امشب ۲۶ بهمن بعد از چهارماه حضور و تلاش کارآموزان نخستین دوره آموزش دوبله به پایان رسید. این دوره با پشتکار شامحمدی آغاز شد و با پیگیری همکاران در موسسه ادامه یافت و به انجام رسید. امیدوارم کارآموزان بتوانند آنچه آموخته‌اند را به کار بگیرند و‌ موج دوبله در گراش آغاز شود. قرار بود عکس یادگاری همه همکاران باشد اما در شلوغی آخر برنامه نشد دور هم جمع شویم.

بچه‌ها بزرگ می‌شن و کم‌کم دور خواهند شد. هر چقدر هم بخوای بغل‌شون کنی که فقط مال خودت باشن، بچه خودت باشن، نمی‌شه. روی هر جشن تولدی روکشی از خامه خیلی شیرینه که دلت رو می‌زنه. اون شیرینی تند و ناخوشایند مال همین حس دوگانه است. حس دوست داشتن و دور شدن. هر روز که می‌گذره می‌فهمی بچه بودن چه قدر خوب بوده و پدر بودن و مادر بودن یک زجر ادامه‌ داره. مثل همه‌ی عشق‌های دیگه

‌ به چشم‌هاش نگاه کردم که ترسی مثل دیدن جلوه‌ای از خدا توی اون بود. به من نگاه می‌کرد و چیزی می‌خواست، شاید روح‌اش که پشت چشم‌های آبی تقلبی‌اش بود وسوسه زنذگی کردن گرفته بود. از دهان بازش باید صدایی می‌اومد. ولی همه چیز ساده‌تر از چیزی که بهش فکر می‌کردم، بود. عروسک پسرم که روزی عروسک دخترم بود توی دستم بود و باید تصمیم می‌گرفتم که با یک آشغال طرفم یا با چیزی که هنوز می‌شه دوست‌اش داشت. شاید به خاطر همین دهان‌اش باز مونده بود و این دهان باز مهربان‌ترش کرده بود. مثل همه دهان‌های نیمه بازی که روزگاری وسوسه‌ای را به جان کسی انداخته‌اند. #کپشر

می‌دونی در دنیا چقدر نقطه، چقدر جاده وجود داره و ممکنه در یکی از این هزاران هزار نقطه پیچی باشه که زندگی تو را بچرخونه به یک سمت مبهم. برای کسی که همیشه آماده این پیچ‌هاست. آماده رفتن به هر دنیایی. این لحظه‌ها یک تجربه کمیابه یک لحظه‌ که تراکم تصمیم‌ها آینده رو می‌سازه. بعد اون لحظه و اون نقطه زندگی مثل ماشین‌هایی که از پشت سر می‌آن ادامه داره. خوشبختانه یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶ روز خاصی نشد و این نقطه از این جاده هم شد مثل همه نقطه‌های دیگه. فراموش می‌کنیم. دوباره می‌گیم شب به خیر. دوباره فلسفه و خاطره رو برای درک عمیق‌تر یک تجربه به هم می‌بافیم و جاده برای خودش می‌ره.

یه توییتی بود که نوشته بود خیلی از هنرمندان و نویسنده‌ها توی فکر این هستن که برن کافی شاپ بزنن. پریشب کوبیدیم و رفتیم لار تا یک بار دیگه دست پخت ابوالحسن رو بچشییم. کار روابط عمومی شهرداری رو ول کرد و حالا پیتزا ایتالیایی می‌پزه شاید فکر کنید چه ربطی داره؟ ربط‌اش رو همون اول گفتم. آدمی که رو خوب انجام می‌ده براش فرقی نمی‌کنه پیتزا بپزه، ترک موسیقی بسازه، مرغ تنوری بپزه یا عکس پرتره بگیره. کار باید عالی باشه. از خود پیتزا هم بگم که همون اول چرب و چیلی به نظر می‌رسید اما کمی که سرد شد دیگه مزه اصلی مشخص می‌شد. نون به اندازه کافی پخته بود و مخلفات هم خوب بود. بار بعد باید پیتزا تندترشون رو سفارش بدم. من خیلی اهل کچاپ نیستم اما سس باربیکیو دست سازشون مزه سوختگی خوبی می‌داد. چند توصیه هم بکنم. قیمت‌ها شاید یک‌ کم زیاد به نظر برسه اما در نظر داشته باشید هر پیتزا رو می‌تونید دو‌نفری بخورید و بقدر کافی بزرگ است. بعد این که پخت پیتزا کمی طول می‌کشه و می‌تونید قبل از حرکت از گراش زنگ بزنید و سفارش بدین. بعدی‌تر این که اون حوالی چند کافی‌شاپ هم زدن که در کل می‌تونید کل شب رو همون اطراف بگذرونید. دیگه این که برید یک نفر که دیگه خیلی هم جوون نیست نون بی‌دردسر بخوره. شب خوبی خواهید داشت.

بار هستی که کوندرا می‌گه منظورش همین بوده. یک سال و نیم حافظ این بار رو کشیده بود و امروز بخشی‌اش رو کشیدن بیرون. دو تا سنگ ۲۲ و ۱۱ میلی‌متر از مثانه پ یک سنگ کلیه که موند برای بعد. درد کشیدن بچه‌ها خیلی سخته وقتی که هیچ کاری به حز گرفتن دست‌اش از دست‌ات بر نمی‌آد. ممنون از همه‌تون که احوال‌پرش بودید.