این شیوه استفاده کند. در واقع او از تاکتیک همیشگی گلآلود کردن منبع استفاده کرد. «شما این اطلاعات را از کجا میآورید؟» و رد کردن مبنایی بر شناخت. موسوی نیز در مقابل منبع را گلآلود کرد: «تمام اینها پروندهسازی است.» و با وجود این بازی که هیچکدام داوری را قبول ندارند توقع دارید کسی گل خوردن خود را بپذیرد؟
با این اوضاع شما چگونه توقع دارید که برنده این مناظره مشخص باشد. به جز این که منتظرر برآیند این مناظره در روز انتخابات باشیم. اما گذشته از اینها فکر میکنم مناظره بخشی از روحیات دو طرف را مشخص کرد.
دیدگاه رادیکال احمدینژاد از همان آغاز نمایان شد. ولی برخی جملههای کلیدی وجود داشت. او درباره سیاست خارجی گفت: «ما بازی آنها را به هم زدیم.» این استراتژی همیشگی احمدینژاد است که نه تنها در سیاست خارجی بلکه در سیاست داخلی نیز آن را انجام میدهد. هنگامی که در مناظره با موسوی سعی میکند بازی را به دوره قبل و بازی احمدینژاد – رفسنجانی برگرداند. بازگشت به دوره اوج و یک پیروزی خاطرهانگیز اما کاش این به هم زدن بازی در سطح سیاسی میماند. او ساختار اجتماعی را سعی دارد به هم بزند چیزی که نباید توقع داشته باشد با آرامش نهادهای صاحب قدرت مثل روحانیت، روشنفکران، تکنوکراتها و … روبهرو شود.
در فراست/نیکسون جایی نیکسون شکست میخورد که اعتراف میکند: «گاهی رییسجمهور مجبور است برای مصالح بر خلاف قانون عمل کند. آنچه رییس جمهور انجام میدهد قانون است.» اما احمدینژاد این حرف را به کنایه و صراحت میگوید و به آن افتخار میکند که میخواهد بازی را به هم بزند. چیزی که البته خواست طرفداران او نیز است. ولی طرفداران مقابل آن را دیکتاوری میخوانند.
نکته جالب دیگر در این مناظره برای من تمایل سیاستمداران ایرانی به اقلیت بودن و مظلوم بودن است. انتقادی که به خاتمی میشد این بود که با وجود در اختیار داشتن ریاستجمهوری به عنوان سخنگوی اقلیت و معترض وضع موجود سخن میگفت. احمدینژاد نیز دقیقاً در همین جایگاه قرار گرفته است. رییسجمهوری که به جای توانایی بازی با مولفههای قدرت سیاسی و اجتماعی سعی در نمایش دادن مبارزه خود با آنها دارد. وقتی در این کشور همه اقلیت و در حال مبارزه با قدرت هستند، چه کسی قدرتمند است که مردم برای حل مشکلات خود به او متوسل شوند؟
90 دقیقه هیجان به پایان رسید و من با توجه به سطح منازعات و ساختار سیاسی ایران توقع ندارم این هیجان تکرار شود. صحبتهای امروز رهبری، ورود داور غایبی است که عدالت و منفعت را در نتیجه مساوی میبیند. به خاطر همین فکر نمیکنم ظرفیتهای اجتماعی ما بتواند برندهای برای این مناظره تعیین کند و چون همیشه ایرانیان تصمیم خودشان را میگیرند و در 22 خرداد به جای این که به اجماعی برای آینده برسیم. برآیند نیروهای قویتر نیروهای ضعیف را از دور خارج میکند تا فرصتی دیگر که دوباره در جایی این منازعهی بیداور و معیار شروع شود. از این روست که در این روزها گفتگوی بین دو جناح کاری بیهوده است و کسانی که مایل به این گفتگو هستند تنها به هیجان یک کری خواندن بعد از مسابقه میاندیشند. به آن که فکر کنیم در یک میدان بیداور برنده شدن چقدر سخت است.
