فتیله داخل دماغ بخش جدایی‌ناپذیر کودکی و نوجوانی من بود. هنوز هم وقتی خون لخته شده را در عمق حلقم احساس می‌کنم، همه‌ی آن نگرانی‌های روان در خاطره‌هایم، لخته می‌شود. طعم خون، خون خودت و خلسه اعتیادآوری که می‌خواهی هی بیاید هی هی بیاید شاید تمام شود.

افسانه ایرانی من خواب‌هایت رویا، روزهایت روشن . . . قبل‌ترها گفته بودم مشکل اصلی ما پدر و مادرها فراموشی است. کودکی خودمان یادمان رفته و هر چه بزرگتر می‌شویم بیشتر شبیه آدم بزرگ‌ها می‌شویم. یک حالت بدتر هم هست. این که کودکی‌مان یادمان نرفته، ولی می‌خواهیم حسرت‌های کودکی خودمان را برای بچه‌های‌مان از بین ببریم. آن‌ها باید تکه‌های خالی کودکی ما را زندگی کنند. وقتی به حافظ و‌ کیمیا نگاه می‌کنم -به ویژه وقتی فرشته‌وار خوابیده‌اند- هراس رسیدن به یکی از این دو بن‌بست به سراغم می‌آید.