همه می‌دونن من چقدر از عزاداری فراری و یا حتی متنفر هستم. عزاداری استیصال انسان برابر مرگه. در هر تشییع جنازه داریم مردن خودمان را تمرین می‌کنیم تا راحت‌تر آن را هضم کنیم. حالا از آن طرف ادبیات دست و پا زدن برای جاودانگی است. با وجود این که می‌دانیم مرگ در پیش است تلاش می‌کنیم ردپایی به جا بگذاریم و از مرگ عبور کنیم. ادبیات، مبارزه با مرگ است و عزاداری، تمرین مرگ. در پوچی این دو به هم می‌رسد، وقتی که می‌دانی نه قرار است ادبیات جاودانه‌ات کند و نه عزاداری مرگیدن را یادت بدهد. در پوچی از مرگ عبور می‌کنی بدون آن که با آن مبارزه کرده باشی یا مردن را یاد گرفته باشی. جایی که مرگ با همه حضورش بی‌معنی شده است. پُرسه انجمن یک متن #ابزورد بود که همانند خیلی از متن‌ها مخاطبان عطش معنی آن را داشتند ولی این متن(فضا) برای قرار گرفتن و درک کردن تولید شده بود نه برای معنا داشتن. این طوری شد که وقتی داشتند بر ما پُرسه می‌کردند و مرثیه می‌خواندند و امید تزریق می‌کردند، لبخند می‌زدیم؛ چون ما از مرگ گذشته بودیم. اگر قرار بود تخمی بگذاریم گذاشته بودیم و دیگر مرگ به تخم‌مان هم نبود. #شعر #الف #انجمن #گراش

یکی از مزه‌های جشن‌های سده انجمن میزبانی از آدم‌های دوست‌داشتنی است. پوریا عالمی را از چلچراغ می‌خواندم تا بعد که این قدر نوشت که دیگر نمی‌شد همه کارهایش را خواند. حالا که به آخر شاعران و نویسندگان پوریا عالمی به واسطه محمدامین نوبهار آخرین مهمان انجمن است و یک جوری برای «پلو پرسه» می‌آید. صبح جمعه کارگاه است که با توجه به تجربه پوریا عالمی کارگاه خوبی خواهد شد. شب هم مراسم ختم انجمن است. درباره انجمن باید بعد مفصل‌تر بنویسم.

از این زوایه تا حالا چند تا عکس گذاشتم اما به من حق بدین. روزهای این طوری برای ما یک یا دور روزه که باید به اندازه یک سال ازش لذت ببریم. مثل یک آدم معمولی که یک روز خدا فقط شاهزاده است و نمی‌دونم باید این روز چه کار کنه و‌ حتی بلد نیست ازش لذت ببره.

امروز نخستین روز باغچه‌دار شدن خانه ما بعد از دو سال و چهار ماه بود. البته این باغچه حاصل اصرار‌های چند ساله همسر گرانقدر و سلیقه @golestooir است و نقش من در آفرینش این باغچه در حد هویج بوده است. و البته بعدی این که معلوم نیست این پروژه چقدر دوام بیاورد. چون خانوادگی سابقه چندان درخشانی در زنده نگه داشتن گل و گیاه نداریم. از امروز یک پرتقال حساس، یک‌ گل کاغذی که قرار است سایه گستر باشد و‌ یک یاس که قرار است عطرش در خانه بپچید به جمع ما اضافه شده‌اند.

‌ ۱۷سال پیش که آغاز قصه من و DNA ‌بود، دوستانم به حاج زینل می‌گفتند «کلاه شاپویی» و حاج زینل یا همون پدر زن آینده برای خودش ابهتی داشت. حالا بعد از ۱۷ سال فاصله سنی ما کمتر شده است و موضوعات بیشتری برای گپ زدن داریم و احتمالا به درک متقابل رسیده‌ایم. آدم اول‌اش فکر می‌کند با یک نفر ازدواج می‌کند اما بعد می‌بیند ازدواج با یک نفر نیست بلکه کلی آدم جدید با روحیات مختلف وارد زندگی‌اش شده‌اند و اینجا کمی خوش‌شانسی هم لازم است. در این مورد هم من به قدر کافی خوش‌شانس بودم هر چند خانواده خواجه‌زاده خانواده شلوغی هستند و همان اول کار نگه داشتن حساب و کتاب خاله‌ها و دایی‌ها و نوه‌ها و نوادگان کمی سخت بود ولی خوشبختانه این همه مدت، بدون هیچ تداخل و تنشی به خوبی و آرامی گذشته است. بخش عمده این آرامش خانوادگی حاصل روحیه مدارای کلاه شاپویی خانواده است. اگر قرار باشد ریش سفیدها و معتمدین گراش را لیست کنیم، حاج زینل‌العابدین خواجه‌زاده یکی از اولین نفرات است. همین روحیه در بقیه خانواده هم تسری پیدا کرده است و هر کدام از باجناق‌ها و برادرزن‌ها و خواهرزن‌ها برای خودشان در منازعات در حد دبیرکل سازمان ملل هستند. به این اضافه کنید نزدیکی لفظی دو فامیل خواجه‌پور و خواجه‌زاده هم باعث شده خیلی وقت‌ها من را خواجه‌زاده خطاب کنند و در واقع بیش از تصور خودم در ذهن خیلی‌ها خواجه‌زاده هستم. این طوری‌ست که کلاه شاپویی سال‌های جوانی من، این سالها تبدیل شده است به پیرمردی دوست‌داشتنی برای خانواده ما عکس هدیه‌ای‌ست دوست عزیزم ابوالحسن حسینی @hassanhosseini63

چهارمین سفر به دبی تکمیل سفرهای قبلی بود. سفرهای ما هم بیش از آن که تفریحی باشد، کاری و علمی است. با این جمع مهندس به دعوت یک‌ مهندس گراشی در دبی به نمایشگاه #wetex2018 رفتیم. موضوع نمایشگاه برای من جذابیتی نداشت ولی فرم اجرا آموختنی زیاد داشت. این عکس حاصل روز دبی‌گردی با نمایی از برج‌العرب در دپر است. همسفران مهربان من در این سفر مهندسان فانی، کریمی، مسعودی، قناعت‌پور، عظیمی و منشی بودند. جای مهندس وقارفرد در عکس خالی است. در روزهای آینده گزارش‌های این سفر را در گریشنا خواهید خواند.

از آن آدم‌هایی نیستم که خیلی عکس پروفایل عوض کنم و آن عکس کوچک گوشه صفحه را به صورت تابلوی اعلانات ببینم. در این ۱۷ یا ۱۸ سال که از خدا عمر مجازی گرفته‌ام بیشتر از چهار پنج عکس در خداتا جا و‌ مکان مجازی نداشتم. یکی نقاشی چند خط ساده بود که با کورل کشیده بودم. یک مُهر هم داشتم البته. بعد از ده سال پیش سه عکس بوده یکی که صادق در دفتر نشریه گرفته بود مربوط به ده سال پیش، بعد عکسی که ابوالحسن در دبی در دفتر یوسف گرفت حدود ۵ سال پیش همین‌ها مانده بود سر جای خودش. اما ادم بزرگتر از تصورش می‌شود موهایش سفید می‌شود و حجم‌اش از آنچه توقع دیگران است می‌زند بیرون این طوری است که مجبور می‌شود دوباره تصویر مجازی‌اش را نزدیک کنی به تصویر هر روزه از خودش در آیینه‌ی بی‌دروغ این طوری بود که دوباره فصل تغییر رسید این بار با عکسی از سعید روانبخش @saeedrb94 این‌طوری است که ادامه می‌دهیم.