منجات المنحرفین: از زبان چهار تن شورای شهر آمده
ژوئن 3, 2009 at 5:00 ب.ظ | In وبلاگیها, گراش | Leave a CommentTags: مناجات
همشهریا! به کدام ساز شما برقصیم که خوش آید و چگونه بلرزیم که کش آید؟ شب تا به صبح سر در پرونده کنیم و صبح تا به شب فحش شنویم. گوارای وجود و مایهی جود شود هر چه از شما رسد. که دوست شمایید و خربزه با پوست شمایید در حلقوم ما
خدایا! به دیگران بفهمان مگر شهردار جغد باشد که بومی و غیر بومی را توفیری آید. به دیگران بفهمان همه از یک شهریم حالا یکی روی به آفتاب و دیگری … در آفتاب. به دیگران بفهمان که آسفالت گران است و بودجه رو به اتمام. الهی! وامی برسان از آسمان. الهی به ما بفهمان که شورای شهریم یا شورای شر
در روایت است که مهندس رو به دکتر گفت:
خدایا! روزی ناموری در ما بود که نیست و همچنان ما را استادی است که هست.
فینال رویایی
می 28, 2009 at 3:53 ق.ظ | In دم نوشت | 4 CommentsTags: فینال جام باشگاههای اروپا, کروبی, بارسلونا
یک چیزی بگم ولی داد و هوار نکنید. من بازی بارسلون – منچستر را ندیدم. یعنی رسماً قبل از بازی خوابم برد و حالا ساعت چهار بیدار شدهام. حس یک نفر را دارم که برای کنکور خوابش برده است. شاید حس کروبی که صبح 28 خرداد بیدار شده است.
حتی زغال بد هم آدم را معتاد میکند
می 25, 2009 at 3:17 ب.ظ | In شخم زدن خاطرات, گراش | 2 CommentsTags: gmail, گراش, اینترنت, دوستان
حالا که دیگر معتاد شدهایم. روزی کمتر از پنج ساعت وصل باشم دیگر کارهایم میماند و وقت درس خواندن هم اینترنت گرامیتر از جان باید وصل باشد وگرنه نمیشود.
نمای اول
مسعود سالهای اول دانشگاه بود پس میشود سال 79 یا همان حدودها، من و مسعود غفوری و اسماعیل فقیهی شیراز رفتیم کافینت. در سرپاینی ارم، نرسیده به فلکه دانشجو هنوز هم باید آنجا باشد. یک سری سایت نوشته بودم که یکیشان جوکستان و یکی دیگر اسماش را نمیشود نوشت بعد که این سایتها تمام شد. از مسئول کافینت خواستیم که یکی ایمیل برایمان بسازد. برای این که خرجمان زیاد نشود و دوستیمان بماند یک ایمیل مشترک ساختیم. Mokh مال من بود و Aleph مال اسماعیل، رمز هم فکر کنم برای مسعود بود. Mokh_aleph@yahoo.com شد اولین و تقریباً آخرین ایمیل من در یاهو، هنوز است هر چند دیگر گرد گرفته و کمتر به آن سر میزنم. البته بعد که آمدم گراش و اینترنت مهندس هرمزی در لار به راه بود. برای هر کدام از بچهها انجمن یک ایمیل ساختیم. Aleph_sha@yahoo.com و یا Aleph_nilo@yahoo.com هنوز هم همان لیست باید در یکی از دفترهای قدیمی باشد. ایمیل اسماعیل از آن روزها ماند Aleph_me در یاهو دات کام. دیگر آدم مجبور بود برای ایمیلی که همهاش اسپم بود هم اینترنت داشته باشد.
