جلسه ۵۰۰ انجمن شاعران و نویسندگان گراش دقیقا در وسط راه بودیم. آبان ۱۳۸۷ از تهران برگشتم برای این جلسه، صحنه را به دخترها سپرده بودیم و پاییزی بود. این پیش از صحنه آخر است. با همین نیکمت فلزی را گرفته‌ایم تا برای عکس یادگاری پایانی آماده شویم. بعد از یازده سال آدم‌هایی که شعر خواندند و آدم‌هایی که شعر شنیدند را با مرور عکس‌ها به یاد آوردم.

دخترم ده ساله شده، می‌شه در مورد دنیای دختر داشتن نوشت اما من هنوزم هم باور نمی‌کنم که یک دختر ده ساله دارم که بزرگ شده و به همین زودی نوبت نوجوانی‌اش می‌شه و احتمالا با هم دعواها داشته باشیم سر اون کارهایی که باید و‌می‌خواد بکنه. اون دنبال راه خودش می‌گرده و من باید روی لبه سخت پدر بودن باهاش راه برم. انتخاب‌های سخت حامی بودن و مواظب بودن. چهار روز پیش لج کرد بره سینما و‌ پیاده فرستادمش از خونه بره سینما، سخت بود این تصمیم، ولی یک روزی خیلی دیر نیست باید دست‌اش رو رها کنیم که بره و ما از دور نظاره‌اش کنیم. به اون روز که فکر می‌کنم هم از الان دلتنگ می‌شم. دخترک من ده سال.اش شده و هنوز باور نکردم. اون دختر کناری هم که اینجا مثلا تیپ خجالتی گرفته، الیا خانم دختر عموی کیمیاست. دخترها زود بزرگ می‌شن. کیمیای قشنگم کوچک و تو دل‌برو باشی یا بزرگ و مستقل، من تا همیشه که باشم پدرت هستم. همینه که هست😘

هفته‌ها منتظر همین سلام ساده می‌ماندیم و یک #نامه‌ بارها و بارها خوانده می‌شد تا ماه بعد و سال بعد که شاید نامه دیگری برسد یا نرسد. دلخوش به همین سلام‌ها بودیم که حالا زیر گرد و خاک سرعت گم شده است. شتاب داریم برای پاسخ شنیدن و صبر دوستانه، صبر عاشقانه دیگر بی‌معنی است. دروغ است که بگویم دلم برای نامه نوشتن تنگ شده است اما مزه آن انتظار و تصور چگونه خوانده شدن کلمات‌ات بر زبان دیگری را می‌خواهم یک بار دیگر تجربه کنم. نامه‌ها را ورق زدم و تنها چیزی که یادم آمد فراموشی و گم شدن آن حس‌ها بود. کلمات مانده بود و من رفته بودم به اکنون در دو دنیای متفاوت دوباره یکدیگر را ملاقات کردیم مثل یک کراش قدیمی با یک لبخند از کنار هم گذاشتیم.

اگر می‌خواستم درباره تک‌تک‌شون بنویسم هزار هزار خاطره هجوم می‌آورد. به یک عکس کلی کفایت کردم از کارت‌هایی که در کودکی سرمایه من بود و هز کدام از آن‌ها یک تکه از وجود و ذهن و آنچه هستم را ساخته است. اولین آشنایی من با دانستن نه با کتاب که بلکه با همین بازی‌ها بود. کارت‌های گوشه سمت راستِ پایین محبوب‌ترین بودند هر چند راضی کردن همسالان برای بازی کردن با نام‌های سخت دانشمندان و کشورها یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا بود. با حافظه نه چندان قوی مجبور بودم همه آن نام‌های عجیب را از حفظ کنم. این که اوانژلیستا توریسلی در ۳۹ سالگی مرده بود نقطه ضعف او بود اما زندگی در قرن ۱۷ او را به دردبخور می‌خورد. مهمترین چیزی که این کارت‌ها به من یاد داد ذات بازی کردن بود. ساختن قوانینی که بتوان با آن کنار هم بود. ایجاد تعادل بین ویژگی‌های ضعیف و قوی. وقتی این کارت‌ها دیگر به درد هیچ کس نمی‌خورد من هنوز جمع می‌کردم و چند تا از آن‌ها اختصاصی خودم بود. ماشین و موتور و هلی‌کوپتر و فوتبال را همه داشتند. اما عشق من کارت دانشمندان، شهرها، کشورها و تانک بود که کمتر کسی داشت. یا کارت‌هایی مثل ضرب‌المثل، عملیات‌های دفاع مقدس و علائم رانندگی که کسی علاقه‌ای به آن نشان نمی‌داد. بعد از سی سال هنوز نمی‌توانم از این کارت‌ها دل بکنم. گوشه کمد هستند و هر سه چهار سال یک‌بار مرتب می‌شوند. کش‌های جزغاله شده دور آن‌ها را عوض می‌کنم و بر می‌گردند به گوشه خاطره