نمای دوم
تابستان آن سال، تابستان 80 یکی از پر شورترین دورههای عمرم بود. پنجشنبههای رویایی، برنامه منظمی داشتیم. چهارشنبه شب خانه ما بودیم و تا ساعت سه و بیست و یک دقیقه نیمه شب الف تمام میشد. الف تازه و جوان بود آن روزها. عصر پنجشنبه شروع میشد. اول پنجشنبههای انجمن بود در کتابخانه، آن همه شر و دردسر و اذیت را میریختیم توی جلسه، تمام که میشد در ماشین سبز مسعود یا وانت سبزتر اسماعیل میکوبیدم تا اوز خیابان ایرانزمین که کافینت داشت. دو سیستم میگرفتیم و نوبتی کار میکردیم. اسماعیل هنوز از دانشگاه پیامنور اوز اخراج نشده بود و پسر کافینت دار دوست او بود. یادم است یکبار هم اسماعیل را سر چت سرکار گذاشتیم ولی زیاد اهل این کار نبودیم و به کار خودمان میرسیدیم. آن روزها سایت الف را هم هوا کردیم بعد از gerash.com از اولین سایتهای گراش بود. Gerash.cc که حالا باید جایی توی جئوستیز گرد و خاک بخورد. پنجشنبههای بعد از پیتزا دنگی، خانه سعید و دیدن یک فیلم آمریکایی هم جمعه شب را خیالانگیز میکرد. اگر حالی میمانند همان ساعت دو یا سه نصفه شب هم خیابانگردی بود که خود حکایت دیگری دارد. اینترنت کم بود اما بود.
نمای سوم
خدمت بودم. پنجشنبهها فرصتی بود که با خواهش و التماس آدم برود مرخصی، میرفتم شیراز، مسعود هنوز دانشجو بود. یک قطره اینترنت میزدیم توی رگ و بر میگشتیم خدمت. حکایتهای خدمت را که شنیدهاید. از همان موقع خیال وبلاگنویسی بود ولی امکاناش نبود. در تمام خدمت اینرنت همین قطرههایی که گاهی میرسید و ایمیلی که آدم ماهی یکبار چک میکرد. بعد کمکم و یا به سرعت همه چیز اینترنتی شد.
نمای چهارم
گوگل تازه جیمیل را راه انداخته بود. دعوت نامه نداشتیم و دعوتنامه که رسید رفتم برای ثبتنام. اما gerash را یک نفری گرفته بود و gerashi را ثبت کردم. یک ایمیل برای گراش فرستادم : « سلام/مشا واپرسم ای میله مون کئن/mafhom bood?» بعد فکر میکنید که ایمیل مال کی بود. همین «محمد فرهمندفر» خلاصه رفتم هلال احمر به تهدید و تطمیع. یک سال گذشت و سرانجام فرهمندفر برای یک هدیه تولد Gerash در جی میل را با یک شاخه خار به من هدیه کرد. Gerashi هم رسید به مسعود میرزمانی. این گراش در جیمیل ایمیل خیلی جاها بوده: شرکت هرمز کامپیوتر، دریافت نظرات دباره شورای شهر، ارسال مطلب برای الف، ایمیل صحبت نو گراش، ایمیل شخصی من، ایمیل گروه مدیریت رسانه دانشگاه تهران خلاصه هر کس ایمیلی خواست که مرتب چک شود gerash را نوشته است.
نمای پنجم
نمای پنجم همین مانیتوری است که همیشه این روبرو نشسته است. بسیار در اینترنت زندگی کردهام از چتها با همسر که آدمها را به هم وصل میکردیم. از وبلاگی که قرار بود خصوصی باشد و لو رفت. از چتهایی که در وبلاگ ما چند نفر منتشر شد. از این که همیشه با نام واقعی نوشتهام و دردسرهایش. از انجمنها و دعواهای پشت و روی آن، از همه اینها باید نوشت. اما دنیا این سالها خیلی تندتر دارد میرود و کاش میشد از آن پیاده شد. تنها هراس من همیشه همین بوده که از دنیا عقب بمانم. تمام اینترنت و تمام این مرض تمام این اعتیاد همین است حتی اگر زغالی که به ما میدهند خیلی هم خوب نباشد بازهم باید به دنبال دنیا دوید.
نرگس اسدی که این بازی را شروع کرده هم نوشت
محمد غفوری از آشنایی با اینترنت نوشته
اگر کسی دیگری هم از من اینترنت نوشت، خبرم کند
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.


